Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
بخش دوم

«شارلاتانیزم امروزین ایرانی»

2012 April 30

ماهمنیر رحیمی

چند پرسش 

فرهنگ در حال گذار از سنت به مدرنتیه٬ در مقطعی از زمان، یا با تغییر مکان، معلق و سرگردان می ماند … ستون های فکری- روانی عمدتا پاگرفته طی حکومت های استبدادی – دیکتاتوری [1] به ویرانی یا بیماری، موریانه یا ویروسی گرفتار می شود که دیگر به هیچ تکیه گاهی بند نیست… این پندار، نه تنها دیگر آداب سنتی و معیارهای پدرانش را برای سنجش کردار نیک خریدار نیست٬ و نه تنها ملاک «مذهب»[2] نیز اکنون دیگر جز دستمایه ی شوخی و خنده ی جوانان نیست … بلکه، وقتی این نسل هنوز حتی در گفتار «مدنی» نشده٬ هنوز حقوق «شهروندی» را “آپارتمان نشینی” تعریف می کند٬ … و هنوز با گفت و گوی صلح آمیز ” غیورانه” می جنگد٬ … در این جامعه از کدام «قانون مندی» می توان دفاع کرد؟  …  هرج و مرج در نظام ارزش ها …

این سخنان بارها و به بیان های مختلف گفته و نوشته شده است. به زبانی ساده تر٬ فکر ایرانی حتی هنگام مهاجرت جغرافیایی، «بین دو پِلاس٬ روی زمین» است.

تعجب نکنیم که اینها را شارلاتان های همان جامعه بیشتر خبردارند. یک شیاد خرده پای کوچه و بازار احتمالا نمی تواند تئوریزه کند که چرا و چه گونه چنین شده٬ ولی انقدر ذکاوت به ارث برده است که از تبعات آن بهترین و بیشترین بهره برداری ها را کند.

این گونه ها٬ بر برخی مناسک مذهبی کاربردی، مثل مسابقه ی راه اندازی درازترین دسته ی عزاداری در منطقه و گرداوری هیجان انگیزترین آلات موسیقی “حلال” و اشک آورترین “مداحان” و بزرگترین دیگ های امام حسینی در محل … اشراف کامل دارد؛  نه فقط برای “رو-کم-کنی رقبا” بلکه چون این تبلیغ٬ عوام فریبانه ترین شکل جلب اعتماد برای فردای عاشورا و بازار و محل و کسب است.

او خوب مطمئن است اگر خانه ی یتمی را یک بنگاه معاملاتی به نام حاجی یا دلالی دیگر فروخت و ثبت کرد٬ دادرسی ای وجود ندارد. اگر زن تنهایی را در غربت گرفتار کرد٬ …

او نیز به چشم می بیند که دیگر از “اخلاق ورزشی”، شکمی پیش، بیش باقی نمانده و دوران داش-آکل ها هم گذشته. نه جسم٬ بلکه مرام پدربزرگ سالهاست به خاک پیوسته. تنها، خلاصه ی خاطره ای از او به یاد است که: دزد ناموس را روز و شب از پا دار زده بود. و از آن طرف، مادر بزرگ مهربان برای همان متعرض هم غذا می برد.

یک کلاهبردار از همه ی این ضعف و قوت های «فرهنگ ایرانی» آگاهی دارد؛ از حس خیرخواهی و دلسوزی، تا تومار ِ از قبل پیچیده شده ی تهمت های رنگارنگ.[3]

