شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
25 August 2016
مجله جاماندگان- مستان مسیر ترسیم کردند- قسمت 29

«هم‌‌راهی با آیت‌‌اله»

۱۳۹۰ آذر ۱۳

شراره سعیدی/ رادیو کوچه

«داریوش فروهر» که عقاید پان‌ایرانیستی داشت و رهبر حزب «ملت» ایران بود، در 26 دی‌‌ماه 57 و هم‌زمان با خروج شاه از ایران، برای ملاقات با آیت‌اله خمینی عازم پاریس شد و 16 روز بعد هم‌‌راه آقای خمینی به کشور بازگشت. او بلافاصله پس از انقلاب، در 24 بهمن 57 در کابینه دولت موقت به ریاست مهدی بازرگان شرکت کرد و در ابتدا به عنوان وزیر کار و سپس به عنوان وزیر سیار و نماینده دولت در امور کردستان  مشغول به کار شد. داریوش فروهر در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری نیز شرکت نمود. پس از دوره‌ای وزارت در دولت موقت به مخالفت با حکومت اسلامی پرداخت و در سال 60 به زندان افتاد اما با دستور آیت‌‌اله خمینی به علت هم‌‌بندی در زمان شاه با مصطفی خمینی با این برهان که او از مبارزان اصیل بوده ‌است آزاد شد. قسمت اول آخرین گفت‌وگوی این مقتول قتل‌‌های زنجیره‌‌ای و نظرات‌‌اش راجع به آقای خمینی را نقل کردیم، حال قسمت دوم این روایت به نقل از نشریه «حضور» در پاییز سال 77 (متن این نوشتار بدون ویرایش منتشر شده است و مشکل از متن اصلی است.)

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

به هر حال ایشان را از لحاظ، پرهیز و دانش، جدا از دیگران و بر‌تر از دیگران عنوان می‌کردند، توام با این‌‌که بسیاری اصولن بینش سیاسی ایشان را قبول داشتند، حالا جلو‌تر که بیاییم، هنگام مبارزه، و صحبتی که بین من و آیت‌اله ربانی‌ شیرازی شد را برای شما می‌گویم، به هر حال آن یک دوره فترت بود برای کارهای سیاسی، و در سال 49 من به زندان رفتم اما می‌شود گفت که یک موضوع استثنایی، اختصاصی بود، یعنی موضوع یا در کشور یک مبارزه وجود نداشت و آن موضوع توطئه جداسازی بحرین از ایران بود، و حزبی که من عضو آن بودم، آن موقع جبهه ملی هم فعالیتی نداشت، حزبی که من عضو آن بودم، اعلامیه داده بود، و چند نفر از دوستان ما را گرفتند، به هر حال منظورم این است که در آن موقع مبارزه روحانیون، آن پی‌گیری، پیوستگی را که در حال گداخته بودن و شعله‌ور بودن باشد، نداشت، گاهی نواری، سخن‌‌رانی، از ایشان می‌رسید و دست به دست می‌گشت، در سال 1350، کم‌‌کم کارهای چریکی هم سازمان مجاهدین خلق، سازمان فداییان خلق، شروع کردند ولی آن چیزی که همه‌گیر باشد نبود و حتا‌‌ همان هنگام به فرض در زندان بودند روحانیونی مثل آیت‌اله ربانی‌ شیرازی که می‌گفتند، بعد‌ها البته تاییدشان را شنیدیم ولی آن موقع می‌گفتند که این کار‌ها مورد تایید حضرت امام نیست، به هر حال در این سال‌ها، به ذهن من چیز قابل ذکری در رابطه با حضرت آیت‌اله العظمی خمینی نمی‌آید، تا این‌‌که این چیز‌ها و چریکی هم خاموش شد، روحانیون هم غیر از چند نفر که به عنوان کمک به سازمان مجاهدین خلق، دوباره در سال 53 گرفتند آن‌‌ها را، یکی حضرت آیت‌اله منتظری، یکی حضرت آیت‌اله طالقانی، که البته آن رابطه‌اش با ملی‌ها و جبهه ملی سوای دیگران بود، ولی این بار به عنوان کمک به این‌گونه سازمان‌ها گرفته بودند او را، آقای حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی، آیت‌اله لاهوتی، آیت‌اله مهدوی‌کنی و این‌‌ها را گرفتند، به طور کلی مبارزه روحانیون در این سال‌های 51 تا 55 خیلی گداخته نبود، حتا بیش‌‌تر این آقایان که فعالیت داشتند، ساواک از آن‌‌ها تعهد گرفته بود که به منبر نروند.

