Saturday, 18 July 2015
29 October 2020
مجله جاماندگان- مستان مسیر ترسیم کردند(16)

«وقتی مرتجعی قاتل الگو باشد»

2011 November 18

شراره سعیدی/ رادیو کوچه

در دو برنامه قبلی از نواب صفوی و گروه رادیکال اسلامی­اش تا به آن حد توضیح داده شد که مشخص گردد این حزب عجیب تا چه حد مروج خشونت و مرتجع بوده است. آن­ها مبدع سبکی شدند که آثار آرزوی­شان در جمهوری اسلامی به خوبی مشخص است. در این رابطه سخنان آقای خامنه­ای در مورد نواب صفوی شنیدنی است، گویی او روزی امید داشته در جای او قرار بگیرد، خواهشی که اکنون به درستی، اما در ابعادی وسیع­تر فعلیت یافته است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

خامنه­ای درباره اولین دیدار خود با نواب چنین می­گوید:«نواب یک سفر آمد مشهد. برای اولین بار نواب را آن­جا شناختیم و فکر می­کنم که سال 31 یا 32 بود. ما شنیدیم که نواب­صفوی و فداییان اسلام آمده­اند مشهد و در مهدیه عابدزاده از این­ها دعوت کرده بودند. یک جاذبه پنهانی مرا به طرف نواب می­کشاند و بسیار علاقه­مند شدم که نواب را ببینم. خواستم بروم مهدیه ولی نتوانستم بروم چون مهدیه را بلد نبودم. یک روز خبر دادند که نواب می­خواهد بیاید بازدید طلاب مدرسه سلیمان­خان که ما هم جزو طلاب آن مدرسه بودیم. ما آن روز مدرسه را آب و جارو و مرتب کردیم. یادم نمی­رود که آن روز جزو روزهای فراموش نشدنی زندگی من بود. مرحوم نواب آمد. یک عده هم از فداییان اسلام با او بودند که با کلاه­شان مشخص می­شدند. کلاه­های پوستی بلندی سرشان می­گذاشتند و با آن مشخص می­شدند. این­ها هم دور و برش را گرفته بودند و هم­راه با جمعیتی وارد مدرسه سلیمان­خان شدند. راهنمایی­شان کردیم و آمدند در مدرسه که جای کوچکی بود نشستند. طلاب مدرسه هم جمع شدند. هوا هم گرم بود. تابستان بود ظاهرن یا پاییز، درست یادم نیست. آفتاب گرمی بود. ایشان هم شروع به سخن­رانی کردند.»

«سخن­رانی نواب یک سخن­رانی عادی نبود. بلند می­شد ومی­ایستاد وبا شعارکوبنده و با شعاری شروع به صحبت می­کرد. من محو نواب شده بودم. خودم را از لابه­لای جمعیت به نزدیک­اش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم. تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنان­اش گوش می­دادم و او هم بنا کرد به شاه و به دستگاه­های انگلیس و این­ها بدگویی کردن. اساس سخنان­اش این بود که اسلام باید زنده شود. اسلام باید حکومت کند و این کسانی که در راس کار هستند این­ها دروغ می­گویند. این­ها مسلمان نیستند و من برای اولین­بار این حرف­ها را از نواب صفوی شنیدم و آن­چنان این حرف­ها درون من نفوذ کرد و جای گرفت که احساس می­کردم دل­ام می­خواهد همیشه با نواب باشم. این احساس را واقعن داشتم که دوست دارم همیشه با او باشم.»

