شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
16 September 2016
گفت‌وگویی با فرزند رضا‌شاه – عرفان قانعی‌فرد

«۷۰ سال پس از شهریور ۱۳۲۰»

۱۳۹۰ مهر ۱۹

تذکار از رادیو کوچه: یکی از سیاست‌های کاری در رادیو کوچه انتشار نظرها و نامه و ایده‌های خوانندگان است. بی‌شک رادیو کوچه تایید و یا تکذیبی بر این مطالب ندارد. اما با توجه به روش این رسانه، اگر منطبق با اصول کاری رادیو باشد -که در بخش‌هایی به این نکات اشاره شده است- آن را منتشر خواهد کرد. مخاطب این مطالب در هر شرایطی حق دارند که نوشته‌ای در پاسخ به این نامه‌ها به رادیو ارسال کنند. بی‌شک این نوشته بی‌کم و کاست در پایگاه اینترنتی رادیو کوچه منتشر خواهد شد. برای هر نوع پاسخ به این نوشته شما می‌توانید با آدرس پست اکترونیکی: contact(at)koochehmail.com در تماس باشید.

عرفان قانعی‌فرد / محقق تاریخ معاصر

سپیده دم شانزدهم سپتامبر 1941‌– 25 شهریور 1320‌– بیرون از ایران جنگ و بمباران بود و ایران هم به ظاهر بی‌طرف! از تیر ماه 1320 تا شهریور، در سه ماه تابستان‌، رادیوها و روزنامه‌ها نوشتند که «احتمالن قشون لندن و شوروی به ایران حمله خواهند کرد»  اما ایران با توپ و تشر می‌گفت‌: «دولت ایران به اتباع خارجی اجازه نخواهد داد که در امور داخلی ایران دخالت کنند! شاه به ناوهای شهباز و سیمرغ دستور داد، اما آن‌ها نه توان و قوای جنگ داشتند و نه امکان آن را. در مرز خرمشهر 4000 سرباز ایرانی سلاحشان را روی زمین نهادند تا تسلیم سربازان هندی قوای لندن شوند. یادداشت‌هایی تهدید آمیز از روس و انگلیس به منصور نخست وزیر رسید. او تا روشن شدن هوا صبوری می‌کند. سپیده دمان روز نخست شهریور با یادداشت‌هایش روانه کاخ سعدآباد می‌شود. نمی‌دانست شاه بیدار است یا خفته؟‌. آن‌روز شاه زیر درخت‌های تنومند قدم می‌زد، درختانی که خود باغبان و هم صحبت پنج روزه‌شان بود. شاه از شتاب و دل‌شوریده و رخساره منصور به حال نهانش پی می‌برد. ناشنیده را می‌شنود و می‌گوید «دو سفیر را بیاور پیش من‌!» حسب‌الامر آن‌ها را به حضور پذیرفتند!. آن‌گاه به بولارد و سمیرنوف می‌گوید» این چه کاری است؟ ما که با هم خصومتی نداشتیم.»

سفیران پی می‌برند که شاه از اوضاع مملکت بی‌خبر است و اطرافیان بله قربان گویش جز گل و بلبل و سنبل، صحنه‌ای دیگر را برایش ترسیم نکرده‌اند!‌. 8 صبح 3 شهریور، برای نخستین بار به شور با وزیرانش می‌نشیند تا مصلحت بجویند. تا در شورا و تامل و تدبیری کنند اما دیر شده بود! فردایش 80 افسر و 1200 سرباز به ترکیه پناهنده شدند و سلاح‌ها کنار جاده بی‌صاحب ماند‌! شاه فروغی را منصوب کرد تا از دام برهد و تعللی در کار گرداب هایل کند و گردشی در ایام به کام او شود. شاه خوش باور از امرای ارتش مقاومت و تحمل می‌طلبد اما باز هم دیر شده بود. ارتش ساز و برگی نداشت. روز 5 شهریور ساعت 6 صبح در کاخ سعد آباد تازه از حمام بیرون آمده است. خطاب به وزیر جنگ می‌گوید «می‌بینی این دزدان و گردنکشان با من چه کرده‌اند؟ ارتشی که با خون جگر ساختم، نابودش کردند. خیانت این بی‌وطنان به ملت در تاریخ خواهد ماند» روز بعد 5 بعدازظهر، نگران از آینده، دستور اعزام خانواده به خارج از تهران را می‌دهد و می‌گوید‌: «نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد‌؟» بی‌بی‌سی حملاتش را آغازید و شاه روز 10‌ام شهریور از سهیلی می‌پرسد «چه باید کرد؟ چه باید بکنم؟ بگو! نترس! حرف دلت را بگو! .. چرا ساکتی؟» شب تا صبح دیگر در میان کاخ خواب نداشت و گاه تا صبح قدم می‌زد، اما دیگر بیداری، فایده ای نداشت!.. روز قبل از شنیدن پیام انگلیسی‌ها مبنی بر این‌که «باید برود» [‌سربولارد، وزیر مختار انگلیس که بعدها کتابی به اسم «شترها باید بروند!» را نوشت] شاه در سپیده دم و گرگ و میش 10 شهریور به فرماندار نظامی پایتخت تلفن می‌زند: الو! سپهبد! بیداری؟ خبر تازه چه داری؟ قشون به چند فرسخی پایتخت رسیده؟ »

