Saturday, 18 July 2015
15 August 2020
قسمت هشتم

«دریا پر از کروکودیل است»

2011 December 05

مازیار مهدوی‌فر/ رادیو کوچه

با پسرهای هزاره دوست شدم. به خصوص دوستی نزدیکی بین من و صوفی برقرار شد. اسم اصلی صوفی، «جیوما» بود. اما چون پسر آرامی بود و مثل راهب‌های دینی ساکت و آرام بود به او می‌گفتند «صوفی». اگر‌چه یک وقت‌هایی دردسر‌هایی هم درست می‌کرد که از دست هیچ‌کس دیگری برنمی‌آمد. مثلن یک روز غروب که توی خیابان قدم می‌زدیم صوفی رفت سمت یک گدای ول‌گرد که نیمه خواب روی زمین دراز کشیده بود. یک گدای معتاد کثیف و بدبو. صوفی چند تا سنگ کوچک پرتاب کرد توی کاسه گدایی مرد ول‌گرد. مردک بی‌چاره فوری از خوب پرید که ببیند کی آن پول‌ها را به او داده. حاضرم شرط ببندم داشت توی رویا، خودش را در حال خوردن غذا در به‌ترین رستوران شهر یا در حال خریدن مقدار زیادی مواد مخدر تصور می‌کرد. همان شد که تا فهمید توی کاسه‌اش فقط چند تا سنگ افتاده و ما را دید کنار دیوار مسجد ایستاده‌ایم و به او می‌خندیم شروع کرد به دنبال کردن ما. فریاد می‌زد و تهدید می‌کرد که ما را توی روغن داغ سرخ خواهد کرد. ما با سرعت می‌دویدیم و او ضعیف‌تر از آن بود که بتواند به ما برسد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

یک روز دیگر، صوفی موتورسیکلتی را دید که جایی بسته شده بود. رفت سمتش. نه برای آن که موتور را بدزدد. فقط می‌خواست بداند سوار شدن روی موتورسیکلت چه حسی دارد. همیشه آرزویش این بود برای خودش موتورسیکلتی داشته باشد. اما به محض این که ساسات را فشار داد و کلاچ را گرفت به دلیل نامعلومی موتور روشن شد و شروع کرد به چرخ زدن. صوفی از روی موتور پرتاب شد پایین و افتاد توی بساط یک دکه میوه فروشی که آن اطراف بود. کمر و پاهایش آسیب دید و تا مدت‌ها بعد از آن اتفاق به سختی وقت نماز خواندن پاهایش را خم می‌کرد.

هر روز با بچه‌ها می‌رفتیم بازار و وقت ناهار پول‌های‌مان را روی هم می‌گذاشتیم و مقداری ماست یونانی و موسیر و چند تکه نان تندوری می‌خریدیم. اگرهم می‌شد کمی میوه و سبزی. اوضاع به همین منوال می‌گذشت. به کار در بازار لیاقت ادامه می‌دادم چون کار به‌تری نداشتم‌. هیچ وقت به مهمان‌خانه قاضی برنگشتم‌. چون ممکن بود صوفی و دوستان دیگرم را از دست بدهم. البته کارم را دوست نداشتم. کارم شبیه داشتن مغازه نبود که آدم‌ها خودشان بیایند و چیزی بخرند و تو خودت فقط توی مغازه بنشینی و به آن‌ها خوش‌آ‌مد بگویی‌. توی کار ما تو مجبور بودی خودت بروی سراغ آدم‌ها، روبه‌رو یا کنارشان بایستی در حالی‌که آن‌ها در حال انجام دادن کار دیگر یا فکر کردن به چیز دیگری هستند. بعد باید از آن‌ها خواهش کنی از تو خرید کنند. مجبوری مثل یک مگس، مزاحم آن‌ها شوی و آن‌ها را عصبانی کنی و طبیعی است که آن‌ها با تو رفتار بدی خواهند داشت. دوست نداشتم مزاحم آدم‌ها شوم. دوست نداشتم با من بدرفتاری شود. اما هر آدمی دوست دارد زنده بماند و برای زنده ماندن مجبور است کارهایی انجام دهد که دوست‌شان ندارد.

