Saturday, 18 July 2015
20 October 2020
این‌جا آسیاست- سرزمین من- قسمت بیستم

«ناقوس جنگ در خاورمیانه و میراث فراموش شده ایرانی»

2011 November 19

سحر بیاتی/ رادیو کوچه

این‌جا آسیاست، خاورمیانه، جایی پر از خبر، از انقلاب تا سقوط دیکتاتورها و حبس و حصر کاندیدای ریاست جمهوری، تا انفجار و قتل، بر خلاف خاور دور و آسیای جنوب شرقی که شاید هر چند ماه یک بار با یک بلای طبیعی یکی از کشورهای آن تیتر اول روزنامه‌های جهان باشد. مدت‌هاست خاورمیانه عرصه رقابت رسانه‌هاست برای تیتر به‌تر از مرگ یک دیکتاتور تا کشتار دیکتاتوری دیگر.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اما چرا این بار خاورمیانه، ما که داشتیم به سیر و سیاحت خودمان در جنوب شرقی می‌پرداختیم، نه سیاحت در جنوب شرق تمام شده نه من بازگشته‌ام به خانه‌. این روزها ناقوس شوم جنگ در گوشم دنگ دنگ می‌کند، «بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی‌شنوم» و نگرانم، مثل هر ایرانی دیگر.

نگران کودکان هشت ساله ایرانی‌ام وقتی خط به خط گزارش‌های مرحوم «اوریانا فالاچی» روزنامه‌نگار برجسته ایتالیایی را از جنگ «ویتنام» می‌خوانم آن‌جا که می‌نویسد‌: «هفته پیش در «چولون»، «کره‌ای»ها بچه‌ای را که به طور پنهانی به اردوگاه‌شان وارد شده و سرگرم دزدین غذاها بود دستگیر و بیست و چهار ساعت برای کشتن او وقت صرف کردند. می‌دانی چطور؟ تیر در مقعدش فرو کردند، بله درست فهمیدی، تیر در مقعدش فرو کردند و او فقط هشت سال داشت.»

نگرانم کابوس کودکانه‌شان چون روزگار کودکی ما غول بی‌شاخ و دمی باشد به اسم «صدام» که می‌خواهد خانه‌اش را تصرف کند. هر چند این جنگ با جنگ پیشین فرق‌هایی هم دارد. شاید مهم‌ترین فرق‌اش همین باشد که برخی از ایرانیان هم از آن استقبال می‌کنند. و برخی هم که مخالف جنگ هستند تردید دارند در کنار کسانی بایسند و از کشورشان دفاع کنند که رییس جمهوری انتخابی‌شان را ماه‌هاست در خانه حبس کرده است. حتا اگر این تعداد سیزده میلیون نفر باشد.

این روزها نه دلت می‌خواهد بروی کنار دریاچه باغ‌وحش معروف مالزی نه زیر برج‌های سر به فلک کشیده «پتروناس». نه حتا «جالان آلور» و غذاهای چرب و خوش‌مزه‌اش آرامت می‌کند.

نگرانم آیندگان در کتاب‌های تاریخی از حمله «اسکندری» دیگر بنگارند که «تخت جمشید» دیگری را به آتش کشید، نه این‌که این روزها «اسکندرهای مقدونی» با بی‌تدبیری و نابلدی، کار به‌تری می‌کنند نه؛ اما جنگ دیگر فاجعه است که وقتی کودک هشت ساله را نمی‌شناسد، عظیم‌ترین بنای سنگی جهان (پرسپولیس) را هم نمی‌شناسد. میدان زیبای «نقش جهان» را هم نمی‌شناسد. نه جنگ هیچ چیز نمی‌شناسد.

در معبد «باتوکیو» که قدم می‌زدم یاد قدم زدن‌های تنهایی‌ام افتادم در میدان «نقش جهان»، برای پی‌گیری وضعیت متروی اصفهان و پس از بی‌پاسخ ماندن‌های پی در پی از شورای این شهر راه افتادم به دیار «زاینده رود.»

یک روز پاییزی تنها در میدان «نقش جهان» قدم می‌زدم که «شاه عباس صفوی» گرفته و درهم، جلوس کرده بر صندلی با شکوهی از روکش مخملی قرمز ‌و پایه‌های طلایی سر تکان می‌داد و آه می‌کشید. مطمئن بودم خیالاتی شدم، یک جورهایی می‌شود گفت فرار کردم و به «مسجد جامع» پناه بردم. وارد مسجد که شدم. «شاه عباس» روی سنگ‌های مرمرین دیوار مسجد دست می‌کشید و سر تکان می‌داد. نگاه کردم دیدم سنگ‌های به آن زیبایی را با خط‌های خرچنگ قورباغه‌شان مزین کرده‌اند به انواع ‌و اقسام یادگاری‌ها. تیغ جهالت‌شان نه تنها دیوار را زخمی کرده بود که دل هر دوست‌دار میراث ایرانی را هم زخمی کرده بود.