هنگامی که خبر پیش‌روی نیروهای روسی از قزوین به تهران را شنید، محمد‌علی فروغی نخست وزیر را به کاخ احضار کرد و از او خواست تا پیش‌نویس استعفانامه را بنویسد و امضا کند. آن‌گاه فروغی ره‌سپار مجلس شد تا برای نمایندگان قرائت کند اما قبل از رسیدن به مجلس بدون اطلاع شاه، به اتفاق علی سهیلی وزیرامور خارجه، راهی سفارت انگلیس و شوروی شد و استعفا‌نامه را به  سفیر انگلیس نشان داد. وقتی که استعفانامه در جلسه مجلس قرائت می‌شد، رضا شاه در راه اصفهان بود و به خانواده‌اش‌ پیوست ‌و بعد حرکت به  نایین و یزد و کرمان و  بندر عباس. روزی که محمدرضا پهلوی جانشین جوان رضا شاه در مجلس سوگند یاد کرد. می‌گویند که در 8 بامداد 25 شهریور، تانک‌ها و زره‌پوش‌های روسی اطراف فرودگاه مهرآباد بودند و بعد نیروهای انگلیسی‌ از قم‌ به راه‌آهن تهران رسیدند. و خیابان‌ها هم کاملن خلوت و همه مغازه‌‌ها هم بسته. مردم و  اتومبیل‌هایشان از ترس اشغال‌گران‌، پنهان از دیدگان. زندگی مردم شهر، دور از غوغای سیاست  بود و به آرامی می‌گذشت و یک‌سالی هم از تاسیس فرستنده رادیویی در ایران و اخبار جنگ بین‌المللی هم به سمع شنوندگان می‌رسید.

با وجود بی‌طرفی ایران و بر خلاف تمام اصول حقوقی جنگ و صلح از سوی متفقین در‌ شهریور 1320 دیگر، سه هفته از اشغال ایران توسط متفقین، می‌گذشت و  روز پایان حیات سیاسی رضا شاه و آغاز حیات سیاسی فرزندش محمدرضا پهلوی بود. بهانه ‌دولت‌های روسیه و انگلستان‌، مناسبات رو به گسترش رضا شاه با آلمان هیتلری بود و در آن زمان اخبار و گزارش‌های دریافتی از جبهه‌های جنگ دوم جهانی حاکی از پیش‌رفت روز افزون آلمان و شکست‌ها و عقب‌نشینی‌های متفقین بود. رضا شاه نیز که پیش‌بینی پیروزی آلمانی‌ها را در جنگ داشت نه برای حفظ استقلال کشور، بدان سبب برای حفظ موجودیت خود و کشورش «بی‌طرفی در جنگ» را اعلام کرد.