همیشه ایده‌های بکری برای فشار آوردن به آدم‌ها برای خریدن جنس‌هایم داشتم. به نظر می‌رسید این ایده‌ها اغلب کارساز بودند. یکی این بود که می‌رفتم سراغ افرادی که بچه‌ای توی بغل‌شان بود. یک پاکت خوردنی برمی‌داشتم و وقتی پدر و مادر بچه حواس‌شان نبود آن را می‌گذاشتم توی دست بچه. قبل از این کار گوشه‌ای از پاکت را پاره می‌کردم. بعد به پدر و مادر بچه می‌گفتم ببینید، بچه شما پاکت من را خراب کرده و شما باید پول آن را بدهید. حقه دیگرم این بود که نیشگون کوچکی از بچه می‌گرفتم تا صدایش در بیاید. البته طوری نیشگون می‌گرفتم که علامتش روی پوست بچه نماند. بعد هم یک پاکت از هله‌هوله‌هایم را برمی‌داشتم و می‌گرفتم سمت بچه و به پدر و مادرش نشان می‌دادم چیزی دارم که می‌تواند گریه بچه‌شان را بند بیاورد. البته باید بگویم این کارها خلاف قول سومی بود که به مادرم داده بودم. به او قول داده بودم سر کسی کلاه نگذارم.

گذشته از همه این‌ها، مشکل اصلی جای خوب بود. وقتی هوا تاریک می‌شد من و باقی بچه‌ها می‌رفتیم به محله کثیف و بد نام اطراف شهر قتا. آن جا پر بود از خانه‌های به‌هم فشرده، معتادانی که پشت ماشین‌ها نشسته بودند، کپه‌های روشن آتش و زباله‌های بدبو. من در طول روز خیلی کثیف می‌شدم، اما هر روز صبح قبل از این که صبحانه‌ای بخورم اول می‌رفتم مسجد و خودم را می‌شستم، بعد هم می‌رفتم سراغ همان مدرسه همیشگی. حتا برای یک روز هم این برنامه را به‌هم نمی‌زدم. فکر می‌کردم اگر آن کار را نکنم، شاگرد تنبلی هستم.

 یک روز بعد‌از‌ظهر با استاد صاحب صحبت کردم و به او گفتم می‌خواهم کارم را با او قطع کنم و بروم سراغ کاری دیگر. چون نمی‌خواستم دیگر توی خیابان بخوابم. بدون این که حرفی بزند کاغذی آورد و شروع کرد به نوشتن حساب‌کتاب‌های من و خودش. بعد هم سهم من را حساب کرد. باورم نمی‌شد. اسکناس‌ها و سکه‌ها را آورد و تحویلم داد. هرگز توی زندگیم این همه پول نداشتم. استاد صاحب گفت اگر مشکلت فقط جای خواب است می‌توانی غروب، قبل از این که من مغازه را تعطیل کنم بیایی و همین‌جا توی مغازه بخوابی. نگاهی به اطراف کردم. جای تمیزی بود. روی زمین فرش پهن بود و چند تا پشتی به دیوار تکیه داده بودند. البته مغازه، آب و دست‌شویی نداشت. اما مسجدی همان حوالی بود که می‌شد هر روز صبح از دست‌شویی و آبش استفاده کرد. این شد که قبول کردم. غروب‌ها قبل از ساعت ۷ خودم را به مغازه می‌رساندم. استاد صاحب کلید‌ها را به من نمی‌داد. برای همین مجبور بودم تمام شب توی مغازه بمانم تا صبح شود و خودش بیاید. بعضی وقت‌ها تا ساعت ۱۰ صبح پیدایش نمی‌شد. مجبور بودم همین‌طور منتظرش بمانم بدون آن که کاری برای انجام دادن داشته باشم. سعی می‌کردم روزنامه‌هایی که استاد صاحب پشت پیش‌خوان می‌گذاشت را بخوانم. اما زبان اردو بلد نبودم. خیلی کند پیش می‌رفتم. آنقدر کند که بعضی وقت‌ها وقتی به وسط صفحه می‌رسیدم یادم رفته بود شروع مطلب چه بوده. همیشه دنبال خبرهایی راجع به افغانستان بودم.

