Saturday, 18 July 2015
20 October 2020
قسمت سوم

«دریا پر از کروکودیل است»

2011 October 31

مازیار مهدویفر / رادیو کوچه

دوست پدرم از ما خداحافظی کرد و رفت. شوکت، مرد پاکستانی دست‌هایش را بالا برد و به ما علامت داد دنبالش برویم. کامیونش توی پارکینگ پر از گرد و خاکی پارک بود که با نرده‌های فلزی محاصره شده بود. پشت حیاط پر بود از تیرک‌های چوبی. جلوتر که رفتم و خوب نگاه انداختم دیدم تیرک چراغ ‌برقند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

– چرا تیرک‌های چوبی را جابه‌جا می‌کنید؟

شوکت، مرد پاکستانی جواب نداد.

اما من بعدن دلیلش را فهمیدم. آدم‌ها برای دزدی از پاکستان می‌آمدند افغانستان. هرچیزی که می‌شد را می‌دزدیدند. هرچند چیز زیادی برای دزدی نبود. تیرک چراغ برق یکی‌شان بود. آن‌ها با کامیون‌های خودشان می‌آمدند، تیرک‌ها را می‌کندند و راه می‌افتادند سمت مرز. یا خودشان استفاده می‌کردند یا می‌فروختندشان. اما آن لحظه چیزی که برای ما مهم بود یک وسیله خوب برای سفر بود. شاید هم بیش‌تر از خوب، یک وسیله عالی. چون در مرز افغانستان و پاکستان، کامیون‌های پاکستانی را کامل بازرسی نمی‌کردند.

سفر بسیار طولانی بود. ساعت‌ها و ساعت‌ها در مسیر کوه‌ها و دست‌اندازها بالا و پایین می‌رفتیم. از صخره‌ها و چادرها و مغاز‌ه‌های بین راه می‌گذشتیم. بعضی جاها وقتی هوا تاریک می‌شد، شوکت ماشین را برای خوردن غذا، جایی نگه می‌داشت. فقط هم خودش از کامیون پیاده می‌شد. به‌تر بود ما از کامیون خارج نشویم. شوکت، قدری گوشت و ته‌مانده غذا برای‌مان می‌آورد و بعد راه می‌افتادیم. هم‌راه بادی که زوزه‌کشان از شیشه پنجره می‌آمد تو. شیشه‌ای که به اندازه یک شکاف کوچک پایین کشیده‌ شده بود تا کمی هوای تازه به ما برسد. اما فقط گرد و غبار بود که وارد می‌شد.

وقتی به زمین‌هایی که از آن‌ها رد می‌شدیم نگاه می‌کردم یاد پدرم می‌افتادم. آخر او هم زمان زیادی راننده کامیون بود.‌ قضیه‌اش اما در کل فرق داشت. او مجبور شده بود به این کار.

هرچند حالا دیگر زنده نیست. اما داستان زندگیش را حتمن برایت تعریف می‌کنم. همان داستانی که خودش برایم تعریف کرده بود. اگرچه نمی‌توانم قسم بخورم کاملن درست باشد.

ماجرا این بود که پشتون‌ها بیش‌تر هزاره‌های منطقه ما را مجبور می‌کردند تا با کامیون بروند ایران و برگردند تا محصولات‌شان را آن‌جا برای‌شان بفروشند. پتو، پارچه و یک جور اسفنج که نمی‌دانم به چه دردی می‌خورد؟ مردم ایران شیعه هستند، مثل ما هزاره‌ها. اما پشتون‌ها شیعه نیستند. طبیعی‌ست که هم‌مذهب‌ها با هم به‌تر کنار می‌آیند. تازه پشتون‌ها فارسی هم بلد نیستند اما ما فارسی می‌فهمیم.

برای این‌که پدرم را مجبور به این کار کنند به او گفتند اگر برای فروش محصولات‌مان نروی ایران، خانواده‌ات را می‌کشیم. اگر با جنس‌های ما فرار کنی، خانواده‌ات را می‌کشیم. وقتی برمی‌گردی اگر یکی از جنس‌ها گم یا خراب شده‌ باشد، خانواده‌ات را می‌کشیم. اگر کسی سرت را کلاه گذاشت، خانواده‌ات را می‌کشیم. خلاصه این‌که با کوچک‌ترین اشتباهی، خانواده‌ات خواهند مرد.

وقتی پدرم مرد فکر می‌کنم شش سالم بود. یک گروه راه‌زن توی کوه‌ها به کامیونش حمله کردند و او را کشتند. وقتی پشتون‌ها فهمیدند به کامیون پدرم حمله شده و جنس‌ها را برده‌اند آمدند سراغ ما و از ما خواستند پول جنس‌هاشان را بدهیم. اول از همه رفتند سراغ عمویم. به او گفتند مسوولیت گردن اوست و باید جبران خسارت کند. عمو تلاش کرد راه حلی پیدا کند. مثلن زمینش را بفروشد اما نتوانست. تا این‌که یک روز جلوشان ایستاد و گفت دیگر به او مربوط نیست و نمی‌تواند از پسش بربیاید. گفت خودش خانواده و هزار بدبختی دیگر دارد.

یک روز غروب پشتون‌ها آمدند سراغ مادرم و گفتند اگر پول‌شان را جور نکند، من و برادرم را به عنوان برده با خودشان می‌برند تا برای‌شان کار کنیم. کاری که در همه جای دنیا حتا خود افغانستان هم ممنوع بود

عمویم را به خاطر حرف‌هایش سرزنش نمی‌کنم. چون حرف‌هایش عین واقعیت بود و چاره دیگری نداشت.

