Saturday, 18 July 2015
14 December 2019
26 دی، سالروز رفتن شاه

«این قافله، تا به روز حشر، لنگ است!»

2012 January 16

تذکار از رادیو کوچه: یکی از سیاست‌های کاری در رادیو کوچه انتشار نظرها و نامه و ایده‌های خوانندگان است. بی‌شک رادیو کوچه تایید و یا تکذیبی بر این مطالب ندارد. اما با توجه به روش این رسانه، اگر منطبق با اصول کاری رادیو باشد -که در بخش‌هایی به این نکات اشاره شده است- آن را منتشر خواهد کرد. مخاطب اینمطالبدر هر شرایطی حق دارند که نوشته‌ای در پاسخ به این نامه‌ها به رادیو ارسال کنند. بی‌شک این نوشته بی‌کم و کاست در پایگاه اینترنتی رادیو کوچه منتشر خواهد شد. برای هر نوع پاسخ به این نوشته شما می‌توانید با آدرس پست اکترونیکی: contact(at)koochehmail.com در تماس باشید.

عرفان قانعی فرد/ محقق تاریخ معاصر

همیشه عادت دارم از قالب ها و کلیشه ها، مهار اختیار پاره کنم و آقا و نوکر خودم باشم. گرچه بنا به پیشانی نوشت ، سر از تحقیق تاریخ معاصر کشورم در آوردم و تو گویی که اجل پس گردنم زده بود و یا به قول مادربزرگم، نصیب و قسمت ام، آن است.

از روزگاری که رضا پهلوی – شاه اول سلسله پهلوی – مهار کنترل قدرت در ایران را در دست گرفت و سپس  ، در 20 شهریور 1320 ، آب و خاکی را که با خون جگر ساخته بود، رها کرد و رفت ؛ حدود 70 سال می گذرد و از بیرون رفتن جانشین اش ، همانا پسرش ، 33 سال به سرعت برق و باد رفت که رفت….  در آستانه 33 سالگی رفتن شاه ایران، تفکر درباره رفتنش جستجویی در دلم آغاز کرد…و این یادداشتی خصوصی است و  قصدم اهانت و اسائه ادب به کسی نبوده و نیست، اما عینا و بی هیچ تغییری آن « یادداشت ساده و خودمانی»  را می آورم…. شاید مقبول افتد و قطعا در آن اشتباهاتی وجود دارد اما بر من رمیده دل، عفو بفرمائید.

 برای بین هم نسل های من ، تا شنفته بودیم این را شنفته بودیم که : …” شاه کسی بود که هر مخالفی با دیدنش، اشهد خود را می خواند و اشکلک می شد و جگرش ریش… یا جزو اعدامی ها بود و یا ابد…. شاه موجودی بخت النصر، بداخم، بدقلق، بد دک و پوز، بدمروت و…یک آدم نسقچی که موی عزائیل به تن اش بود…عینهو غول بیابانی…قداره بند داشت که به قناره و صلابه و زیر اخیه می کشیدند هر مخالف رژیمی را… هر زندانی را دیدن و شنیدن اسمشان، زهره خود را باخته بود… اصلا اسمشان به خاطر سفاکی سر زبانها افتاد…اگر کسی یک کلمه روی حرفشان، حرف می زد، فورا چیزی لای پرونده اش می گذاشتند که رب و ربم اش را یاد کند و تا ابدالاباد نشود خلاصی پیدا کند و رمق و رس همه را می کشیدند… “

و از این جور حرف های باسمه ای که احدالناسی بیشتر از آن ، نمی رفت و نمی گفت. خلاصه هر بار که مطلبی درباره باره امنیت شاه می خواندم، سعی ام بر آن بود که جور دیگر ببینم داستان را. قرآن خدا که غلط نمی شد اگر روایتی مخالف خواند!… علی الاصول بر خلاف جریان آب ، شنا کردن را دوست د ارم. تا اینکه یک بار در یکی از مرکز تاریخ معاصر، مورخی ادا و اطواری و افندی پیزی را دیدم . چهره آشنا است البته و ارث و میراث خور مراکز تاریخ. البته در هر پروژه ای، اردک می رفت و غاز می آمد. انگشت توی شیر می زد اما همیشه طلبکار بود…درباره « آن مرد » چیزهایی می گفت که در قوطی هیچ عطاری نمی شد مشابهش را یافت که والله «آن مرد »، اله است و بله! .. خلاصه دیدم که با آن اکبیری الپر، هم نمی شد اره داد و تیشه گرفت… دهانش لق بود و انگار ارث شغال به کفتار رسیده…با آن سبیل از بُنا گوش دررفته و هیکل بام غلتانی اش، از حرفهایش عُقم گرفت…توقع معجزه ای از این امامزاده نداشتم، او در هر دورانی برای صاحبان قدرت مسلط زمانه، باد توی بوق می داد و پیزُر لای پالان می گذاشت…گاهی این منتقد از خود ممنون و بامبول زن و ابرو پاچه بزی، چنان اخم و تخم و اخ و پیف می کرد که تو گویی، بیشتر از این مطلق بینی او، دیگر چیزی یافت نمی شود!

برای من جوان خام هم ” آن چه یافت می نشود، آنم آرزوست “..تا اینکه تصمیم گرفتم درباره یکی تحقیق کنم ، به هر وجه من الوجود و البته نمی خواستم که موضوع تحقیق درباره او را افشا کنم تا مبادا، هزار تا اوستا چُسک پیدا کنم که دخیل در ماجرا باشند و بعد پروژه ام بخو بریده های پاردُم سابیده، اُوستا عَلم کنند!