یکی از ان افراد هم‌راه رضا شاه‌، غلامرضا پهلوی بود ششمین فرزند و سومین پسر و تنها فرزند رضا شاه پهلوی از توران امیرسلیمانی که در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۰۲ در تهران به دنیا آمده است. و شاید تصور نمی‌کرد که 70 سال بعد و درآستانه 90 سالگی‌، در رستورانی در خیابان هوگوی پاریس؛ لب به گفته بگشاید و آن روایت خود را بازگوید. و اکنون تنها برای فتح باب گفت‌وگو و نقد درباره شهریور 1320 و عمل‌کرد رضا‌خان، می‌توان این گفت‌وگو و روایت را خواند، تا در کنار دیگر روایت‌ها، شاید نقطه‌ای تاریک از تاریخ معاصر ایران زمین را روشن کند‌. شاید این گفت‌وگو صرفن بهانه‌ای است برای بازخوانی آن رخ‌داد مهم در این آب و خاک .

………………………..

درست 70 سال پیش شهریور 20 رخ داد‌، شما در ان روز چه حال و روزی داشتید‌؟

 در شهریور 20‌‌، من هنوز 20 سالم نشده بود. احساس می‌کردم به پدرم بی‌انصافی شده اما وقتی دیدم برادرم شاه شده، خیال ما هم راحت بود که مملکت روی پای خودش می‌ایستد.

خود رضا شاه هم چنین عقیده‌ای داشت‌؟ روحیه‌اش را نباخته بود‌؟

مسلمن، روحیه‌اش باخت کامل نبود. نه‌!‌، نگران آینده محمد‌رضا بود و در اصفهان ماند تا در مجلس سوگند بخورد و دیگر به نسبت خیالش راحت شد و راهی کرمان و بندرعباس شدیم و …………..

تصور نمی‌فرمایید، که رخ‌داد شهریور 1320، به نوعی ضرورت تاریخی ایران بود؟

خودش نمی‌خواست که شهریور 20 رخ بدهد و انگلیسی‌ها باعث شدند که وی بپذیرد و یکی از عامل‌های رفتن هم این بود که نمی‌توانست خارجی را در مملکت تحمل کند و ما نخست وزیری ضعیفی داشتیم‌. شاید اگر پدرم چند سالی بیش‌تر در قدرت می‌ماند، 100 درصد به نفع ایران بود.

 در لحظه ترک ایران، از حالات روحی تعریف کنید.

قبل از سوار کشتی شدن به افسری گفت بیا من رو لخت کن که ببین چیزی از مملکت می‌برم یا نه‌؟ در کشتی غالبن در فکر بود و قدم می‌زد روی عرشه. مشوش بود که اوضاع چطور می‌شود و در فکر خودش نبود و فکر آینده مملکت و ملک را داشت.

در آفریقا چه‌؟

در موریس همه‌اش به فکر ایران و ساخت ایران بود و کم‌کم مطمئن شد اما زیاد از کنار رفتن‌اش ناراحت نبود و می‌دانست که یک روزی بالاخره فرزندش باید به جای وی بنشیند و سرکار بیاید و 4-5 سال بعد هم مرد‌. از رشد روحانیت نگران بود البته در این ایام هم روحانیت انسان بودند. بعدها افسردگی شدید در وی پدید آمد و قد و هیکلش را خمیده کرد مرد. در روزهای اخر عمر در ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی، سلوک و آرامش خاصی داشت و در همان ارامش هم در رخت‌خواب سربازی‌اش که روی زمین پهن بود،‌ و صبح ۴ مرداد ۱۳۲۳ با گریه خواهرم بیدار شدم و دیدم که پدر مرده است. یک روزنامه آفریقای جنوبی هم نوشت‌: «هوادار هیتلر در گذشت!»

اعتقادات مذهبی هم داشت؟ البته شنیده‌ام که به جدایی دین و سیاست باور داشت.

 به خدا ایمان داشت اما اهل تظاهر و ریا و نمایش نبود‌. خودش به مذهب تشیع باور و یقین داشت و به همین دلیل اسم همه فرزندانش به رضا ختم می‌شود.

اما علت اصلی شهریور 1320 را همان نزدیکی شاه به سیاست آلمان می‌دانید‌؟

نه!‌، به هوای آلمان‌ها، آمدند و مملکت را گرفتند و او هم رفت، اما آلمان های کاری نداشتند، جز این‌که پدرم به کار آن‌ها از نظر صنعتی و فنی باور داشت، کار سیاسی نمی‌کردند که.