به هر حال من باز در این‌‌جا یک زندان سال 49 تا هفدهم فروردین سال 49 تا نوروز سال 52 را داشتم، نزدیک به سه سال و هفده روز کم، خیلی کم اتفاق افتاد که با بعضی از این آقایان رو‌به‌رو بشوم ولی یکی، دو بار، حضرت آیت‌اله ربانی‌شیرازی را دیدم، این را به این جهت روی آن تاکید کردم که سال 1355، فضا حس می‌کردیم که جوری به جلو می‌رود که کوشش‌ها را گسترش می‌دهد از جمله، از یک طرف آقای مهندس بازرگان که از زندان بیرون آمده بود شروع کرد، زیاد اعتقاد به کار سیاسی نداشت و صحبت از کارهای فرهنگی می‌کرد، از یک سو خود من از یک سوی دیگر کوشش‌هایی می‌کردیم که یک حرکتی علیه وضع موجود بکنیم که به هر حال منجر شد به نامه سه امضایی که به شاه نوشته شد برای ترک دیکتاتوری، که این نامه را من امضا کرده بودم و دکتر بختیار امضا کرده بود و دکتر سنجابی، و آقایان نهضت آزادی این‌‌که در تهیه آن سهم داشتند ولی در مورد امضا آن عقیده‌ای به نوع دیگر داشتند و امضا‌ نکردند و در نتیجه کوشش‌ها هم در دو جناح انجام گفت، یک جهت ما که کوشش می‌کردیم که جبهه ملی را بازسازی کنیم و مطهری و این‌‌ها نزدیک‌تر بودند، کوشش می‌کردند، بیش‌‌تر کوشش می‌کردند به اسم جامعه حقوق بشر، در دوستان ما، یعنی حزب ملت ایران، به هر حال چون آن هنگام نیروی‌‌اش در بازار از همه بیش‌‌تر بود یا کوشاتر از دیگران بود، در جریان گسترش مبارزه سعی کردیم که با نهضت روحانیون که دچار یک فترت نسبی هم بود، نزدیک بشویم، حول و حوش‌‌ همان نوشتن نامه بود که رابطه من با آیت‌اله ربانی‌ شیرازی زیاد بود، این نکته‌ای که می‌خواستم یادآوری کنم، این بود که بعضی از دوستان ما، چون مصدق هم درگذشته بود، چهاردهم اسفند سال 1345 درگذشته بود، این پیشنهاد در حزب ملت ایران بود که ما باید که مبارزه ما با روحانیون در بیامیزد و برای نخستین بار، سخن از رهبری حضرت آیت‌اله العظمی خمینی پیش دوستان ما طرح شده که من این را با حضرت آیت‌اله ربانی‌شیرازی در میان گذاشتم، که این ممکن است که در نشریات به تدریج عنوان بشود، ایشان نظرش این بود که شما نباید بنویسید رهبر سیاسی، باید بنویسید مرجع تقلیدی که درستی بینش سیاسی‌اش هم برای همه روشن شده است، یعنی نقل به عین نیست، نقل به مضمون است، منظورش این بود که همیشه باید مرجعیت ایشان را مورد تاکید قرار دارد و این‌‌که بینش سیاسی ایشان هم جا دارد که به عنوان یک رهبر از آن پیروی بشود.

درست در بهار سال 1356، چون آن نامه در بیست‌و‌سوم خرداد سال 56 نوشته شد، و آن نامه را به وسیله آیت‌اله ربانی‌ شیرازی به نجف فرستادیم، تا آن‌‌جایی که برای من گفته شده است مورد تایید ایشان قرار گرفت، و یک ماه بعد در یکی از چیز‌های‌‌شان تشویق می‌کنند روحانیون برجسته را که شما هم اعتراض کنید، مثل ـ شاید ـ رجال سیاسی، بنویسید اعلامیه بدهید، چون می‌گویم یک رکود وجود داشت، به هر حال ما این موقع آن شکل رابطه‌ای که غیرمستقیم نظرخواهی از حضرت آیت‌اله العظمی خمینی بکنیم، یا گزارش کار‌های‌‌مان را برای ایشان بفرستیم، وجود داشت. از یکی یا دو سال پیش هم از دوستانی که خارج از کشور داشتیم مثل دفتر اروپایی حزب ملت ایران که خیلی نزدیک بود با بنی‌صدر و این آقای حبیبی، آقای بنی‌صدر هم از موقعی که پدرش، آیت‌اله بنی‌صدر در سوییس درگذشت و جنازه را به نجف بردند که به خاک بسپارند، او هم هم‌‌راه جنازه پدرش به آن‌‌جا رفت و بعد مورد پشتیبانی حضرت امام قرار گرفت، به هر حال مبارزه ملی‌ها، نه زیر نام جبهه ملی ولی زیر به هر حال ملی بودند، داشت گسترش پیدا می‌کرد. از جمله کارهایی که کردیم، گروه‌هایی بود در منزل یکی از بازاری‌ها، در خیابان ری، به مناسبت میلاد حضرت رضا، روز دوم آبان ماه سال 1356، قرار بود که در آن‌‌جا من سخن‌‌رانی بکنم، اجتماعی هم، از جمله هفده یا هجده نفر از بازاری‌ها، از جمله بعضی از بازاری‌های که بعد به هیت موتلفه پیوستند مثل این‌ پوراستاد و این‌‌ها هم جز این دعوت‌کنندگان بودند، اول یک تلفن از بازار به من شد که می‌گویند که حاج آقا مصطفی درگذشته است، بعد حدود ساعت ده بود که یکی از روحانیون جوان، پیش از این‌که از ایران برود مدتی مخفی بود. به هر حال من از او شناخت داشتم آقای حمید زیارتی، که قبلن به نام حمید روحانی او را می‌شناختند، درآمدند و آن کتاب نهضت خمینی یا نهضت روحانیون را نداشتند، از نجف به من تلفن کردند و با لحن اندوه‌باری به من گفتند که دوست شما درگذشته است، من هم گفتم که از بازار هم به من تلفنی شده بود و گفتم که تسلیت من را خدمت پدر بزرگ‌وار ایشان بدهند و نخستین بار که در تهران سخن از درگذشت ایشان پدید آمد.‌‌

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,