سال آمد و سال چرخید تا پیارسال بود که  در بکش واکش پس از انتخابات 1388. در ناف پاریس با دوستی و برادر شاه سابق ایران، غلامرضا پهلوی ، فالوده بستنی خوردم. آن دوست، شیک و ترپوش و اتوی شلوارش خربزه قاچ می کرد… با او، اخت و جور شدم و دیدم انسانی است که سرش توی حساب است و آیند و روندهایی دارد و طرفه اینکه راجع به هیچ کاری،آیه یاس نمی خواند… صد تا کار به دست را اوستا بود!..در میان حرفها و گفت و شنودمان از « آن مرد » ، اسم آورد… پوست به قالب تنم ، تنگی کرد و پا برهنه، توی حرفش دویدم… گفتم ” بالاغیرتا، کمکم کن!… تحقیق درباره « آن مرد » نرفته توی کله ام و به این آسانی هم بیرون نمی آید و در ذهنم، بد پیلگی می کند و هرچه بالا و پایین می روم، بی فایده است انگار… پس بالای غیرتت، اسباب کار را فراهم کن! “… آن دوست از آنجا که همیشه ” از بالابالاها آب می خورد” ، خلاصه بال و پر داد … خوب، اجر و قرب کار را دانست و باورش آمد که کار، کار خیر است و بانی خیر شد!… آشنا روشنای هم بودند از دیرسال … قول داد که این کار را بکند و ادعایش هم می رسید و مطمئن بودم که حرفش، حرف بود و فکر کنم اگر کسی غیر از او بود، بخیه به آب دوغ زدن بود و بَُز می آوردم… و بارم بار نمی شد…

به آمریکا بازگشتم، یک روز پائیزی که آفتاب هنوز پهن بود، تلفن به صدا در آمد و دیدم پشت تلفن صدای مهربان آن دوست است که پس از چاق سلامتی گفت : پسر! بختت بلند است و فلانکس پذیرفته که به تو زنگ بزند”. وقتی این را گفت، بادی به غبغب و آستینم افتاده بود و چه جور هم! … الحق والانصاف، باصفتی کرد و پر به پرم داد که کار را به سرانجامی برسانم و پشتش را بگیرم سفت و سخت. اما هنوز مردد بودم که “ آن مرد » به تلفنی بسنده کند و آخرش بقچه ام را زیر بغلم بگذارد و دست رد به سینه ام … چون او سالهاست با کسی حرف و سخنی نزده است…

قبل از تماس « آن مرد »، یکی از مقامات ساواک در لوس آنجلس را زیارت کردم، تصورم این بود که متبرک شده ام، اما دیدم که برایم بلبلی می خواند و… خلاصه، بند را آب داد و به همین سبب در بلدیِت او در امور داخلی ایران، شک کردم…یکی دیگر را قبلا در لندن دیده بودم و بوی الرحمن اش بلند بود و عاقبت قبل از انجام مصاحبه، پاهایش را رو به قبله دراز کرد و اسیر خاک شد و 1 کلمه هم توی بوق نزد؛ البته ذاتا شخصی بود که پهن بار کسی نمی کرد، ولی خوب روزی روزگارانی در ساواک، برو و بیایی داشته، با همه بیا و بروش… از شما چه پنهان، پدر خود را لرزاندم تا با یکی دیگر از مقامات ساواک حرف زدم … انگار پرم به پرش گرفت و پدر آمرزیده، پای خود را کنار و پاشنه دهن اش را کشید به تاریخ و تاریخ نگاری!… هر چه گفتم به آن بد نفوس، که “پدرت خوب، مادرت خوب… قسم به آیه و پیر و پیغمبر”… اما افاقه نکرد قربون !… و پیسی بر سرم درآورد که نگو و نپرس!… من هم پالانش را آفتاب گذاشتم و رهایش کردم و دگر دم پرش نرفتم … هرچند پیر و پتول و ریق شده بود اما توهم داشت و هراس از اینکه پته و پوته اش ، روی داریه ریخته شود!… هرچه بود با آن پُز ناشتایش، پرندیات گفت!…راستش را بخواهی، شوت بود یارو!…

شاید بعضی ها بگویند که” بچه !، فضولی موقوف! “، اما از قدیم و ندیم، چه بسیار قالتاق های کلاش و هفت خط های قد و نیم قد که در تاریخ معاصر ایران، یک شبه و کشکی، داخل آدم شدند و قد علم کردند و قد این قولتشن های دیوان، الهی بخشکد!.. که در کشورهای صاحب دار، کسی پهن بارشان نمی کرد و نمی کند تا رسد به این که کلاهشان، روزی پشم پیدا کند و کلامشان نفوذ!

سرانجام « آن مرد » ، بنای کار را گذاشت. نمی دانستم که بُنیه جدل با او را دارم یا که نه، از دور خوابیده، پارس می کنم…اما با سر دویدم. به هر حال شانسم زد و البته همیشه هم روی شانس بوده ام. بی رودروایسی، هم کلام شدن با « آن مرد » بعد از این همه سال، هیجانی داشت…شاد بودم و روحم پرواز می کرد. دردسرتان ندهم، او را در آسمان می جستم و در زمین پیدایش کرده بودم، با آدم های قبلی، مثقالی 7 صنار فرق داشت. گمان می کردم که سر و سوت شاه، پیش اوست… گرچه زیاد با شاه، سینه به سینه نمی شد… حافظه اش بیداد بود، رودست نداشت، تا اسم هر کس را می آوردم، پشه را روی هوا نعل می کرد، گاه با تکرار، مطلبی را پخته می کرد و البته خودش پخته و ساخته شده بود به روزگاران. دهن گرمی داشت. وقتی از رضا شاه و محمد رضا شاه، سخن می راند ، طبعا دهن خود را با هفت تا آب و گلاب، می شست…سوال می پرسیدم و شاخ و برگ و لفت و لعابی نمی دادم، در بعضی جاها شکسته بسته سوال می کردم… او هم در پاسخ هایش ، یک کلاغ چهل کلاغ نمی کرد، گاه سر دماغ بود و چیزی را می گفت که از خنده روده بر می شدم و غش غش می خندیدیم، در مچ گیری از همه انگار معرکه بود و حریف نداشت… هرچند دیوار حاشا بلند است اما او زیر چیزی نمی زد….مانند مُلا باشی، نمی خواست که درس شرعیات بدهد، اصرار و ابرامی هم نداشت و اگر از چیزی اطلاعی نداشت  براحتی اعتراف می کرد