– عنایت! چرا قبل از این‌که ادامه بدهیم کمی راجع به افغانستان برایم حرف نمی‌زنی؟

– راجع به چه چیزی فابیو؟

– چیزهایی در مورد مادرت، دوستان و فامیل‌هایت، یا راجع به روستای نوا.

– راستش دوست ندارم در مورد آدم‌ها و مکان‌ها حرف بزنم. چون اهمیتی ندارند.

– چرا؟

– به نظر من اتفاقات و داستان‌ها مهم‌ترند. اتفاقات هستند که زندگی آدم‌ها را تغییر می‌دهند نه آدم‌ها و مکان‌ها.

 فصل زمستان، هر روز صبح به امید دیدن برف به آسمان نگاه می‌کردم. اما با این‌که زمستان قتا، بسیار سرد بود، طوری که احساس می‌کردی پوست تنت کنده می‌شود اما از برف خبری نبود و این برای من که عاشق برف بودم خبر بدی بود. یک زمستان بدون برف. وقتی این را فهمیدم نشستم و کلی گریه کردم. یک صبح زمستانی رفتم توی مغازه‌ای که کاسه، بشقاب و لیوان و از این جور چیزها می‌فروخت. از مغازه‌دار مقداری آب خواستم‌. نگاهی به سر تا پای من انداخت، انگار داشت به یک حشره نگاه می‌کرد. بعد گفت:

– اول بگو ببینم شیعه هستی یا سنی؟

از لحاظ تئوری هر دوی این‌ها یک چیز هستند و به نظرم این سوال خیلی احمقانه بود. برای همین خیلی عصبانی شدم. وقتی بچه‌ای هستی که قدت به اندازه قد یک بز هم نمی‌شود معمولن زود کاسه صبرت لبریز می‌شود. جواب دادم:

– اول یک شیعه هستم بعد هم یک مسلمان. یا اگر بخواهم کامل‌تر بگویم اول یک هزاره هستم بعد یک شیعه بعد هم یک مسلمان.

خیلی راحت‌تر بود که در جوابش بگویم فقط یک مسلمانم و موضوع را همان‌جا فیصله دهم، اما آن‌جوری جوابش را دادم تا لجش را در بیاورم.

او هم جارو را برداشت و با دسته جارو مرا زد. محکم به سر و پشتم می‌زد‌. در حالی‌که جیغ می‌کشیدم دویدم بیرون. فریادم، هم به خاطر عصبانیت بود و هم برای دردی که داشتم. مردمی که از آن اطراف رد می‌شدند تنها ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. خم شدم و سنگی از روی زمین برداشتم و پرت کردم سمت مغازه. آن‌قدر دقیق سنگ را پرتاب کردم که فکر می‌کنم اگر آمریکایی‌ها من را می‌دیدند فوری برای بازی در تیم بیسبال استخدامم می‌کردند. نمی‌خواستم به مغازه‌دار صدمه‌ای بزنم. فقط می‌خواستم چند تا از کاسه بشقاب‌هایش را خرد کنم. سرش را دزدید تا سنگ به او نخورد. سنگ یک‌راست رفت توی کابینت چوبی که پشت سرش بود و همه چیز را خرد کرد. من هم پا گذاشتم به فرار و هرگز دوباره آن‌طرف‌ها پیدایم نشد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,