«چنان که گفتم آن روز هوا خیلی گرم بود. عده­ای که با خود نواب بودند شربت آب­لیمو درست کردند ویک ظرف بزرگ، یک قدحی شربت آب­لیمو درست کردند و آوردند که ایشان و هر کس نشسته هست بخورد. یکی از دوروبری­های ایشان لیوان دست­اش گرفته بود و ذره­ذره از آن شربت به همه می­داد و هر کس دور وبر نواب بود (شاید 100 نفر آدم آن دوروبرها بودند) با یک شور و هیجانی به همه شربت می­داد. اواخر شربت کم شد، با قاشق به دهان هر کسی می­گذاشتند. وقتی که به من می­داد، گفت: «بخور ان­شاء­اله هرکس این شربت را بخورد شهید می­شود.» بعد گفتند که فردا هم نواب به مدرسه نواب می­رود. من هم رفتم مدرسه نواب برای این­که بار دیگر نواب را ببینم. مدرسه نواب مدرسه بزرگی است. برعکس مدرسه سلیمان­خان که کوچک است، مدرسه نواب جا و فضای وسیعی دارد. آن روز همه آن مدرسه را فرش کرده بودند و منتظر نواب بودند. گفتند که از مهدیه راه افتاده­اند به این طرف. من راه افتادم و به استقبال­اش رفتم که هر چه زودتر او را ببینم. یک وقت دیدم از دور دارد می­آید. یک نیم دایره­ای در پیاده­رو درست شده بود که وسط آن نیم دایره نواب قرار گرفته بود و دو طرف­اش همین­طور صف مردمی بود که از پشت سر فشار می­آوردند و می­خواستند او را ببینند و پشت سرش جمعیت زیادی حرکت می­کرد. من هم وارد شدم. باز رفتم نزدیک نواب قرار گرفتم. جذب حرکات او شده بودم. نواب همین­طوری که می­رفت شعار هم می­داد. نه این که خیال کنید همین­طور عادی راه می­رفت، یک منبر در راه شروع کرده بود: «ما باید اسلام را حاکم کنیم. برادر مسلمان! برادر غیرت­مند! اسلام باید حکومت کند.» از این گونه حرف­ها و مرتبن در راه با صدای بلند شعار می­داد. به افراد کراواتی که می­رسید می­گفت: «این بند را اجانب به گردن ما انداخته­اند، برادر بازکن.» به کسانی که کلاه شاپو سرشان بود می­گفت: «این کلاه را اجانب سر ما گذاشته­اند، برادر بردار.» و من دیدم کسانی را که به نواب می­رسیدند و در شعاع صدای او و اشاره دست او قرار می‌گرفتند، کلاه شاپو را بر می­داشتند و مچاله می­کردند در جیب­شان می­گذاشتند.»

به افراد کراواتی که می­رسید می­گفت: «این بند را اجانب به گردن ما انداخته­اند، برادر بازکن.» به کسانی که کلاه شاپو سرشان بود می­گفت: «این کلاه را اجانب سر ما گذاشته­اند، برادر بردار.»

«این­قدر سخن­اش و کلام­اش نافذ بود. من واقعن به نفوذ نواب در مدت عمرم کم­تر کسی را دیده­ام. خیلی مرد عجیبی بود یک پارچه حرارت بود، یک تکه آتش بود.  با همین حالت رسیدیم به مدرسه نواب و وارد مدرسه شدیم. جمعیت زیادی هم پشت سرش آمدند. البته مدرسه پر نشد، اما حدود مسجد مدرسه جمعیت زیادی جمع شده بودند. باز من رفتم همان جلو نشستم و چهار چشمی نواب را می­پاییدم. شروع به سخن­رانی کرد. با همه وجودش حرف می­زد. یعنی این­جور نبود که فقط زبان و سر و دست کار کند، بلکه زبان و سر و دست و پا و بدن و همه وجودش همین­طور حرکت می­کرد و حرف می­زد و شعار می­داد و مطلب می­گفت. بعد هم که سخن­رانی­اش تمام شد ظهر شده بود و پیش­نهاد کردند که نماز جماعت بخوانیم. قبول کرد و اذان گفتند. ایستاد جلو و یک نماز جماعت حسابی هم ما پشت سر نواب خواندیم. بعد نواب رفت و دیگر ما بی­خبر بودیم و اطلاعی از نواب نداشتیم تا خبر شهادت­اش به مشهد رسید، بعد از حدود تقریبن دو سال که از سفر نواب به مشهد می­گذشت. خبر شهادت­اش که رسید ما در مدرسه نواب بودیم. یادم هست که یک جمع طلبه آن چنان خشمگین و منقلب شده بودیم که علنن در مدرسه شعار می­دادیم و به شاه دشنام می­دادیم و خشم خودمان را به این صورت اظهار می­کردیم و این­جا جای دارد که بگویم مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی روی همان آزادگی و بزرگ­دلی که داشت، تنها روحانی مشهد بود که در مقابل شهادت نواب عکس­العمل نشان داد و آن عکس­العمل در درس بود. سر درس به یک مناسبتی حرف را به نواب صفوی و یاران­اش برگرداند و انتقاد شدیدی از دستگاه کرد و تاثر شدیدی ابراز کرد و این جمله یادم است که فرمود: «وضعیت مملکت ما به جایی رسیده است که حالا فرزند پیغمبر را به جرم گفتن حقایق می­کشند.» این را از مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی من به یاد دارم. هیچ­کس دیگر متاسفانه عکس­العمل نشان نداد و اظهاری نکرد.»