در هنگام گفتگو، مچ خیلی ها را باز می کرد… می خواستم داد دل از مصاحبت با او بگیرم، که هرچه هست را بازگوید …پس از چند سال، شاید در مصاحبه کردن، درس خود را روان شده بودم، اما او هنوز اوستای کار بود… گاه با روایت هایش، داغ دلش تازه می شد….آدمی با نشاط بود اما دلش پرخون… دل پُری داشت از روز و روزگار و شاید در این مصاحبه، کمی دل خودش را بیرون ریخت… و حرف دلش را می زد و حرف را نمی پیچاند… حساب کهنه و خرده ای هم نداشت… جز 2-3 مورد، چیزی را به حساب کسی نمی گذاشت و حق و ناحق نمی کرد، حتی درباره مردگان که مبادا خاک برایش خبر نبرد! در این حیص و بیص اگر من حرفی روی حرفش می آوردم، حرف را بر نمی گرداند و سر حرف اول خود می رفت و بیشتر توضیح می داد…شاید در جدل کردن، کمتر کسی از پسش بر می آمد و نیز ، به موقع و به جا می زد و فحش های سکه به مهر می داد گاهی…غلط نکنم بعد عمری، حرف می زد

از 32 سال پیش ، شاید خیلی ها، سیاست را سه طلاقه کردند، اما او هنوز می خواند، سی روزه ماه چهل روزش….به ندرت متوجه شدم که حالش جا نیست… اما حفظ حرمت می کرد و تا چند دقیقه ای هم اگر که ممکن و رادستش بود، به سوالهایم پاسخ می داد…نمی خواستم قضیه جوری بشود که احساس کند دارم زیر پاکشی می کنم ، در حین گفتگو می خواستم که راحت باشد و حرفش را بزند… سر چیزی را باز می کردم و او ادامه می داد و سر دلش باز می شد…حقش را بخواهی ، نه سر می شکست و نه نخود چی توی دامن کسی می ریخت… البته توقع هم نداشتم که فوت و فن کاسه گری اش را به من بگوید…« وظیفه محقق، شنیدن است و خواندن و بی طرفانه نوشتن»…شاید هم گاه برای بعضی ها ، بخت یار باشد و در پیشانی ، سگ شانس، عوعو کند و البته من هم مشهور به آن خوش شانس هایم…

وردلش نشستم و گفتگو شروع شد… راستش دلم به قیلی ویلی افتاده بود و غنج می زد…. مخزن الاسرار بود به راستی. ..بگویی نگویی، دیدگانی پرنفوذ داشت… از اینکه پیشانی نوشتم این طور بود که او را از نزدیک ببینم بسی شاد و مسرور بودم…. در حرف زدن، نه باد و بروت  داشت و نه اهن و تلپ … اصلا تظاهری نداشت و پستان به تنور نمی چسباند و رک حرفش را می زد و نگفت که با شاه هر روز پیرهنشان توی یک آفتاب خشک می شد… موقع حرف زدن باج به فلک هم نمی داد.. گاه بُراق می شد از چیزی و برای اظهار تعجبش هم می گفت : داشت اسفناج از کله ام سبز می شد… گاهی برایش تهمت هایی را می خواندم، انگار نه انگارش بود و اصلا باکیش نبود و برایش دروغ بودنشان، شاید بروبرگرد نداشت!

صدق مطلب این است که روزگاری ، دیگر کُفر ابلیس شده بود… یعنی زمانی که تازه عاقله مرد شده بود و عراده اش حسابی روی غلتک می افتد و عرض اندام می کند… در سخنانش، خانه پرش، می گوید که نمی خواسته خاک توی چشم شاه بپاشد و حق و حقیقت را گفته است… حامی خواه دور از واقعیت نبوده و نیست و گویی حال و روزگار و دل و دماغ رویا بافتن هم نداشته است…با شاه به تعداد انگشت های دست، سبیل به سبیل، حرف نزده بود. « آن مرد » گاه عُنق شاه را مُنکسر می کرد، اما برای طاق ابروی شاه و گل رویش، نمی خواست که دروغ ببافد!.شاید شاه هم از گفتن حقایق، بدش می آمد..راه پیش پای شاه می گذاشت و او نمی پذیرفت! … و به همین سبب « آن مرد » می گفت : اعلیحضرت، سگ را گشوده و سنگ را بسته !  … و در ان دوران که سگ – ساران شده بود، راهش را عرضه کرد که فعلا با بند و زنجیر کشاندن مخالفان ، در برابر آمریکا، ضعفی هم نشان نداد…و تا دیر نشده جلوی مخالفان و موج عصیان را گرفت و فردا کاسه چه کنم چه کنم ، به دست شاه ندهند…اما دستگاه، فاسد شده بود و کرم از خود درخت بود و آب از سر تیره… دیگر دوران قزاق بازی و مردم آزاری هم پایان یافته بود و حرفهای « آن مرد » ، راه به جایی نداشت… گرچه آخرین تیر ترکش بود، « آن مرد » می خواست با آزادی بیان ، آب را از سرچشمه و سربند ببندد، اما موافقت نشد و روی گزارش « آن مرد »، فقط با مرکب بسیار کمرنگ، عین آب دهان مُرده، نوشته شده بود : « به شرفعرض همایونی اعلیحضرت رسید!.»…همین!…