یک روز غروب پشتون‌ها آمدند سراغ مادرم و گفتند اگر پول‌شان را جور نکند، من و برادرم را به عنوان برده با خودشان می‌برند تا برای‌شان کار کنیم. کاری که در همه جای دنیا حتا خود افغانستان هم ممنوع بود. از آن روز دیگر مادرم خواب آرام نداشت و می‌ترسید. از من و برادرم می‌خواست همیشه بیرون از خانه باشیم و بین بچه‌های دیگر. این‌جوری وقتی غروب می‌شد و پشتون‌ها می‌آمدند خانه‌مان، من و برادرم توی خانه نبودیم تا قیافه‌مان را ببینند و بشناسندمان. این شد که من و برادرم همیشه بیرون خانه بین دوستان‌مان می‌پلکیدیم و پشتون‌ها هم همیشه از کنارمان رد می‌شدند. نه ما به آن‌ها نگاه می‌کردیم و نه آن‌ها به ما.

اما شب که می‌شد دیگر وضع فرق می‌کرد. هر وقت صدایی می‌آمد، فوری می‌دویدیم و توی چاله‌ای که پشت سیب‌زمینی‌ها کنده بودیم قایم می‌شدیم. من خیلی به این روش اعتماد نداشتم. به مادرم هم می‌گفتم که اگر بخواهند دنبال‌مان بیایند که نه در می‌زنند و نه سروصدا می‌کنند.

اوضاع چند وقتی به همین منوال گذشت تا این‌که مادرم تصمیم گرفت من را از افغانستان بیرون ببرد. آخر من دیگر ده سالم شده بود و هیکلم آن‌قدر بزرگ شده بود که دیگر توی آن یک وجب سوراخ جا نمی‌شدم. تازه ممکن بود برادر کوچکم را هم له کنم.

ترک کردن «نوا» انتخاب شخصی من نبود. روستای من جای خیلی خوبی بود. هرچند از نظر تکنولوژی جای پیش‌رفته‌ای نبود و حتا برای روشنایی از چراغ‌های نفتی استفاده می‌کردیم. اما در عوض پر بود از درخت‌های سیب. من خودم شاهد شکوفه زدن میوه‌ها بودم. گل‌ها جلوی من باز می‌شدند و تبدیل می‌شدند به میوه. می‌دانم این‌جا هم شکوفه‌ها تبدیل می‌شوند به میوه. اما شما خودتان هیچ‌وقت آن‌جوری شاهدش نیستید. ستاره‌ها و ماه را هم که دیگر نگو. یادم می‌آید وقتی می‌خواستیم کم‌تر نفت بسوزانیم، شب‌ها چراغ نفتی را خاموش می‌کردیم و می‌رفتیم توی هوای آزاد زیر نور ماه، شام می‌خوردیم.

خانه ما یک اتاق بزرگ داشت که همه آن‌جا می‌خوابیدیم. به‌علاوه، یک اتاق که مال مهمان‌ها بود. گوشه‌ای هم برای روشن کردن آتش و پخت و پز که زیر طبقه اول بود. زمستان‌ها، لوله‌هایی، گرما را از آتش می‌گرفتند و به سرتاسر خانه انتقال می‌دادند. طبقه دوم یک اتاق انباری بود که غذای حیوانات را آن‌جا انبار می‌کردیم. توی حیاط، آشپزخانه‌ی دیگری بود که تابستان‌ها از آن استفاده می‌شد تا هوای داخل خانه گرم‌تر از آن‌چه بود نشود.

حیاط‌مان بزرگ بود و پر از درختان سیب، گیلاس، انار، هلو، زرد آلو و حتا شاتوت. دیوار پوشیده شده بود از یک لایه ضخیم گل که ضخامتش به بیش‌تر از یک متر هم می‌رسید. ما ماست دست‌ساز خانگی می‌خوردیم. چیزی شبیه ماست یونانی. اما خیلی خوش‌مزه‌تر از آن. دو تا گاو و یک گوسفند هم داشتیم و زمین‌هایی که رویش ذرت می‌کاشتیم. ذرت‌هایی که بعد، آن‌ها را می‌بردیم کارخانه برای آسیاب کردن. این بود نوا. جایی که هرگز خودم تصمیمی برای ترک کردنش نگرفتم. حتا وقتی طالبان مدرسه‌مان را تعطیل کرد.

– فابیو، می‌خواهی در مورد زمانی که طالبان آمدند مدرسه‌مان برایت صحبت کنم؟ حوصله‌ات سر نمی‌رود؟

– البته که دوست دارم. من به هر چیزی که تو تعریف کنی علاقه‌مندم عنایت جان.

آن روز توجه زیادی به حرف‌های معلم نداشتم. یک گوشم به حرف‌های او بود و و گوش دیگرم داشت به مسابقات بوزول بازی فکر می‌کرد که برای آن روز غروب تدارک دیده بودیم.

بوزول بازی، بازی است که با استخوان پای گوسفند انجام می‌شود. چیزی شبیه تاس، البته بزرگ‌تر و ناصاف. بازی هم چیزی شبیه تاس بازی یا تیله بازی است. بوزول بازی را تقریبن هر چهار فصل سال انجام می‌دادیم. در حالی‌که بادبادک‌بازی معمولن مال بهار و پاییز است و قایم‌باشک بازی مال زمستان. توی سرمای زمستان قایم شدن لای گونی‌های ذرت یا وسط کپه‌ی پتوها یا پشت سنگ‌های بزرگ خیلی لذت بخش است.

معلم داشت به ما ضرب و تقسیم یاد می‌داد که صدای نزدیک شدن موتورسیکلت‌ها را شنیدیم. نگاه همه‌مان خیره شد به در کلاس. سخت نبود حدس بزنم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. صدای خاموش شدن موتور‌ها را شنیدیم و ناگهان مرد طالبان بزرگ جثه‌ای در آستانه در ظاهر شد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,