من باب مثالی مستند: درست بیست سال پیش زن خانه داری تعریف کرد که از روی عجله یا سهل انگاری و برای سبک شدن از سنگینی خرید٬ سوار اتوموبیلی شده بود که وقتی حرکت کرد متوجه شد آن ماشین، تاکسی نبوده. چون راننده ی سواری زرد٬ فورا سرحرف را باز کرد. البته فقط از گرفتاری های عدیده ی خود و خانواده اش گفت. و نهایتا بدون ایجاد هیچ مزاحمتی٬ زن را سلامت و راحت به مقصد رساند. حتی زنبیل تره بارش را برایش از پله ها بالا آورد. اما بدون قبول کردن کرایه رفت!  زن شدیدا متاثر از موقعیت غم انگیز زندگی راننده و سراپا قدردان نسبت به آن همه جوانمردی و کمک های بی چشم داشت او٬ زیر لب خداحافظی کرد … چندی بعد٬ زن زنگ خانه را می شنود که انگار با اضطرار زده می شود. در را که باز می کند٬ همان راننده را می بیند٬ با حجب و حیا سر به زیر انداخته: خیلی شرمنده ام٬ اگر این قدر مستاصل نشده بودم به شما زحمت نمی دادم. ماشینم دم همین خیابان خراب شد. چشم م افتاد به در خانه ی شما. گفتم خدا وسیله سازه … زن که ذهن و قلبش برای کمک به آن مرد بیچاره و نیز جبران محبت ش آماده بود٬ دوید و هرچه پس انداز داشت آورد. راننده بی درنگ بسته ی ده هزارتومانی را گرفت: دو ساعت دیگر برگردانم.

البته که هنوز دو ساعت آن راننده سرنرسیده است. ولی زن٬ چه می توانست کند؟ به مردان خانه چه بگوید؟ ماجرا به سهولت، ظرفیت هزار توهین و تحقیر و تمسخر زن را داشت؛ از تنبلی و راحت طلبی و ساده لوحی و بی عرضه گی و بی عقلی یا حتی طمع به سرویس رایگان گرفته تا  نا«پاک دامنی»!

چه بسیار رازهای سوزان که سالها سر به سکوت می سایند؛ چه بسا از این ماجرای ساده٬ پیچیده تر و پیشرفته تر که روی داده و می دهد و خبرش به هیچ گوشی نمی رسد!

منظور این نیست که همه ی داستان های راننده٬ دروغ و افسانه بوده. احتمالا او هم گوشه ای دیگر از عقده های همان جامعه را به زبان آورده؛ گیرم کمی دست کاری شده و با اغراق.

اما اصل گره آنجاست که در جمع برخی جوانان کنونی ایران٬ آن راننده قهرمان است؛ بچه زرنگ است؛ تیز است؛ با عرضه است؛ … و در غیر اینصورت٬ «پَه په، پَخمه» است! بشر دوستی و دست گیری آن زن، “حماقت” شمرده می شود و “گوش تیغ زدن” ِ آن راننده، هوشمندی محسوب می گردد! [4]

و سئوال  شخص من اینجاست که روزی اگر مردی به کسی زور می گفت [5] ، همه ی بزرگان قوم او را تخطئه می کردند، اما حالا اگر دست زنی به دادگاه نرسد٬ چه مرجع و ملجأی دارد؟

روزگاری اگر شنیده می شد: مردی با هر داستانی[6] سالها از همه ی امکانات زنی بهره برد و در نهایت برای خفه کردن اعتراض ِ زن علیه «نامردی»ها٬ به او افترای «ناموسی» هم بست و …٬ وجود تنها یک «رگ مردانه» در آن محل کافی بود که تهمت-زننده را با رسوایی٬ از شهر بیرون کنند.

که: ای «جوانمرد غیور»! اگر آن زن چنین و چنان بود٬ تو بر چه حساب و با چه شگردی او را سالها در خفقان نگه داشتی و تاحال بین ما چه می کردی؟

بله در حقیقت٬ شیاد به-روز-شده هم بو برده که در جامعه ی وامانده- پسامدرن (!) ایران یا جماعت ایرانی٬ دیگر هیچ ترازوی عدالتی در دسترس نیست؛ تکلیف دین و سنت و رسم و مروت و مرام و وجود که قبلا معلوم شده است. قانون که سخت و گران تمام می شود. و دردا که مدافعان حقوق بشر هم خود آنقدر مشغله دارند که دیگر وقت/حوصله ی شنیدن این حرفها را ندارند. هیچ کس دیگر «دشمن تراشی» نمی کند.