شاه معتقد بود که زیر منگنه لندن و واشنگتن و سیاست آشکار و پنهانشان، گذاشته شده… و حکام آمریکا و انگلستان، گربه رقصانی می کنند و کچلک بازی در می آورند… و تصور کرد که به مخالفان باج بدهد اما آنها دماغشان را دسته کردند و دشمن خونی اش شدند و دمار از روزگارش درآوردند و شاید شاه ، در دنیای دوروزه اش باید آن زیر و زبر شدن را می دید و بعد ترک جهان می کرد ، آنهم با ان مرض بی دوا و درمان…انگار شاه دیگر دلش ور نمی داشت و دلش کنده شده بود از هر چه که هست و نیست و دم توپ گذاشتن هم فایده ای نداشت و یا به زور دوستاق و گزمه و قراول ، زهره چشم گرفتن از مردم عصیان زده . .. اما « آن مرد » با شاه، سنگ هایش را واکنده بود و نمی خواست که شاه مملکت را توی سنگ و کلوخ بیندازد…..ولی شاه، تصمیم دیگری داشت و می گفت : تو را سننه !؟ …  شاه، شاید در سیاست خارجی، سکه را داغ می کرد اما در سیاست داخلی، مهار امورات و سررشته از دستش دررفته بود از سایه سر اطرافیانش گویا … دیگر نه راه پس داشت نه راه پیش… تنها راهش ان بود که برود…البته شاید کلاغ، برایش خبر داده بود و باد به گوشش رسانده بود که بفهمد موضوع از چه قرار است و یا زبانم لال، “اعلیحضرت خواب نما شده بودند! “.

شاه، تا دری به تخته می خورد و چیزی می شد، می گفت : “می روم!.”.. و سر قوز افتاده بود که رها کند و برود… و برای خروج از ایران، روز و شب نمی شناخت و روزروزانش تمام شده بود…شاه، دوست داشت که اصلاحات بشود اما انگاری که باید به دست بُز اخفش انجام می شد تا کوزه اش را لب سقاخانه بگذارد و سیستم او حفظ  شود اما دیگر دردش دوا نمی شد…شاه – اینکه راست می گفت یا نه ، مهم نیست اما تو گویی که ، انسانی راست و حسینی در مقابل او، نمی توانست راست راستکی حرفش را بزند، چون مضمون دستش می داد و گاه انسان های صادق را از خود می راند و گاه هشت در آنان را پاره می کرد و سلام و علیکش را هم می برید و دیگر سر و سراغی از او نمی گرفت و یا نمی گذاشتند که بگیرد، آنان که صدتا یکی شان، آدم نبود…. تو گویی رسم روزگار است که ” رجاله ها را دور خود جمع کند و تا دلت بخواهد، مفت خورها و ننه بی غیرت ها، از راهش وارد شوند و روی شکم حرف بزنند و حاجی من شریک ام، بخوانند”. در مجیز گفتن و ریا و دروغ و فریب، می تازند و گوش همه را کر می کنند و کسی هم نیست بگوید، مگر نشادر بهتان تنقیه کرده اند ؟ …اما دوروزه روز، قدرت ، چه داستانی است…. حالی شان نیست تا زمانی که خود و هم پالکی هایشان، اسب مراد سوارند ؛ با دم شان گردو می شکنند، مرده شور برده ها ! و فقط منتر پول و مقام اند و سری توی سرها در آوردن!… خلاصه شاه برای چاپلوسان آخور می بست و اهمیتی به دلسوزان نمی داد…. البته بعدها فهمید که خشت بر آب زد و باد به قفس کرد…

حرف سر همین است که « آن مرد »، گوشه دلش خبر شده بود که دیگر کار تمام است و حتم دانست که اوضاع نامراد است، گوشی دستش بود و حساب کار هم، و گوشی را هم دست شاه داد اما شاه انگار که گوشش به این چیزها پر بود و حرفهای « آن مرد » را از یک گوش شنید و از گوش دیگر به در کرد…. شاه، باج دیگر داد تا آرام کند اوضاع را… نصیری را کنار نهاد و مقدم را به جایش منصوب کرد « آن مرد » با یک رند پر فریب، سرشاخ شد و دید بی فایده است شاخ به شاخ آن فریبکار شدن ، چون آن حیله گر شاخ توی جیب شاه گذاشته بود که رضایت بدهد « آن مرد » برود… اصلا با « آن مرد » کارد و پنیر بود… لابد، کدخدا را دید و ده را چاپید و توی کر « آن مرد » رفت تا برکنار شود….گرچه سابق بر این آنجا را بزرگانی راستین و سرد و گرم چشیده، از آب و گل در آورده بودند؛ بنا به ذکر دوست و دشمن، هیچ رنگ و نیرنگی توی کارشان نبود و خاک از گرده اشان بلند بود و عاقبت به دست انقلابیون، خاک خورد شدند!…

« آن مرد »، شاخ خود را از آن حیله گران برداشت ، چون دیگر با آنان کلاهش توی هم رفت و میانه شان شکراب و تو گویی خیلی چیزها را نمی توانست به مغز و کله مافوق هایش ، فرو کند… موقع خداحافظی، صلاح و مصلحت با هویدا کرد… هویدا، رفتن و کنارگذاشته شدن « آن مرد » را به معنی پایان کار، تعبیر کرد انگار دیگر صغری کبری چیدن نمی خواست و حرف پیش زد که ”  دیگر حرفی تویش نیست، کار تمام است… چون رفتن تو بر سر همین حاضر جوابی ها و حرف به خانه نبردن هایت بوده اما حکم ما، ماندن است و بدرود رفیق ! ” … و « آن مرد » حب جیم را خورد و رفت ینگه دنیا، شاید تا سر سالم به گور ببرد…31اکتبر 1978 ، روز هالوین، یعنی 9 آبان 1357…. 4 روز پس از انکه کارتر، تولد شاه را تبریک گفت و آیت الله خمینی هم به سی بی سی آمریکا گفت : شاه باید برود!… و همان روزی که رضا پهلوی -فرزند شاه – با کارتر دیدار کرد و کارتر در ان ملاقات، پشتیبانی خود را از شاه، تایید کرد ( 9 آبان)..

