Saturday, 18 July 2015
31 October 2020
قسمت چهارم

«دریا پر از کروکودیل است»

2011 November 07

مازیار مهدوی‌فر/ رادیو کوچه

مرد طالبان بزرگ جثه‌ای در آستانه در ظاهر شد. مثل همه آن‌ها ریش بلندی داشت. از آن ریش‌هایی که ما هزاره‌ها هیچ وقت نمی‌توانیم داشته باشیم. چون ما هم مثل چینی‌ها‌ و ژاپنی‌ها ریش‌ کمی داریم. یک‌بار یکی از همین مردان، من را کتک زد، فقط به این خاطر که ریش نداشتم. آن موقع خیلی بچه بودم. آن‌قدر بچه که اگر به جای هزاره، پشتون هم بودم باز هم زود بود ریش در بیاورم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مرد طالبان تفنگ به دست وارد کلاس شد و با صدای بلند فریاد زد مدرسه باید فورن تعطیل شود. معلم پرسید: «چرا؟» مرد جواب داد: «چون رییس من دستور داده و شما باید اطاعت کنید.» بعد هم بدون این‌که منتظر جوابی شود یا توضیح دیگری بدهد کلاس را ترک کرد و رفت. معلم‌مان نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. فقط منتظر ماند سروصدای موتور مرد طالبان دور شود. بعد شروع کرد به ادامه درس ریاضی، درست از همان جایی که قطع شده بود. با همان صدای آرام و با همان لب‌خند خجالتی روی صورتش. آخر معلم‌مان خیلی خجالتی بود. هیچ وقت سرمان داد نمی‌کشید و صدایش را برای‌مان بلند نمی‌کرد. اگر هم یک وقتی مجبور می‌شد سرمان داد بزند بیش‌تر خودش اذیت می‌شد تا ما. روز بعد مرد طالبان دوباره برگشت. همان مرد دیروزی سوار همان موتور روز قبلش. وقتی دید ما هم‌چنان سر کلاسیم و معلم هم هم‌چنان در حال درس دادن، سر معلم‌مان داد کشید:

– چرا هنوز مدرسه را تعطیل نکرده‌ای؟

– چون دلیلی برای تعطیلی نبود

– دلیل بالاتر از این که ملاعمر دستور داده؟

– اما این دلیل خوبی نیست.

– توهین می‌کنی؟ ملاعمر گفته مدارس هزاره‌ها باید تعطیل شود.

– پس بچه‌های ما کجا درس بخوانند؟

– هیچ جا. مدرسه جای هزاره‌ها نیست.

– اما این مدرسه، هست.

– این مدرسه برخلاف خواست خداست.

– منظورت این‌ست که برخلاف خواست شماست.

– شما چیزهایی را درس می‌دهید که خدا هرگز نمی‌خواهد. یک مشت دروغ. چیزهایی که مخالف حرف‌های خداست.

– ما به بچه‌ها یاد می‌دهیم آدم‌های خوبی باشند. بیا بنشینیم و در این مورد حرف بزنیم.

– من با تو حرفی ندارم. دارم به تو می‌گویم. انسان خوب بودن یعنی خدمت کردن به خدا. ما خوب می‌دانیم خدا از انسان چه می‌خواهد و چگونه باید به او خدمت کنیم. اما شما هزاره‌ها نمی‌دانید.

مرد طالبان به سرعت از میان ما رد شد. به سختی نفس می‌کشید. درست مثل نفس کشیدن من در روزی که یک سنگ کوچک توی دماغم گیر کرده‌ بود. بدون آن‌که حرف دیگری بزند از کلاس بیرون رفت و سوار بر موتورسیکلتش دور شد.

صبح روز سوم، از آن صبح‌های پاییزی بود که آفتاب هنوز گرم است. اگرچه باد بوی برف می‌داد اما هوا سرد نبود و جان می‌داد برای بادبادک بازی.

آن روز صبح داشتیم یک شعر هزاره‌ای برای مسابقه شعر تمرین می‌کردیم که ناگهان دو ماشین جیپ، پر از طالبان از راه رسیدند. دویدیم سمت پنجره تا ببینیم چه خبر شده. همه بچه‌های مدرسه برای دیدن آن‌ها از سرجای‌شان نیم‌خیز شده بودند. هم ترسیده بودیم و هم هیجان‌زده. آخر وقتی نمی‌دانی چه اتفاقی در حال رخ دادن است، ترس، هیجان‌انگیز می‌شود.

دوازده، سیزده مرد مسلح از جیپ پیاده شدند و همان مردی که طی دو روز قبل آمده بود سراغ معلم‌مان، وارد کلاس شد و گفت: «به تو گفته بودیم مدرسه را تعطیل کن اما تو گوش ندادی. حالا نوبت ماست که به تو درس بدهیم.»