راستی چرا برای خود آن زن هم باز همان دغدغه ی «آبرو و نجابت و حیثیت …» وجودش را می جود؟!

چرا هربار هرکسی بخواهد (گلشیفته وار) “اعتراض عریان” کند، اینهمه زینهارهای مصلحت بینی و هوشدارهای سیاست ورزی برسرش آوار می شود که: بخش خصوصی را باید پنهان کرد؟ [7]

به واقع شخص من مدتهاست بر لب مرز حریم خصوصی و شخصی و عمومی سرگردانم  و مطمئن نیستم که آیا باید یا نباید از تجاوزی پرده برداشت که در بخش خصوصی و شخصی انجام شده؟ [8]

آیا هنوز زمان مناسب برای عمل کردن به آموزشهایی که دیده ام٬ نرسیده؟ مگر نمی گفتند باید حتی از زنای با محارم نیز حرف زد تا وقوع آن در حرم های دیگر کمتر شود؟

نه تنها از جایگاه دفاع شخصی٬ بلکه برای پیشگیری از تکرار عمومی یک شیادی/جفا چه باید کرد؟

اگر به هر دلیلی، مسیر حقوقی-قانونی در دسترس نباشد، چاره ی عاجل ِ عملی چیست؟

صمیمانه کنجکاوم بدانم آیا، حق جویی و حق گویی و شهامت و شجاعت و صفتهای این چنین باید محصور در زندان ها باشد؟

در آزادی٬ چه بر سر آزاده گی می آید؟

پس مگر متحمل شدن آن همه هزینه ها، چه در خانه و چه در هجرت٬ اصالتا برای بی تفاوت نماندن در برابر ستم نبود؟

آیا سنت حکمیت و میانجی گری های برای آتش بس و این دست مفاهیم تجربی-تمدنی بشر٬ دیگر در روابط  بین کشورها یا مقررات سازمان ملل جایی ندارد؟

اگر از قدرتهای بزرگ (مثل امریکا) انتظار اعتراض به نقض حقوق بشر در ایران را داریم٬ آیا باید وقتی موردی از نقض حق٬ سر راه یک دوست٬ نه٬ همسایه یا بینوایی در خیابان ببینیم٬ یا اگر قلدری و فحاشی هایی را می شنویم٬ لب گزیم و باوقار از آن درگذریم؟

آیا بشر فقط در سایزهای سیاسی و بین المللی معنا دارد؟ چرا؟ چه گونه؟

آیا اگر در همان حوزه ی خصوصی ِ شخص شما ناحقی ای راه یابد٬ از دیگران انتظار سکوت دارید؟

وضعیت های خاص قابل احترام و درک است؛ حتی اگر راهنمایی به موقع ازشان نشنوی٬ اصلا و ابدا گله ای نیست.

توقع شخصی ای هم درمیان نیست. اما واقعا می خواهم بدانم چه طور برای «موقعیت» اکثر چهره های سیاسی٬ فقط مسائل سیاسی-حکومتی کلان و کلی “امور مهم” بوده و هست؟ یعنی موردهای عینی و ملموس اطراف٬ اهمیت ندارد؟

حتی برای روزنامه نگاران، موفقیت و مبارزه ی عظیمی محسوب می شود اگر موردی از نقض حقوق بشر را در شورش های دانشجویی- مردمی به ثبت برسانیم٬ یا در زندانهای دوردست کشف و مطبوعاتی کنیم. اما چرا اغلب٬ نه تنها از اشکهای آشکار بی پناه کنار دست خود حمایت نمی کنیم٬ بلکه غالبا از آن غافل بوده ایم٬ آن را خرد خواندیم٬ پای خود را از  فرش “مشکلات خصوصی” بیرون گذاشتیم٬ در آن “دخالت” نکردیم و یا آن را به سکوت کشانده ایم؟

آیا قهرمانی ها فقط و فقط در عالم سیاست معنا دارد و منشور حقوق بشر فقط در اعلامیه ها امضا می شود؟ [9]

 آوریل ۲۰۱۲

واششنگتن


[1]  روی صحبت ما اینجا جمهوری اسلامی است.