اما شاه با زندانی کردن وفادارانش، گره از کارش باز نشد و وقتی هم رفت آنان را در زندان رها کرد و در تاریخ، این عملش را نامردی خواندند که جز آن، نوعی دهل زیر گلیم، زدن است و آفتاب را با گل اندودن… دیگر کسی شاید باور نداشت، خیلی از کارهایش حالت شل کن سفت کن داشت، آنقدر شور بود که خان هم فهمید … نوعی سودای خام پختن بود و گره به باد زدن … و البته هویدایی که هرگز توی روی شاه نایستاده بود، شاه او را دم چک از راه رسیده ها گذاشت و حتی سنگ صبورش را با خود نبرد.. هویدا هم تا روز مرگ – که مشهور است، غفاری در سالن دادگاه به رویش آتش گشود –  لالمانی گرفت و لام تا کام ، حرفی نزد هرچند که آه در جگر داشت… مانده بود سرگردان اما فهمید که گربه کجا تخم می گذارد، گرم و سرد چشیده روزگار بود، گرچه بعدها مخالفان او را شیرخشتی مزاج نامیدند اما وفادارش اش را تا روز مرگ به عقیده اش – هرچه بود –  نشان داد…

شلان شلان وقت رفتن آمد که شاه برود…گاماس گاماس شتاب رونده مخالفان، سهمگین شده بود… در ان اوضاع ریخته واریخته که سگ صاحبش را نمی شناخت، یکی از وزیران قبلی هم قدم رنجه کرد و به ایران بازگشته بود، انگاری فیلش یاد هندوستان کرده بود تا دوباره بر تخت صدارت بنشیند و کباده ریاست وزرا را بکشد ، از قرار معلوم شاه فریب قارت و قورتش را نخورد و توی دلش می دانست آن فلان فلان شده، چند مرده حلاج است ؛ در ایام بعد از کنده شدن قال  مصدق، با آن میرزا قشمقم، کم قال چاق نکرده  و با فتنه آمریکایی ها همدستی نکرده بود… خلاصه فلسفه بافت و صغرا و کبرا چید و در باغ سبز نشان داد و چهل چشمه … تا که بگوید فلان و بیسار می کند و هشت را هشتاد تا… اما شاه، هم بالایش را دید و هم پایین اش را ؛ دیگر کار بالا گرفته بود و بیخ پیدا کرده بود و قافیه را باخته بود….و شاید آن وزیر می دانست که شاه، امریکایی ها را مقصر می داند که چه به روزش خواهند آورد ، دنبال حق السهم بود در آن گیر و ویر !

شاه، دیگر ریش به صورتش خشک شده بود، یک روز نبود که مخالفان معرکه ای  به پا نکنند و مثل ریگ فتنه ای نشود ، زا براه شده بود … از درد لاعلاجی، بختیار را منصوب کرد و در واقع بختیار خود را با شاخ گاو در انداخته بود. گرچه از سال 1332 او را می شناخت و دزد دست او نمی داد که به دوستاقخانه ببرد و یادش بود که بختیار در سخنرانی هایش در جبهه ملی، گاه دست از آستین در می آورد …او را ، رشیدیان رفته بود زیر بال اش، چون در دستگاه و بساط او بود و او دُم بختیار را علم کرد… شاید شاه دیگر نمی دانست که چه کند تا باز دچار رق و تق نشود…. بختیار، دماغش را خرطوم کرد و شرط و پی آن که ایران را آرام کند، اما شرق دست لازم را نداشت… به کد یمین و عر جبین نبودکه ، آقایانش او را شرمنده کرده بودند… اگر راستش را بخواهی، انگلیسی ها وی را داخل آدمش کردند و آن خُل وردوی خُوش رقص، دستک دُمبک به شاه گذاشت و دُم او را توی بُشقاب… تا شاه خفقان مرگ بگیرد و او، ردای نخست وزیری بر تن اندازد اما با کوران و دغمسه، دشت او هم کور شد…. انگلستان هم در ایران، هر پشه ای را پرواز می داد، سیمرغ و شاهین می شد عاقبت!

هایزر ذلیل مرده، به تهران آمد تا داغ به دل یخ بگذارد و دیارالبشری هوس کودتا نکند، اما آئینه داری در محفل کوران بود،  در میان هیچ کدام از آن درجه داران بزرگ ارتش، داش مشتی گری نبود و در گیوه شان گشاد بود. دست شان زیر سنگ شاه گذاشته شده بود و دنبه شان پروار. خلاصه ریش شان به دست شاه بود. گرچه آمدن هایزر به ایران این سوال را در ذهن زنده می کند که به آن دخمسه، چه دخلی داشت ؟ شاید خودشان دیگ را بار گذاشته بودند و آمدنش هم دیگجوش بهم زدن . اما ژنرال های ارتش شاهنشاهی ایران، طبعا از دیگ چوبی هایزر، حلوایی نمی خوردند!…همه آنها از دولت و تصدق سرشاه به این مقام رسیده بودند اما او می خواست همه را سرانگشت خود برقصاند که رقصانید و به ریش شان بچسباند که کودتا نکنند و می خواست همگان به او بگویند که بشلم برات!… اما خیلی ها شل و پل و آج و داغ شاه بودند تا لحظه آخر !…نمی خواهم لغز بخوانم و لیچار ببافم، اما یک چس زمین و یک لشگر ژنرال ؟، آن همه درجه و مدال و … به لعنت خدا هم نیارزید… در هم لولیدند ، انگاری ماست خورده بودند و شاه هم به ایشان دخیل نشد و شاید دماغش باد داشت که نبض همه را در دست دارد… هایزر ننه خجی، تا یقین کرد که خبری نیست، دامن خود را تکان داد و خارج شد… یکی از مقامات ساواک برایم گفت ” قرمساق!، تصور می کرد که همه زرت شان قمصور شده و تلنگ شان در رفته ! و یا همه چُغندر زردک اند و با حرف های او از میدان به در می روند… که البته ، رفتند ! … می خواست از زور پیسی، سر سیاه زمستان، زورچپان کند… که کرد ! … امرای ارتش، اعلام بی طرفی کردند”…

