Saturday, 18 July 2015
26 October 2020
قسمت پنجم

«دریا پر از کروکودیل است»

2011 November 14

مازیار مهدوی‌فر/ رادیو کوچه

خسته و کوفته بودم. درست مثل تکه گوشتی که زنان روستا بارها و بارها و بارها آن را توی کف دست‌شان می‌چرخاندند تا از آن گلوله‌های گوشتی به نام کوفته بسازند. انگار یک غول من را گرفته بود توی دست‌هایش و داشت فشار می‌داد تا از من هم کوفته درست کند. همه جام درد می‌کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

قتا پر بود از هزاره‌ها. چند روزی که در مهمان‌خانه قاضی بودیم، می‌دیدم که هزاره‌های زیادی آن‌جا رفت و آمد می‌کنند. زمانی که مادرم هنوز آن‌جا بود وقت زیادی را صرف صحبت کردن با آن‌ها می‌کرد. انگار که رازهای زیادی داشت که باید با آن‌ها در میان می‌گذاشت.

درست یادم نمی‌آید، اما متوجه شده بودم هزاره‌های آن‌جا، کمی با آدم‌های منطقه خودم فرق دارند. لهجه‌شان بر اثر اضافه شدن کلمات خارجی، پیچیده و برای من نامفهوم بود. حرف‌هاشان را درست نمی‌فهمیدم و نمی‌توانستم حرف‌هام را به آن‌ها بفهمانم.

نمی‌توانستم از کسی اطلاعاتی بگیرم. یا حتا با آدم‌ها گپ و گفتی دوستانه رد و بدل کنم یا مثلن برای کسی جوکی تعریف کنم شاید از من خوشش بیاید و به من کمک کند، مثلن من را ببرد خانه‌اش و یک کاسه ماست یا یک تکه خیار جلویم بگذارد. اگر یک تازه وارد باشی به محض این‌که دهانت را برای حرف زدن باز می‌کنی لو می‌روی و اگر ندانی دقیقن کجا هستی و چطور باید با مسایل اطرافت کنار بیایی مردم به آسانی می‌توانند از تو سو‌‌استفاده کنند. یکی از چیزهایی که باید از آن دوری می‌کردم، یکی از صدها چیز، این بود که مواظب باشم از من سو‌استفاده نشود.

خودم را توی آشپزخانه آرام کردم. بعد رفتم سراغ کاکا رحیم صاحب مهمان‌خانه. او تنها کسی بود که می‌شد باهاش ارتباط برقرار کرد. شاید چون زبان‌های زیادی بلد بود و مدام در حال سر و کله زدن با آدم‌های مختلفی بود که آن‌جا رفت و آمد می‌کردند.

از او پرسیدم آیا می‌توانم آن‌جا کار کنم؟ هر کاری باشد انجام می‌دهم. شستن کف زمین، تمیز کردن کفش‌ها، هر کار دیگری که لازم باشد. چیزی که می‌خواستم مانعش شوم این بود که مجبور باشم بروم توی خیابان. کاری که ازش می‌ترسیدم. آخر نمی‌دانستم آن‌جا چه خبر است. کاکا رحیم حرف‌هام را شنید. اگرچه تظاهر می‌کرد به من گوش نمی‌دهد.

بعد گفت: فقط برای امروز.

– فقط امروز؟ فردا چطور؟

– فردا باید دنبال یک کار دیگر باشی.

– فقط یک روز؟

نگاهی به ابرو‌های پرپشت، موهای پرزدار روی گونه‌اش، پیراهن سفید و دمپایی‌اش انداختم، سیگاری لای دندان‌هاش بود که خاکسترش داشت می‌ریخت روی زمین.

شب که شد زانوهایم را بغل گرفتم و خوابیدم. جسمم خواب بود اما در رویاهایم بیدار بودم و داشتم توی صحرا قدم می‌زدم. از خواب که پا شدم خیلی نگران بودم

یک لحظه به ذهنم رسید بپرم رویش و ژاکتش را سفت بچسبم و آن‌قدر منتش را بکشم تا یا نفس من بند بیاید یا او پرده گوشش پاره شود. اما فکر کردم کار درستی نیست. چندین بار به خاطر مهربانیش از او تشکر کردم و پرسیدم آیا می‌توانم یک سیب‌‌زمینی و یک پیاز از آشپزخانه قرض بگیرم؟ او موافقت کرد و من باز هم  تشکر کردم.

شب که شد زانوهایم را بغل گرفتم و خوابیدم. جسمم خواب بود اما در رویاهایم بیدار بودم و داشتم توی صحرا قدم می‌زدم. از خواب که پا شدم خیلی نگران بودم. چون مجبور بودم مسافرخانه را ترک کنم و بروم توی خیابان. خیابانی که وقتی از پنجره دست‌شویی یا درب اصلی مهمان‌خانه نگاهش می‌کردم، اصلن دوستش نداشتم.

ماشین و موتور آن‌قدر زیاد بود که نمی‌شد نفس کشید. فاضلاب هم به جای آن‌که زیر آسفالت و دور از چشم آدم‌ها جریان پیدا کند، تا جلوی بوی بدش هم گرفته شود، دقیقن توی خیابان و از کنار پیاده‌رو می‌گذشت. تنها به فاصله چند متری مهمان‌خانه. کمی آب خوردم و آبی به صورتم پاشیدم. باید شجاعت لازم برای رفتن توی خیابان را در خودم ایجاد می‌کردم. بعد رفتم تا از کاکا رحیم خداحافظی کنم.

کاکا رحیم بدون آن‌که حرفی بزند به من نگاه کرد. گفت: کجا می‌روی؟

– دارم از این‌جا می‌روم کاکا رحیم.