[2]  یعنی هسته ی ادعاهای نظام اسلامی.

[3]  در این میان، نحیفی چون من، نه “آنم که رستم بود پهلوان“، بلکه:

یکی را زشتخویی داد دشنام

تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام

بتر زانم که خواهی گفتن آنی

که دانم عیب من چون من ندانی

[4]  در عین حال که تأسف عمیقی سینه ام را می سوزاند؛ یاد و روزگار آن کسی که روابط زندگی انسانی را نیز دائما در مقابل یا پشت دخل دکان دید و یا در میدان مچ-اندازی و زمین بازی و میز قمار دانست. لذاست که تا شریک زندگی را حتی، رقیب/حریف می بیند و او را نیز در شرط  بندی با خودش، می بازد!

[5]  خواه محکمه ای وجود داشت و خواه نداشت.

[6]   ولو راست و انسانی و حتی به زبان عشق!

[7]  من ضعیف کجا مدعی باشم که خالی از خطا هستم؟  اعتراف می کنم که در تمیز “واقعیت و خیال” ناتوان تر از آنم که گمان می کنم. همچنان نیز شاید در اشتباهم. در این صورت و هرصورت٬ معذرت من از صمیم جان نثار هر کس که ممکن است در حق ش دچار لغزشی شده باشم.

[8]  و دقیقا از همین روست که همچنان بر سر انتشار عمومی کتاب م مردد مانده ام.

[9]  می فهمم. من نیز بارها بابت دخالت هام «در اموری که به من مربوط نیست» گوش مالی ها شده ام. من نیز بی نام و بی صدا٬ تا پای طناب دار رفتم (آیا فرقی می کند که به اتهام مستقیم سیاسی بوده یا به موجب ظلم های حقوقی باشد؟) تنها گناهم ابن بود که راست گفتم. و گفتم. و سپس سبک ترین مجازاتم (نه حتی از قانون٬ بلکه از فرهنگ) این شد که سالها و سالها از تنها جگرگوشه ام جدا بیفتم و حتی از دیدن قدکشیدنش محروم باشم. نمی توانم که نگویم من نیز برای “حق انسانی” تاوان ها پرداخته ام (آیا تفاوتی دارد که برای حق فردی باشد یا جمعی؟) در لطیف ترین شکل آن٬ اما همچنان محصور در میراث فرهنگ روز ایرانی٬ از زمانی که درباره ی تعرض جنسی به یک همکار٬ به حکم اداری از من شهادت خواسته شد و من دروغ نگفتم٬ منافع شغلی- اجتماعی ام لطمه ها خورد. من نیز بسیار بسیار برای در امان ماندن از انواع ملامت و ندامت٬ دهان بستم … و این شد که از پیشترها نیز هزاربار آرزو می کردم که در دنیای اجتماعات٬ راه به غار تنهایی می شناختم.

———————————

بخش نخست را از این‌جا بخوانید.