شاه، داشت می رفت، شب بود و او در فکر و خیال … شبی که دیگر کاخ، آذین بندی نبود و یا شیلان کشان برقرار… سوت و کور مانده بود و شاید هوای شیون و گریه داشتند باغبانان و نگهبانان کاخ تا خُنکای صبح اما صدا از کسی در نمی آمد…فردایش هلیکوپتر در حیاط کاخ به زمین نشست تا خانواده سلطنتی را به فرودگاه ببرد … گرچه شاه هنوز لباسش صاف و صوف بود و بی اعتنا به گریه اطرافیان ، شاید هنوز از تک و تا نیفتاده بود… ناخوش احوال بود و نیازی نمی دید با کسی حرف بزند و زیر چشمی همه را می پایید و در یک نگاه، همه را زیر و بالایی کرد… انگار جوهره همه را می شناخت، همه اطرافیان به او زل زل می زدند… صدا به صدای هم در خیابان “مرگ بر شاه” بود… آنها سردشان شده بود ، حیاط فرودگاه، زمهریر بود…

شاه ، اندکی ایستاد تا بختیار سوگند بخورد و مثلا چشم شیطان کرد و پشت 7 کوه سیاه، شش میخه کند اوضاع را… بختیاری که در فرودگاه هم شاید شکر پرانی می کرد و نمک می ریخت… آدمی زاد، گاهی شیر خام می خورد اما رنگ کردن، فایده ای نداشت خاصه که او شیر خر هم خورده بود! … بختیار با نخست وزیری به مشروطه اش رسیده بود اما لغز خوان بود، می گفت آنکه او را به زیر می کشد از روز ازل، پالانش کج بوده…افکارش عهد دقیانوسی است و عقل همه را می پیچاند! و غربتی ها در فرانسه دورش را گرفته اند… اما وقتی شاه رفت و سر گاو توی خمره گیر کرد، نشان به آن نشانی که خیالات برش داشت  و خیمه روی آب زد و به آیت الله خمینی نامه نوشت که نخست وزیر انقلاب هم باشد، انگار دوغ و دوشاب برایش یکی بود !… سالها بعد، از دست دنیا گله مند بود و خودش را به شغال مردگی می زد اما دیگر شکر خوردن ، فایده ای نداشت !

شاه گریه رو، ماتش برده بود، رنگ به رو نداشت، مشتی خاک ایران را در جیب نهاد، دستش را ماچ می کردند و کیپ تا کیپ مقامات بودند و گوش تا گوش، خبرنگار… سنگی توی ترازوی کسی نگذاشت و رفت که رفت…هواپیما میان زمین و هوا بود که همه زمین و زمان گفتند : شاه رفت !… گروهی سرنا برداشتند و بالای پشت بام نواختند که ” دیو چو بیرون رود، فرشته درآید”… زنجیر پاره کردند و زیر پل اش زدند و زنده و مرده شاهنشاه را شستند و کنار گذاشتند و هستش را به جای نیستش گذاشتند… خدایی اش را بخواهی، شاه خون جگر خورد و هرگز باورش نشد که نشد و خود خوری کرد و دیگران گفتند : خدا دیوانش را برکند… انگاری شاه ، زیادی بود … خلاصه زیر پایش را جارو کردند… بعضی ها لای های های گریه کردنشان، هان و هون می کردند و زور می زدند تا بگویند : همین زودی ها بر می گردد اما دیگر نشد که نشد و رفت آنجا که سال دیگر با برف پایین بیاید… مخلص کلام، دیگر کل ساختار، کن فیکون شد و مخالفان توی گوش شاه زده بودند… وقتی شاه رفت ، همه چیز لق لق خورد و ناگهان فرو ریخت و ملک به تاراج لوطیان رفت!…انگار کاخ رویاهای ” آقا ” زپرتو و پُفکی بود… بیتشر آلونکی فکسنی بود با چهار دیوارک کج و کوله و پوشالی…قال و مقال مخالفان بالا گرفت و ور افتادند به هوار آنها…به هر حال روزو روزگار وانفسا چیزی دیگر توی خشت انداخت.

شاه تا رسید به جایی امن، زبان به دهن و کام نگرفت در غربت و آوارگی ، معتقد بود که مردم ایران، روزگارشان برگشته و دیگر روزگاری ندارند و فاتحه مملکت خوانده شده و رفت….دور از جان شما، خشک و تر با هم سوخت ! حال و روزی که الهی آن گیراگیر و کشاکش را هیچ مسلمانی نشوند و هیچ کافری، نبیند!… کم کم شاه زبان تر کرد و گاه زبانش بند می آمد اما خاطراتش را روی کاغذ آورد….

« آن مرد » در آن هنگام، خود را مدتها بود که کنار کشیده و کلاهش را دو دستی نگاه داشته  و به زندگی و تربیت جگر گوشه گانش پرداخته بود…دیگر روی نشان نداد، زیرزیرکی رفت گوشه ای و زیچ نشست و کارها و زندگی اش تا سالهای بعد، زیرجلکی و مخفیانه بود و دیگر خبری از کیابیای اش نبود!… شاید اگر می ماند، حضرت عباسی ، حسابش با کرم الکاتبین بود!…نه مثل فردوست ، گاو 9 من شیر شد که با آن قیافه قزمیتش، قدم از قدم برنداشت…

تا شاه رفت، بختیار به اشکالاتی برخورد، به خنس و فنس افتاد و تو گویی خلاصی نداشت… گروهی هم سر به دنبال سرجنبان ها و سردمدارها گذاشتند تا از قافله عقب نمانند و شاید نمی دانستند که سر بی صاحب می تراشند…هر کدام از تازه رسیده های کوسه یا ریش پهن، شاید به تنهایی صد کل را کلاه و صد کور را عصا بودند… آمدند آنان که نه رومی بودند و نه زنگی اما روی گرده تخت بازان، سوار شدند و شاید چنین حال و روزی را به خود سراغ نداشتند… اما به سر مبارک!، هرچه بود، ذریات شاه را بر انداخت!…به هر روی، حال و زمانه سبزی پاک کن ها و سر از تخم در آورده های جدید فرا رسیده بود… و دیگر مهدی بازرگان، شمایل گردان شده بود و خیلی کس ها ناگهان عزیر دردانه شدند و شپش شان، منیژه خانم!