از آن جاهلانه‌تر میخ طویله‌های بزرگی بود که به کاشی‌کاری‌های دیوار مسجد کوبیده بودند برای نصب بلندگوهای نماز جمعه‌ و این بار استاد «محمدرضا اصفهانی» معمار نام‌دار عصر صفوی (بنای مسجد جامع اصفهان از آثار برجسته اوست) آرام و بی‌صدا گریه می‌کرد.

برای رهایی از کابوس «شاه عباس» و «استاد اصفهانی» گریختم به خیابان شلوغ و قدیمی «چهار باغ»، باز هم «شاه عباس» باز هم اندوه مترویی که از زیر قدیمی‌ترین خیابان شهر عبور می‌کند.

«چهار باغ» را دویدم تا «زاینده رود»، اما نه خبری از رود بود نه از شادمانی آوازخوانان «سی و سه پل»، خشکیده و مجروح. هر چند این روزها خبر جاری شدن آب «زاینده رود» منتشر شده و شاید باز هم آوازخوانی بخواند «بوی جوی مولیان آید همی» اما هنوز هم متروی اصفهان سر درگم است. هنوز داربست‌هایی که برای نمازگزاران در «مسجد جامع» نصب شده برداشته نشده است. هنوز هم میخ‌ها بر دیوارهای کاشی کاری مسجد زخم می‌زند. هنوز «شاه عباس» آه می‌کشد و خالقان شاه‌کارهای «عصر صفوی» در اصفهان اشک می‌ریزند.

حالا اگر بر جهل و نادانی حافظان میراث فرهنگی بی‌افزاییم جنگی را که اتفاقن اگر تمام آن حاصل همین نادانی و جهل حافظان ایران زمین نباشد نیم بیش‌ترش هست دیگر چیزی از یادگار تمدن چند هزار ساله ایرانی باقی می‌ماند؟

نگویید، خب نمامد به جهنم. این میراث مال ما نیست ما امانت‌داران بی‌خرد این میراثیم که آیندگان شاید برای مرگ ما در جنگ تف و لعنت مان نکنند و بگویند بلاخره هر‌کس یک سرنوشتی داشت و آن‌ها هم در جنگ کشته شدند. اما وقتی کتاب‌های تاریخی را بخوانند و بداند این زمین با خاک یک‌سان شده روزی بزرگ‌ترین بنای سنگی جهان را داشته و دیگری روزی زیباترین میدان تاریخی خاورمیانه بوده است چه می‌گویند؟

فرق گردش‌گری مالزی با گردش‌گری ایران در همین است. فرق بین صلح و جنگ، امنیت و دل‌نگرانی و البته رسیدگی مداوم حافظان سرزمین جنوب شرقی و بی‌توجهی و نادانی حافظان خاورمیانه‌ای دل‌خوش به نفت و گاز.

وقتی ایران تنها کشوری است که در دین‌اش اجبارست، وقتی گردش‌گران برای تن سپردن به آفتاب به سواحل «ترکیه» سفر می‌کنند و علاقه‌مندان به بناهای مذهبی و گردش‌گران کشورهای اسلامی به «مالزی»، وقتی سهم همه جهان مرده باد است و سهم ما البته نه همه ما زنده باد. وقتی هنوز صلح و مدارا برای ما ترجمه نشده است. وقتی گردش‌گر «ایتالیایی» در یک رستوران سراغ من و دوستم می‌آید و از ما برای وارد شدن با فیلتر شکن به فیس بوکش و رساندن خبر سلامتی‌اش به خانواده کمک طلب می‌کند.

بر آن بیافزایید خبر سقوط‌های پی در پی طیاره‌های وطنی، تصادفات جاده‌ای، ترافیک شهری، آلودگی هوا، ممنوعیت استفاده از ماهواره و پارازیت‌های همیشگی، گشت محترم ارشاد و در نهایت گلی که به سبزه آراسته شد، شاخ و شانه کشی‌هایی که بوی جنگ می‌‌دهد. کدام گردش‌گر بخت برگشته و از جان گذشته‌ای به ایران سفر می‌کند؟

اصلن مقایسه گردش‌گری ایران با گردش‌گری «تایلند»، «مالزی»، «سنگاپور» و حتا برخی کشورهای عربی مثل «امارات متحده» از اول هم اشتباه بود. فقط کاش این ناقوس شوم جنگ از نفس بیوفتد کاش«بوی جوی مولیان آید همی» نه بوی جوی خون کودکان هشت ساله ایران زمین.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. Golalaeh
    1

    baa salaam va sepaas
    saalgarde koocheh ratabrik mogooyan
    Dr Golaleh Paak