یعنی دل در گرو آلمان هم نداشت‌؟

نخیر‌! از نظر کاری دوستشان داشت و مثلن پل ورسک که ساخته شد، همه می‌گفتند تقلبی است و … یارو رو با خانواده و کس و کارش از بالای پل عبور داد که خیال همه راحت شود. دروغ بود کدام نفوذ آلمان‌؟  استالین و چرچیل و روزولت و .. می‌خواستند که ایران اعلان جنگ علیه آلمان کند و نشد و این‌ها ناراضی شدند هرچند نیازی نبود که ایران قوایی هم بفرستد اما بهانه بود.

البته بعدها خودش گفت که دعوا سر لحاف ملاست!

بله‌! این خارجی‌ها عامل 1320 بودند. ما هیچ رابطه‌ای با آلمان و وابستگی نداشتیم جز کارهای صنعتی‌. آلمان‌ها چه جاسوسی می‌کردند‌؟ خیال نکنید که هر چه اروپایی‌ها می‌گویند درست می‌گویند‌. در ارتش هم سربازها خوب بودند ولی افسرها ترسو از آب درآمدند جز شاه‌بختی و امیر احمدی. مثلن یک قرمساقی همه سربازها را آزاد کرده بود و این یعنی این که مامو ربوده یارو!

خوب در اکثر کتاب‌های تاریخ معاصر فعلی در ایران، می‌گویند که وی ظالم بوده و خیانت کرده.

برای چه ظالم بود‌؟ چه ظلمی‌؟ آدم محکمی بود اما ظلم به کسی نمی‌کرد‌. همیشه آدم ناجنس ودروغ‌گو و آدم‌کش امتحان بدی پس می‌دهند در تاریخ.

محکم بودن شخصیتش، شکی نیست‌، اما منتقدان جدی معتقدند که روزنامه‌های مستقل را بست، مصونیت پارلمانی را از نمایندگان گرفت و احزاب سیاسی را از بین برد. و تمام امور مملکتی را در دست خود داشت و کشور را مانند یک نظامی اداره می‌کرد آزادی‌های انقلاب مشروطه ‌از بین رفت. بسیاری از رقبا و مخالفان شاه زندانی و در زندان کشته شدند. مانند چند وزیر: تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری و  شعرا و ادیبان مانند میرزاده عشقی و فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی (مانند سید حسن مدرس و ارباب کیخسرو) و حتا علی‌اکبر داور وزیر عدلیه هم از ترس خودکشی کرد.

این‌ها دروغ‌های‌ امثال مدرس است. که از وی سمبل بی‌خودی ساخته‌اند‌. ‌مدرس خیلی مزاحم پدرم بود‌. همیشه ضد پدرم بود. جاسوس بود‌. من نمی‌دانم این دشمن‌های سرسپرده ایران و ایرانی، نمی‌دانم از کجا آب می‌خورند‌، خودشان ناجنس‌اند یا تحریک می‌شوند.

پدرم چه خیانتی کرد‌؟ منتقدهای پدرسوخته و دروغ‌گو، نشسته‌اند و دروغ بافته‌اند، بی‌جهت که کسی را نمی‌گرفت و نمی‌کشت‌، شاید 2-3 نفر بودند و یکی هم تیمور تاش که با روس‌ها ساخته بود و جای پدرم می‌خواست بنشیند و وزیر دربار بود و خوش خدمتی می‌کرد اما می‌خواست سر پدرم را زیر آب کند.

معتقدند که مجلس شورا، نمایشی بود و فاقد کارایی .

نه‌، در آن ایام نمایندگان مجلس ارج و قرب دیگری داشتند و مجلس حاکم بود‌. غیر از اون مرتیکه مدرس که دزد بود بی‌شرف!

یعنی مجلس در راس امور بود‌؟

بله!، قدرت مجلس زیاد بود.

اما برخی از مورخان معتقدند که رویه حکومت در ایران از مشروطه به استبدادی‌، از سال‌های 1307 تا 1310 صورت گرفته، یعنی نیمه دوم حکومت رضا شاه .