بعضی ها مثل حیله گران خاک به گور، خال باز بودند و دنبال حق البوق… تصورشان این بود با حقه سوار کردن و خر کریم را نعل کردن، حق آب و گل دارد و دیگ حلوا برایش بار می گذارند اما باخت قافیه را….زیر دمب شان خارخسک در آورد و دید بوی کبابی در کار نیست و خر داغ می کنند و آن وردار ورمال، انگار گیر افتاده بود و تازه می فهمید که یک من ماست، چقدر کرده دارد و خر را چه جور با نمد داغ می کنند… اما دیگر دیر بود تا فکر کند این چه غلطی بود که کرد و چرا گز نکرده، پاره کرد… آن شیرین عقل، کاری کرد که ماست رنگ می گرفت و شیطان ای والله می گفت اما کفاره اش را پس داد در آن محشر کبری… حالا که گیر افتاده بود، گربه عابد و مسلمان و زاهد شده بود و در دادگاه انقلاب، هارت و پورت کرد و خواستار جلسه خصوصی شد اما گوش ندادند…دیگر شارت و شورت در دادگاه، فایده ای نداشت و رفت سینه قبرستان…زیر دمش شل بود و با اعدامش، بسیاری از اسرار را هم زیر گل برد که با که ساخت و پاخت و بند و بست داشت…به سر مبارک، سوسه اس در کارش بود و علیه همه و “ آن مرد » هم، سوسه دوانده و موش کشی کرده بود تا همه را کنار بگذارد و خود سوسه پیدا کند اما نشد…هنوز هم آتش از قبرش برمی خیزد.

قبل از فرارسیدن شب عید و بوی دمپختکی ، نطق ها کشیده شد و هرکه صدایش در آمد، خفه اش کردند و هر که آمد خیر خواهی کند به گلوله اش بستند و خیلی ها فرت و فرت ، اعدام شدند و وقت فلنگ بستن و شیخی را دیدن هم نبود… گرچه ضامن بهشت و دوزخ شاه نبودند اما در ضبط و ربط امور نقش داشتند و همین موجب شد تا ضرب الاجلی عقوبت پس بدهند و عبث عبث بمیرند و دیگر طفره و تقلا بی فایده بود و عجز و لابه هم….البته رویم سیاه، توس کش واکش انقلاب، نقل و نبات که قسمت نمی کنند… خون ها می ریزد تا بر سر مسلط شوند و گاه به زور قلچماقی داخل می شوند… در آن شیر تو شیر، شیر خام خورده یا پاک خورده، کسی نیست که سوا کند…. هفت در را به یک دیگ محتاج می کنند…. فکرش را هم نمی شود کرد!…

 در آن دوران قاراشمیش و هردمبیل، الله بختکی یکی یا در صف اعدام های قطار قطار بود و یا قضا قورتکی، فراری می شد و دیگر به صرافت کاری نمی افتاد و ته دلش می گفت : حالا اگر زمین به آسمان برود و باران بیاید و خون بشود، دیگر وقت این حرفها نیست !…وقتی باران اتفاق های پی در پی مثل دم اسب ، باریدن گرفت ، بختیار که دم اش را لای پای خود گذاشت و رخت و پختش را روی کولش نهاد، به هر تحسی نحسی که بود ، بساط را برچید  و راهش را کشید و رفت ، انگار تن به تن اش نمانده بود…این تو بمیری از ان تو بمیری ها نبود!…خیلی ها هم ، خُنکای صبح روز بعد – خواب از سر پریده که خون می آمد و لش می بردند ، خیط و پیط شده ، مراقشان گرفت و نپذیرفتند داستان نو را ، گیوه هایشان را درکشیدند و دو تا گوش خود را برداشتند و از دیار بگریختند …هر کدام زهره و زنبق شان، آب شده بود و فرار را بر قرار ترجیح دادند و روی سبیل شاه، نقاره زدند….در کنار گروگر اعدام ها و گله گله خارج شدن ها، گروهی زهره ترکاندند و قبض روح شدند و…کارشان لفت و لیس بود و گیج و ویج مانده بودند

برای گروهی، اعدام مفلوک ها، نشانه پایان راه بود نه رفتن شاهنشاه بزرگ ارتشداران… و دیدن خون، به زبان بی زبانی، یعنی بدرود گفتن با همه چیز…صدها نفر عمله و اکره دستگاه شاه هم از مرگ رهیدند، عروس بی تنبان شدند  و سفیل و سرگردان و سلندر …یا سرعقل آمدند و زال و زندگی شان را گذاشتند و رفتند که مبادا کسی سروقت آنان برود ، انگار راه دستشان نبود که بمانند، عرصه را تنگ دیدند… یا راست و ریست کردند همه چیز را و کنج خانه خزیدند تا بقیه عمر سرآید، گرچه عقلشان مات مانده بود و دود از سرشان بلند از دست دور و زمانه نامردای ها ، برای همیشه از صحنه سیاست سگ کشی را ” عزت زیاد ” گفتند و اسم شاه را نوشتند روی یخ و گذاشتند آفتاب !….سیخکی پی کارشان رفتند، فتیله را از گوش خود بیرون آوردند و باورشان شد که دور و زمانه جدید است گویا… گاه بهانه شان این بود ” ما که پیر شده ایم ، عزائیل برای ما دانه می پاشد از مدتها پیش و برای مرده ها، مردار سنگ می ساییم ، یک پایمان این دنیا است و یکی اش آن دنیا…راستیاتش ، فقط می خواهیم که بچه هایمان خوشبخت شوند و گرنه با توپ و تشر یک مشت پاپتی که از میدان به در نمی رویم و کک مان نمی گزد “…. گروهی هم برعکس، حرف حساب حالی بسیاری از عالی جنابان نشده بود – شاید اصلا اهل این حرفها نبودند – آنان که کک به تنبانشان افتاده بود و رغبتشان نشست که ایران را نجات دهند، سوار بر اسب شدند که اله می کنم بله می کنم….بعضی ها با سیم های قاطی، گرچه سیلان و ویلان بودند اما می خواستند ناجی باشند ، ننه قمرهای اهل خالی بستن و علی گلابی آمدن…این رستم صولت و افندی پیزی ها ، لگدپرانی کردند و لنترانی خواندند، رگ گردنشان راست شد و رگ صورتشان شاه توت اما غرق در توهم بودند و فکل کراواتی های بی خاصیت ،عاقبت رسوا و علی الله شدند و رشته هایشان پنبه و کاری نکردند و همه در گرداب فرورفتند…