– کجا می‌روی؟

شانه‌هایم را انداختم بالا و گفتم: نمی‌دانم. من این شهر را نمی‌شناسم. راستش را بخواهی حتا نمی‌دانم وقتی از این‌جا رفتم بیرون، به‌تر است بروم سمت راست یا سمت چپ. برای همین تا انتهای خیابان می‌روم بعدش تصمیم می‌گیرم به‌ترین راه را انتخاب کنم کاکا رحیم.

کاکا رحیم گفت: توی شهر قتا نمی‌توانی این‌جوری راهت را پیدا کنی. این‌جا تا چشم کار می‌کند پر است از خانه.

– این تنها راهی است که به ذهنم می‌رسد کاکا رحیم.

کاکا رحیم گفت: من نظرم عوض شد.

– در چه موردی؟

– می‌توانم این‌جا به تو کار بدهم و برایت درآمدی در نظر بگیرم. مثل تو این‌جا خیلی زیاد است. نمی‌توانم به همه کار بدهم. اما تو پسر خیلی خوب و مودبی هستی. اگر بخواهی می‌توانی همین‌جا بمانی، بخوری و بخوابی تا زمانی که بتوانی کار مناسبی پیدا کنی. اما تا زمانی‌که این‌جایی باید برای من سخت کار کنی. از لحظه‌ای که از خواب بیدار می‌شوی تا زمانی که به رختخواب می‌روی. هر کاری از تو بخواهم باید انجام دهی. فهمیدی؟

طوری خندیم که احساس می‌کردم همه دندان‌هایم از دهانم زد بیرون.

– امیدوارم عمرتان به اندازه عمر درخت طولانی باشد کاکا رحیم.

او جواب داد: خدا کند.

با این‌که خیلی خوش‌حال بودم و احساس آرامش می‌کردم اما نمی‌توانم ادعا کنم که همه چیز از ابتدا تا انتها روبراه بود. باید بگویم اولین روز کاری من در مهمان‌خانه قاضی، مثل جهنم بود.

اول از همه کلی کار برای انجام دادن به من سپرده شد. دوم این‌که از هیچ توضیحی هم خبری نبود. انگار که من همه چیز بلد بودم. در حالی‌که من تقریبن هیچ چیزی بلد نبودم. به‌خصوص کارهایی که آن‌ها از من توقع داشتند.

سوم این‌که من هیچ‌کس را نمی‌شناختم. چهارم این‌که نمی‌توانستم با کسی صحبت یا شوخی کنم. چون می‌ترسیدم باعث سو‌تفاهم شوم. و پنجم این‌که به نظر می‌رسید پایانی برای آن روز وجود ندارد. تعجب کردم که چه اتفاقی برای ماه افتاده که پیدایش نیست. آن‌قدر متعجب بودم که فکر کردم لابد در قتا ماه فقط زمانی بیرون می‌آید که صاحب کارها دستور بدهند. لابد دلیلش هم این بود که بتوانند بیش‌تر از مردم کار بکشند.

آخر شب وقتی به رختخواب می‌رفتم خیلی خسته و کوفته بودم. حتا بدتر از کوفته قلقلی. شده بودم مثل غذای مرغ‌ها.

روی تشک نشستم و قبل از این‌که به بدنم کش و قوس بدهم و آماده خواب شوم، با خودم راجع به زشتی‌های مهمان‌خانه فکر کردم:

دیوارهای پوسته پوسته شده، بوی بد، گرد و خاک که همه‌جا را پر کرده بود و بدتر از همه، شپش.

آن‌جا را با خانه خودم مقایسه می‌کردم. اما این فقط برای یک لحظه طول کشید. چون به شدت فکر افسرده کننده‌ای بود. غریزه‌ام به من می‌گفت باید خانه‌ام را فراموش کنم.

این‌که مادرم آن‌جا مرا تنها گذاشته بود، حتمن دلیلی داشت.

سعی کردم افکارم را با دست از اطرافم دور کنم. درست مثل یکی از به‌ترین دوستانم در نوا که هر وقت دزدکی ریشه گیاهان را مثل سیگار دود می‌کرد، با دستانش، دود را دور می‌کرد تا به لباسش نچسبد و لباسش بو نگیرد.

– عنایت! عنایت! زود باش بیا این‌جا.

– چه خبر است؟

– این سطل را بگیر عنایت. دوباره راه فاضلاب توی خیابان گرفته. سطل، پارچه و چوب دستی.

– چوب دستی برای چه کاکا رحیم؟

– گفتم سطل، پارچه و چوب دستی، عنایت بدو.

– دارم می‌دوم.

– عنایت! من به کمک نیاز دارم.

– نمی‌توانم کاکا زمان. راه فاضلاب گرفته و نزدیک است فاضلاب بیاید تو.

– دوباره؟

– آره. دوباره

– لعنت بر شیطان. همیشه داریم توی گه راه می‌رویم. اما آشپزخانه نباید تعطیل شود. پیاز و هندوانه نداریم. باید بروی مغازه خرید کنی عنایت جان. هر‌چه زودتر.

– این بوی چیست کاکا زمان؟ این بو را احساس می‌کنی؟

– منظورت چیست که این بو را احساس می‌کنم یا نه. بوی به این وحشت‌ناکی را. بوی فاضلاب است که دارد می‌آید تو. بدو عنایت. رحیم آقا منتظرت است.

– کجایی عنایت؟ این‌جا هستم کاکا رحیم. این سطل، این هم پارچه.

– نگفتم پارچه تازه احمق جان. آن‌هایی که گوشه حیاط افتاده‌اند.

– دارم می‌دوم کاکا رحیم.

– عنایت!

– دارم می‌آیم کاکا رحیم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,