ببینید پدرم جز خدمت به ایران کاری نکرد. ایران آن روزگار فقیر و عقب مانده بود و خانه کاهگلی پدرم در الاشت سوادکوه با یک کرسی گرم می‌شد‌. همان دهات جنگ‌های مازندران. ایران دوران سختی را می‌گذرانید و  دودمان قاجار ایران را به فقر و عقب ماندگی سوق داده بود و آینده‌ای تیره در انتظار ایران بود و اگر پدرم نمی‌آمد ایران امروز، وجودی خارجی نداشت‌. یک قدرت نالایق و ناتوان ایران را به وابستگی شرم‌آور بدل کرده بود. در آن دوران حساس باید یکی ایران را به سوی پیش‌رفت سوق می‌داد. کلی مشکلات داخلی داشتیم و منافع مملکت داشت بر باد می‌رفت. ایران ناامن بود و همین تهران نمی‌شد زندگی کرد، ایران را متحول کرد. در ارتش لیاقت خودش را نشان داده بود. پس از استعفای مستوفی‌الممالک پدرم نخست وزیر شد. یک ایرانی میهن‌پرست بود و چه دوست و چه دشمن این را می‌گویند. خیال سلطنت نداشت. دوست داشت که احمد‌شاه به ایران بازگردد و اصرار هم داشت و شاید احمد شاه اگر می آمد به نفع پدرم بود اما در 9 آبان 1304 با رای مجلس از سلطنت خلع شدند و بعد پدرم سوگند خورد‌. باور به مشروطیت داشت.

‌ما در خانواده از وی می‌ترسیدیم‌. فکر نکنید که سعی کرد که ما را ببوسد و نوازش کند همیشه. و از نظر تشابه پدرم و برادرم، برادرم محکمی پدر را نداشت، دل رحیم بود و این هم گاهی خوب و گاهی بد است.

البته خیلی از این موارد را هم فردوست اشاره کرده است.

فردوست کسی نیست که درباره پدرم اظهار نظر کند‌. اما هرچه ارتشبد جم به شما گفته، قبول دارم.

از دیدگاه شما، رضاشاه پهلوی، یا سردار سپه معروف، چه سودی برای ایران و ایرانی داشت ؟ حالا اگر از آن دیدگاه که انگلستان وی را آورد و برد، دوری کنیم.

از زمانی که سردار سپه شد و وزیر جنگ، سیاست‌مداری قدرت‌مند شد. سودش برای ایران را هر کسی که اهل  مطالعه باشد و فهم‌– فهمیده است و تنها می‌توان گفت که ایران را ساختند و در زمان قاجار در حال انحطاط بود کشور و ملوک‌الطوایفی بود و مثلن خوزستان از دست رفته بود و یک خل و چل در آن‌جا حکم‌رانی می‌کرد و با جان و دل کار کرد برای ایران‌. سر نترسی داشت و برای از بین بردن اوباش‌ها هم ترسی نداشت‌. ایران نوین را پایه‌گذاری کرد. در این مملکت دادگستری نداشتیم‌، دست آدم‌های سنتی و خرافی بود‌. سیستم خراج و مالیات را به ایرانی‌ها یاد داد از همان ایام نخست وزیری‌اش خارجی‌ها را مجبور می‌کرد که خراج دولت ایران را پرداخت کنند و اجازه نمی‌داد که کسی از ایران و ایرانی سو‌استفاده بکند و خصوصن روس‌های پدر سوخته. همیشه دوست داشت مثل یک سرباز وطن‌پرست خدمت کند و رفتارش هم تا روز مرگ سربازی بود و هرگز زندگی شاهانه نداشت. و نبوغ سیاسی پدرم همین پیش‌رفت‌های گام‌به‌گام ایران بود.

 ‌قوای ایران را ساخت‌. همه مریض و ناخوش بودند. ارتش را ساخت با همه کمبودش. مثلن سال 1299 دیدی که مملکت دارد تجزیه می‌شود و همین میرزا کوچک می‌داست با هم‌کاری بلشویک‌ها جمهوری کمونیستی گیلان را درست کند‌. حیف که مالاریا گرفت و شکست خورد‌، اما بنا به قد و قواره و قامت و جربزه‌اش، دشمن‌هایش می‌ترسیدند. عاشق تمامیت ارضی ایران بود و تنها راه چاره ارتباط با انگلیسی‌ها بود‌. روحیه قوی و شخصیت نافذش می‌خواست ایران از دست انگلیس و روس رها کنند  و احتیاج به زمان داشت.‌