جمعی هم لم دادند و لمباندند ، خجالت را خورده و آبرو را قی کرده بودند… یا در سودای بازگشت شاهزاده جوان، ریغ از دماغشان بیرون آمد اما هنوز درگیر دعوای حیدر نعمتی لوس آنجلس نشینان… هنوز هم نمی توان برایشان واقعیت را بازگفت….چون رویشان از سنگ پای قزوین، سفت تر و روی خود را با آب مرده شور خونه شسته اند بعضی ها…اما شاهزاده جوان ، خود دید که با مشتی پیرمرد فزرتی و ریغماسی که رویشان از دنیا برگشته و بوی حلوایشان بلند شده ، نمی شود کاری کرد ….گروهی هم از هر طرف باد آمد ، بادش دادند و زیر علم و کتل نو، سینه زدند…مه و مات، جانماز آب کشیدند و از توی لنگ شان حرف ها در آوردند  تا خودشان را نجیب قلم دهند …فردوست هم ، برای شاه  گرچه دیده شناخته بود، ان خیک 9 سوراخ ، خود را خاک پای نو آمدگان کرد و تو گویی خاکه روی خاکه مفصلی هم کرد که خر خود را راند و خواست از نو بسازد…یک آدم رموک، که حقش را بخواهی، شاید مانند افراد دیگر، از حال و کار نرفته بود و حالیش بود….شاه تا روز مرگ تصور کرد که فردوست درست پیمان است…اما دیگر به اهن زنگ زده و موریانه خورده، نمی شد دیگر صیقل زد….

بعد از اعدام همراهان شاه و بهم ریختن بساط شاهنشاه ، سفارت آمریکا برچیده شد ، گروهی توطئه روس اش نامیدند و گروهی دعوای داخلی تازه به قدرت رسیدگان و گروهی هم انقلاب دومش خواندند اما هرچه بود ، شاه روی تخت بیمارستان، از تلویزیون می دید شرح ماوقع را…. و جنگ خانمانسوز با عراق ، آغاز شد … شاید اگر شاه بر صدر می بود، صدام به گور بابایش خندیده بود که به ایران حمله کند! … شاه دق کش شد، ریغ رحمت را سرکشید  و زبانش به سقف دهانش چسبید…و برای همیشه معمای شاه مات ، ماند که ماند. می خواست دمکراسی و تمدن بشری را به ایران زورکی تزریق کند، اما این قافله تا به روز حشر لنگ است !..و حتی برخی از فیلسوفان ، وی را متوهم نامیدند !ً  و « آن مرد » دیگر با شاه، دیدارش به قیامت ماند… در آمریکا، صنار خود را سه شاهی کرد و زندگی نو آغازید…نمی خواست که در ینگه دنیا، بیکار بماند و سگ اخته کند…

با « آن مرد » سخنی گفتم و شنیدم ، اهل ” اصول دین پرسیدن و شمردن ” نبود، وقایع را با او مرور کردم و سوالهایم را بی هیچ آداب و ترتیبی می پرسیدم و خالچه و میخچه نمی گذاشتم!. .. شال و یراق کرده بودم که بشنوم و به گوش جان بسپارم روزگار سرزمینم را و تا شام قیامت هرکه هرچه دلش می خواند بگوید….  تا مبادا روزی روزگاری، متهم شوم که نعنا و پیاز داغش را زیاد کرده ام و یا جزو بلاخورده ها باشم که دروغ نوشته ام یا سخنی را به مصلحت، تغییر داده ام! … صراف گوهر ناشناس نیستم شاید…در گفت وگو با او فهمیدم که چه غلط و غلوط هایی که به اسم تاریخ به خوردمان ندادند….گرچه آواز سگان، کم نکند رزق گدا را…

اندک شرری از امید در وجودش درباره ایران بود هنوز… با بمب و ترور و کشتن و زبان هرزه گی، نمی شود ایران را به رشد سوق داد و یا تغییری ایجاد کرد، سیاست و خرد و بینش درست می خواهد…. هدف حفظ ایران است و بقایش، دیگر اسم و فرد اهمیتی ندارد…. و شاید گاه  به انسان روزگار می آموزد که ” این سرخی بعد از سحرگه نیست، فریبت می دهند! “…شاید گفته فردوست همه را به فکر فرو ببرد  که در گوش ، یک مامور امنیتی که دزدکی وارد ایران شده بود –  گفت : ایران، تازه نجات یافته !….بزرگ ارتشداران رفت، حالا اویسی و آریانا و بختیار می خواهند نجات دهند !؟…

انشالله ایران و ایرانی به دور از بلاهای الهی بماند- در این ملک و سامان، تاریخ خود را از نو بخوانیم.. که برما چه گذشت و برای تاریخ مان ، چه باید کرد…

——————————————————

این مطلب به صورت مستقیم و بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,