———————————

این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۲ Comments


  1. Sara
    1

    در کلیت با بحث شما موافقم.بخش اول بحث را هم خواندم ولی جزئیات مهمی وجود داره که لازم دانستم بگویم.
    جملاتی مانند “معلق ماندن فرهنگ” اساسن جملات درستی نیستند. فرهنگ در جایی معلق نمی ماند.فرهنگ همواره وجود داشته و در بستر تاریخ دچار تغییرات شده.نمی خواهم اصطلاحن ملا لغتی با متن برخورد کنم ولی چون خود شما گفته بودید که این نسل معنای کلمه ی “شهروندی” را با آپارتمان نشینی اشتباه گرفته تصمیم گرفتم که این کار را انجام بدم و روی کلمات دست بگذارم.این نسل بر عکس تصور شما اگرچه شاید به دلیل عدم مطالعه معنای کلمه ی شهروندی را نداندو به قول شما در گفتار “مدنی” نشده باشد، ولی رفتاری که در پیش گرفته رفتاری است که برای زندگی در جامعه ی اطرافش به آن نیاز دارد و کاملن آگاهانه دست به این انتخاب زده.معیارهای رفتار نیک پدران برای این نسل برخواسته از سنت است و برای نسل سنت ستیز دلیلی برای این پذیرش وجود ندارد و مذهب هم که…ترجیح می دهم حتا در موردش صحبت نکنم.اینکه رفتار صحیح وجود ندارد دلیلش نبودن آموزش صحیح در بستر صحیح آن است و وگرنه انتخاب رفتار شارلاتانی هوشمندانه ترین تصمیم می تواند تلقی شود.این نسل نسلی بسیار باهوش ولی تربیت نیافته است.
    در جایی دیگر فرموده بودید “در جامعه ی وامانده-پسامدرن”، وقتی ایران هنوز وارد دوران مدرن نشده چطور وارد دوران پسا مدرن شده!؟؟؟
    و در مورد برخورد منفی با مسئله ی اعتراض به شیوه ی گلشیفته از جانب جامعه اتفاقن از بخش سنتی حاکم بر جامعه بیرون آمد.
    و بر عکس نظر شما اعتقادی به دخالت در بخش خصوصی زندگی افراد را ندارم چون اگر مسئله ای وجود داشته باشد قانون باید یه آن رسیدگی کند و سکوت افراد در مقابل قانون خود به دلیل نداشتن آموزش صحیح است.
    باز هم تاکیید می کنم که با کلیت بحث شما موافقم ولی ایراد دیگری که می گیرم به این شیوه نگارش است.بببینید ما عادت کرده ایم که تمام مسائل را مثل آش در هم بریزیم و باهم هم بزنیم و از انباشت مسائل مختلف به یک نتیجه گیری برسیم که این خود ارزش متن رو از بین می برد.البته مخصوصن در متون فارسی زبانان این مسئله به کرات دیده می شود ولی متاسفانه این کار ارزش محتوای متن را از بین می برد.
    در هر صورت از نوشتارتون لذت بریم.
    ممنونم
    سارا


  2. ماه منیر رحیمی
    2

    سارا خانم
    ممنون از مطالعه و نیز نقد
    و چند نکته
    ۱-
    منظور از “معلق ماندن فرهنگ”، ارزشهای علی العموم جاافتاده ی یک فرهنگ است که در بعضی مقاطع تاریخی – جغرافیایی، سرگردان می ماند. وگرنه، بدیهی است که مفهوم فرهنگ به طور کلی، امری ثابت با مرزهای دقیق خط کشی شده نیست؛ بلکه همواره در حال تغییر است، از دیروز تاامروز به فردا و از این خانه تا آن محله یا شهر …

    ۲-
    در این جمله، احتمالا مقصود شما از “برخواسته” “برخاسته ” است

    معیارهای رفتار نیک پدران برای این نسل برخواسته از سنت است

    اما به هر حال محل نقد شما را درنیافتم

    ۳-

    “ در مورد اصطلاحی که من-خود ساخته ی “جامعه ی وامانده-پسامدرن”، درباره ی ایران، دقیقا و دقیقا هدف من درانداختن همین پرسش شما بود به شکلی کنایه آمیز. و درست به هیمن دلیل نیز به گمان من و توضیحاتم، اینهمه این جامعه سرگردان است.

    ۴-
    و نیز راجع به شکل و ساختار بیان این جستار: بله، همچنان که خود در هر دو سوتیتر آورده ام، یادداشت اول “چند نکته” است و یادداشت دوم “چند پرسش” . و لذاست که بله بند بند است اما این دانه های ظاهرا پراکنده، در رویکرد و نتیجه گیری واحدی گردآمده اند

    بازهم متشکرم از توجه