مدرسه ما ساختمان بزرگی بود با حدود دویست شاگرد. سال‌ها قبل وقتی قرار بود مدرسه را بسازند هرکدام از اولیا گوشه‌ای از کار را به‌عهده گرفتند. هرکس کاری را که بلد بود به‌عهده گرفت. بعضی‌ها سقف را ساختند. بعضی‌ها هم سعی کردند راهی پیداکنند که باد داخل کلاس‌ها سر نکشد و کلاس‌ها در زمستان‌ هم قابل استفاده باشند. هرچند روش‌های آن‌ها برای جلوگیری از ورود باد چندان موثر نبود. هرچیزی که جلوی پنجره می‌کشیدیم باد پاره‌اش می‌کرد و می‌آمد تو.

مدرسه چندین کلاس و یک مدیر مدرسه داشت. طالبان همه ما را از بزرگ و کوچک توی حیاط جمع کردند. مجبورمان کردند حلقه بزنیم. بچه‌ترها جلو، بزرگ‌ترها عقب. بعد مدیر مدرسه و معلم‌مان را بردند وسط دایره. مدیر مدرسه به شدت ترسیده بود و نزدیک بود بزند زیر گریه. اما معلم ما مثل همیشه آرام بود. دست‌هایش دوطرف بدنش آویزان بود و با چشم‌هایی باز، رو به جلو نگاه می‌کرد. چشمان معلم‌مان زیبا بود. انگار با نگاهش به همه دوروبری‌هاش انرژی می‌داد. معلم رو به ما گفت: «به امید دیدار بچه‌ها.»

آن‌ها جلوی همه ما به او شلیک کردند. از آن روز به بعد مدرسه‌مان تعطیل شد و بدون مدرسه زندگی مثل خاکستر شد.

– فابیو، حتمن باید یک چیزی را روشن کنم.

– بگو عنایت جان

– باید روشن کنم افغان‌ها با طالبان فرق دارند. می‌خواهم مردم این موضوع را بدانند. تو می‌دانی افرادی که معلم من را کشتند از چند ملیت مختلف بودند؟

– چند تا عنایت؟

– بیست نفر از آن‌ها توی جیپ بودند. درست؟ شاید از بیست ملیت مختلف نبودند اما خیلی متنوع بودند. بعضی‌هاشان حتا نمی‌توانستند با هم صحبت کنند. پاکستان، سنگال، مراکش، مصر. خیلی‌ها فکر می‌کنند طالبان همان افغان‌ها هستند فابیو. اما این‌طور نیست. البته بعضی‌هاشان افغانند اما نه همه. آن‌ها هیچ چیز سرشان نمی‌شود. مانع تحصیل بچه‌ها می‌شوند. چون می‌ترسند بچه‌ها درس بخوانند و بفهمند کارهایی که آن‌ها می‌کنند برای رضایت خودشان است نه خدا.

– بسیار خوب عنایت جان. ما این موضوع را برای همه روشن خواهیم کرد. حالا کجا بودیم؟ قندهار؟

– آها بله قندهار

– بیا برگردیم قندهار

صبح بود که رسیدیم. این را گفته بودم؟ توی کامیونی که پر بود از تیرک‌های چوبی. از پیشاور گذشتیم و به قتا رسیدیم. البته من و مادرم هیچ‌وقت از کامیون پیاده نشدیم. در قتا دنبال جایی برای خواب گشتیم. یکی از آن جاهایی که ما به آن می‌گوییم مسافرخانه. جایی برای خواب که مسافران در سفر خود به ایران، آن‌جا توقف می‌کردند تا راه‌نمایی برای سفرشان پیدا کنند.

به مدت سه روز، ما مسافرخانه را ترک نکردیم. مادر داشت با آدم‌ها حرف می‌زد تا شرایط بازگشتش به افغانستان را فراهم کند. اگرچه آن موقع من این موضوع را نمی‌دانستم. البته بازگشتن به افغانستان خیلی راحت‌تر از خارج شدن از آن بود.

در آن مدت من کاری برای انجام دادن نداشتم و این ور و آن ور می‌پلکیدم. تا این‌که یک شب قبل از این‌که مرا توی رختخواب بگذارد، سرم را توی دستانش گرفت، مرا سخت توی بغلش فشرد و با من در مورد کارهایی حرف زد که هرگز نباید انجام‌شان می‌دادم و گفت که باید در زندگی هدفی داشته باشم و تمام وجودم از آن پر شود.

صبح روز بعد، مادر آن‌جا نبود و وقتی از کاکارحیم صاحب مهمان‌خانه پرسیدم می‌داند مادرم کجا رفته، گفت مادرت رفته افغانستان پیش خواهر و برادر کوچک‌ترت.

بعد از آن نشستم گوشه‌ای، در فاصله دو صندلی، نه روی یکی از آن‌ها. روی کف زمین. روی پاشنه پاهایم چمباتمه زدم و با خودم فکر کردم که باید فکر کنم.

معلمم همیشه می‌گفت: «فکرکردن به این‌که باید فکر کنید یک گام بزرگ و مهم است.» اما هیچ فکری توی سرم نبود. جز نوری که همه چیز را می‌بلعید و نمی‌گذاشت چیزی را ببینم. درست مثل وقتی که مستقیم به خورشید خیره می‌شوی. وقتی که نور رفت، چراغ‌های خیابان‌ها روشن شده‌ بودند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,