البته در همه کتاب‌های تاریخ معاصر در ایران هم به این نکات اشاره شده است که عمل‌کردهایی مثبت هم داشت و شاید اصلاحاتی بی‌قاعده – ایجاد تشکیلات نوین دادگستری، تهیه و تصویب اولین قانون مدنی ایران، بنیان ثبت اسناد و ثبت احوال، لغو کاپیتولاسیون، اسکان عشایر، یکی کردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران، تاسیس بانک ملی ایران، ساخت راه‌آهن سراسری ایران، جاده‌سازی در کشور، کشف حجاب، تاسیس رادیو ایران و خبرگزاری پارس، تاسیس دانش‌گاه تهران، گسترش صنایع، تاسیس فرهنگستان ایران، تغییر تقویم رسمی ایران از تقویم هجری قمری به تقویم خورشیدی جلالی، تغییر نام رسمی کشور در مجامع بین‌المللی از پارس به ایران در سال ۱۹۳۵ و … – اما برخی معتقدند که شخصی امی و بی‌سواد بود. نظر شما‌؟

هم می‌توانست بخواند و هم بنویسد و کتاب‌های دروغی دراین باره منتشر شده است که صحت ندارد و با اتاتورک به زیان ترکی استانبولی گفت‌وگو کرد و حتا نامه‌هایی هم که به مادرم می‌نوشت خیلی خوب بود‌.

تنها سفر خارجی رضاشاه، همان سفر به ترکیه در سال ۱۳۱۳ بود و بسیار هم تحت‌تاثیر آتاتورک قرار گرفت.

بله‌! لحظه‌ای در بازسازی و آبادانی و نجات ایران غفلت نکرد مثل ناصرالدین شاه که به سفرهای آن‌چنانی نرفت‌. در ایران، نظم نوین ایجاد کرد. خواهان ایرانی بود که از یک‌سو رها از نفوذ سنتی‌های خرافی، دسیسه بیگانگان، شورش عشایر و اختلافات قومی، و از سوی دیگر دارای موسسات آموزشی به سبک اروپا، زنان متجدد و شاغل، ساختار اقتصادی نوین با کارخانه‏های دولتی، بانک‌های سرمایه‌گذار و … باشد. عاشق ارتش نیرومند و دانش‌گاه و قشر تحصیل‌کرده و قوانین مدرن و پیش‌رو داشت.

حالا سر مسئله انگلستان، با رای شما اختلافاتی هم هست‌.  البته معروف است که در وصیت نامه‌اش نوشته‌: به ایرانیان بنویسید که از آمریکایی‌ها بیش‌تر بترسند تا از روس‌ها و انگلیس‌ها. ولی ظاهرن به تحصیل و کسب دانش اهمیت زیادی داده.

‌اهمیت می‌داد خیلی هم اهمیت می‌داد و چه جور هم!… هر سال هم پشت سر هم یک عده‌ای را برای ادامه تحصیل می‌فرستاد به خارجه و حتا همین مهدی بازرگان را هم. دوست داشت ایران را بسازد و عالی‌ترین قوانین اعزام محصل به خارجه هم در ایام وی تصویب شده بود و و بررسی می‌کردند که چند دکتر و مهندس در کجا لازم است، بی‌خود و بی‌جهت کسی را نمی‌فرستادند، افراد ممتاز مملکت می‌رفتند و انتخاب می‌شدند و 400 نفر نمی‌رفت که مثلن فلسفه بخوند و بی‌ربط و بی‌قواره نبود، بعدها چنین شد‌. اکثریت بی‌سواد را با سواد کرد و پایه‌ها‌ی صنعت را در ایران نهادینه کرد.

سپاسگزارم، بحث جالبی بود و شاید خاطره انگیز.

دیگر دراین روزگار از جوان‌های ایرانی، کسی ما را نمی‌شناسد. خودشان باهوش هستند ‌و می‌دانند چه باید بکنند و چه بخوانند و چه نخوانند و درک می‌کنند تاریخ این مملکت و ملک را. من کسی نیستم که حرفی زده باشم اما پیام من برای نسل جوان باهوش ایرانی این است که وقایع مهم تاریخ گذشته کشور را با دقت و بی‌نظری بررسی کنند و از شما هم ممنون و امیدوارم انتشار یافته این گفت‌وگو را زنده باشم و ببینم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment


  1. هیوا
    1

    افرین به عرفان عزیز جالب بود خواندنی موفق باشی