«باید گفت که اولین جرقه­های انگیزش انقلابی اسلامی به وسیله نواب در من به وجود آمد و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را در دل ما نواب روشن کرد. یک سال بعد از آن من دوستی پیدا کردم که از مریدان و نزدیکان نواب بود. این دوست معلم بود در تهران. الان هم هست. بعد از شهادت نواب در سال 35 بود که او آمده بود مشهد و خاطرات فراوانی از نواب نقل می­کرد. خودش هم با نواب نزدیک بود. از زندگی شخصی نواب، از زندگی مبارزاتی نواب، از شعارهای­اش، از بیانیه­های­اش، از وضع خانوادگی، خیلی چیزها برای من گفت و ما را بیش­تر مجذوب و عاشق نواب کرد و این حالت و رنگ‌گیری از نواب شروع شد و موجب شد که ما در همان سال 35 اولین حرکات مبارزاتی خودمان را شروع کنیم و آن به این صورت بود که یک استان‌داری آمده بود مشهد به نام فرخ­، این شخصی بود که به مظاهر و ضوابط دینی هیچ­گونه احترامی نمی­گذاشت. از جمله این­که در ماه محرم و صفر 2 ماه در مشهد معمول بود سینماها تعطیل می­شد. این شخص اعلام کرد که سینماها فقط تا بیستم محرم تعطیل است. اول گفت تا 14 محرم، بعد یک قدری سر و صدا شد تا 20 محرم تمدید کرد. مانشستیم با هم­دیگر یک اعلامیه نوشتیم که اول اعلامیه هم یک حدیث نهج­البلاغه بود و شاید اول اعلامیه نبود اواسط اعلامیه بود. اعلامیه­هایی نوشتیم دست­نویس. کپی می­گذاشتیم. توی اطاق می­نشستیم با هم­دیگر هر کدام­مان می­نوشتیم. هر اعلامیه­ای حساب کرده بودیم حدود سه ساعت طول می­کشید نوشتن­اش و مضمون­اش تحریک مردم در امر به معروف و نهی از منکر در این که این شخص این استان‌دار آمده این کارها را کرده و ضوابط و ظواهر دینی را مورد بی­اعتنایی قرار داده. مردم چرا ساکتید؟ چرا امر به معروف نمی­کنید؟ چرا حقایق را نمی­گویید؟ و از این حرف­ها.»

«چند نفر بودیم که یکی من بودم یکی همان دوست معلم­مان بود. یکی همین آقای سید جعفر زنجانی بود که برای زیارت می­آمدند مشهد، یکی دو نفر دیگر هم بودند که چون نمی­دانم کجا هستند و چه کار می­کنند اسم­هایشان را نمی­خواهم بیاورم و نشستیم این اعلامیه­ها را نوشتیم و اعلامیه­ها را پاکت کردیم و فرستادیم این طرف و آن طرف یک تعدادش هم ماند که از عجائب این است که همین اواخر یکی دو سال پیش توی کاغذهای کهنه و قدیمی یکی از آن اعلامیه­ها به خط خودم را پیدا کردم که آن اعلامیه چهار صفحه است که حدیث هم وسط اعلامیه بود و اول­اش یک آیه دیگری بود، حال یادم نیست اما تا آخر راجع به امر به معروف و نهی از منکر بود و اولین حرکت سیاسی و مبارزاتی ما از این­جا شروع شد.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,