Saturday, 18 July 2015
23 September 2021
قسمت بیست و هشتم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 April 23

مازیار مهدوی‌فر/ رادیوکوچه

با هم رفتیم سراغ آن کلینیکی که بچه‌ها آدرسش را داشتند. ساختمانی قدیمی بود که شیشه‌های پنجره‌هایش از داخل رنگ شده بود. شباهتی به کلینیک‌هایی که تا آن روز دیده بودم نداشت.  به من گفتند باید زنگ طبقه سوم را بزنی. جمال و بقیه همان بیرون منتظر ماندند. می‌گفتند احتمالن کارت حدود دو ساعت طول می‌کشد. رفتم جلو و زنگ طبقه سوم را زدم. بدون این‌که کسی سوالی بپرسد در باز شد و من هم رفتم بالا. ورودی طبقه دقیقن مثل اتاق انتظار یک کلینیک بود. اما از پرستار یا منشی خبری نبود تا بتوانم از او اطلاعاتی بگیرم. چهار یا پنج مرد روی صندلی‌ها نشسته بودند. دو نفرشان داشتند مجله می‌خواندند. بقیه هم زل زده بودند به فضای خالی اطرافشان. من هم نشستم و ماندم منتظر نوبتم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 ناگهان یکی از درها باز شد. عطر خوبی پیچید توی فضا و زنی خارج شد. او لخت بود. کاملن لخت. چشمانم از حدقه در آمده بودند. او را برانداز کردم. می‌خواستم چشمانم را از جا در بیاورم و بگذارم توی جیب‌هایم تا شاید آتش صورتم را که از خجالت گر گرفته بود خاموش کنم. اما جذبه آن زن حسابی من را گیج کرده بود. هر حرکتی که می‌کردم، حتا نفس کشیدنم باعث می‌شد بی‌دست و پا بودندم بیش‌تر آشکار شود. روی صندلی میخ‌کوب شده بودم. دختر از کنار من که گذشت لبخند عشوه‌آمیزی تحویلم داد. بعدش رفت سمت یک در دیگر و ناپدید شد. یکی از مردان از جا بلند شد و دنبال زن وارد همان اتاق شد.

بعد از آن یک زن دیگر از یک در دیگر وارد شد. او هم درست مثل قبلی لخت لخت بود. در حقیقت آن‌جا یک دوجین از این دخترها بودند که مدام از یک اتاق خارج می‌شدند و می‌رفتند توی اتاق بعدی. دیگر فهمیده بودم دوستانم چه کلکی سوار کرده‌اند. بلند شدم و پا گذاشتم به فرار. پله‌ها را شش تا شش تا آمدم پایین. درب اصلی ساختمان را باز کردم و دویدم. آن‌قدر حواسم پرت بود که نزدیک بود با یک اتومبیل تصادف کنم. صدای بوق ماشین و مرد یونانی را که سرم داد می‌کشید شنیدم. همان موقع بود که جمال و پسرهای دیگر را آن‌طرف خیابان دیدم که شکم‌شان را گرفته بودند و به من می‌خندیدند. آن‌قدر خندیده بودند که نمی‌توانستند از جای‌شان بلند شوند. قسم می‌خورم آن روز اولین و آخرین باری بود که من داخل یک فاحشه‌خانه را از نزدیک دیدم.

تا اواسط  ماه سپتامبر در آتن ماندم. یک روز با جمال خداحافظی کردم و سوار قطاری به مقصد «کورینت» شدم. از پلیس شهر«پاتراس» تعریف‌های بدی شنیده بودم. چند تا از پسرها که رفته بودند آن‌جا با دست و پای شکسته و بدن مجروح برگشته بودند. البته سفر به ایتالیا از مسیر «پاتراس» کوتاه‌تر بود. ولی مشکلات بیش‌تری هم داشت. مثلن مجبور بودی با موش‌ها هم‌سفر شوی و من از موش خیلی می‌ترسیدم. در عوض در مورد «کورینت» چیزهای به‌تری شنیده بودم. یک قاچاق‌چی یونانی پیدا کردم که آدم‌ها را توی کامیون‌ها جاسازی می‌کرد و می‌فرستاد ایتالیا.

خطر سفر با کامیون این است که تو هرگز نمی‌دانی دقیقن مقصد نهایی راننده کجاست. ممکن است فکر کنی داری می‌روی ایتالیا اما به یک‌باره سر از آلمان در بیاوری. اگر بدشانس باشی حتا ممکن است در ترکیه از کامیون پیاده شوی. قاچاق‌چی از من ۴۵۰ یورو پول خواست. اما پول‌های من پیش جمال بود. به او گفتم: «الان نمی‌توانم پول را پرداخت کنم. وقتی رسیدم اروپا به دوستم زنگ می‌زنم و او پول را به تو می‌دهد.» او هم موافقت کرد.

کاری که در «کورینت» باید انجام می‌دادیم این بود که می‌رفتیم به بارانداز و آن‌جا کامیونی را پیدا می‌کردیم که بارگیری کرده بود. آن‌وقت من باید خودم را داخل بارها و یا زیر چرخ‌ها قایم می‌کردم. طی چند هفته چندین بار این کار را کردم. حتا چند بار در جاهای خیلی خطرناکی از کامیون قایم شدم. اما هربار بازرس‌ها من را پیدا می‌کردند. بازرس‌های «کورینت» خیلی باهوشند. می‌آیند توی کامیون و چراغ قوه‌هاشان را می‌اندازند داخل جعبه‌ها و ساک‌های اجناس. بعد هم تمام درز و شکاف کامیون را بررسی می‌کنند. البته برای این کار پول می‌گیرند ولی من فکر می‌کنم که همه این پول حقشان است چون واقعن کارشان را خوب انجام می‌دهند. اگر تو را پیدا کنند دست‌گیرت نمی‌کنند. فقط با یک اردنگی  پرتابت می‌کنند بیرون. درست مثل یک سگ.

بعد از مدتی از دست آن قاچاق‌چی که عرضه انجام هیچ کاری را نداشت خسته شدم و تصمیم گرفتم خودم مستقیم وارد عمل شوم. پول‌هایم هنوز پیش جمال بود. رفتم کنار ساحل. آن‌جا چند تا افغان دیگر هم بودند که می‌خواستند از یونان بروند. این موضوع برایشان به یک بازی تبدیل شده بود. هر دفعه سه چهار نفر از ما می‌رفتیم به محل بارگیری کامیون‌ها و تلاش می‌کردیم خودمان را توی یکی از آن‌ها پنهان کنیم. بعضی روزها که هوا خوب بود و ما هم حال خوبی داشتیم ممکن بود ده، یازده بار هم دست به این کار بزنیم. آخرش من یک‌بار موفق شدم خودم را خوب قایم کنم. اما همان‌طور که قبلن هم گفتم از شانس بدم کامیون به جای این‌که وارد یک کشتی شود مسیرش را کج کرد و افتاد توی جاده.

نمی‌دانستم مقصدش کجاست. به همین خاطر شروع کردم به مشت زدن به بدنه کامیون. بیست، سی دقیقه‌ای بود که راه افتاده بودیم و انتظار داشتم راننده صدای من را شنیده باشد. ماشین را متوقف کرد. پیاده شد و در را باز کرد. یک آچار بزرگ هم توی دستش بود. البته وقتی من را دید کتکم نزد. فقط چند تا فحش داد که البته حقم بود. بعد هم من را پرت کرد بیرون.

یک روز غروب به دوستانم گفتم: «بیایید برویم و یک‌بار دیگر امتحان کنیم.» در ورودی بارانداز سه کانتینر دیدیم که روی هم قرار داشتند. درست مثل یک ساختمان سه طبقه. من پریدم بالا و تا جایی که می‌شد خودم را کوچک کردم و گوشه‌ای چمباتمه زدم. ناگهان یک جرثقیل، کانتینر را قلاب کرد و برد توی هوا. نفسم را توی سینه حبس کردم. کانتینر سوار کشتی شده بود. یک ساعت بعد دریچه‌ها هم بسته شد. خیلی خوش‌حال شدم. داشتم از شادی منفجر می‌شدم. دوست داشتم فریاد بزنم اما آن موقع وقتش نبود.

 اطرافم کاملن تاریک بود و نمی‌توانستم تکان بخورم. چیزی هم برای خوردن یا نوشیدن نداشتم. خودم را آرام کردم و به خودم گفتم: «قبل از این‌که مطمئن شوی موفق شده‌ای باید ببینی چه اتفاقاتی در انتظارت است.» سه روز آن‌جا بودم. ساکت و صامت در دل یک کشتی بزرگ. انواع و اقسام صداهای مرموز و مشکوک به گوشم می‌رسید. تا این‌که آخرش کشتی توقف کرد. سر و صدای افتادن لنگر کشتی توی آب را تشخیص دادم. چون کاملن برایم آشنا بود. با تعجب و ترس از خودم پرسیدم: «من کجا هستم؟»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,