Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
قسمت بیست و نهم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 April 30

مازیار مهدوی‌فر / رادیوکوچه

با خودم گفتم: «نباید از جایت بلند شوی. حتا نباید تکان بخوری. ساکت باش. آرام نفس بکش و منتظر بمان. صبور باش. صبر می‌تواند زندگیت را نجات دهد.» کامیون بندر را ترک کرد. کم‌تر از نیم ساعت توی راه بودیم. تا این‌که  سرعتش را کم کرد و وارد حیاط بزرگی شد. حیاطی پر از کامیون و جرثقیل و ماشین‌های دیگر. دوستانم در یونان می‌گفتند نباید فوری از کامیون بپری بیرون و فرار کنی. می‌گفتند هر کشوری که باشد صبر کن تا کاملن از مرز دور شوی. بعد، از فرصتی که راننده کامیون را نگه می‌دارد استفاده کن. مثلن وقتی در یک کافه بین راهی می‌ایستد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 تصمیم گرفتم همان‌جا منتظر بمانم تا زمانی که کامیون دوباره راه بیفتد. دفعه بعدی که راننده تصمیم می‌گرفت بایستد می‌توانستم بپرم پایین و با تمام نیرویی که داشتم شروع کنم به دویدن. اما مساله این بود که کامیون هرگز دوباره راه نیفتاد. در عوض احساس کردم چیزی شبیه زمین‌لرزه دارد اتفاق می‌افتد. ناگهان از سمتی به سمت دیگر پرتاب شدم. یک جرثقیل بزرگ، کانتینر را قلاب کرد و برد بالا. حسابی ترسیده بودم. با خودم فکر کردم: «اگر مقصد کانتینر یک دستگاه خردکننده فلزات باشد چه؟ باید همین الان بپرم پایین.» این را به خودم گفتم و همان لحظه پریدم پایین.

سه مرد داشتند روی جرثقیل کار می‌کردند. مثل یک کیسه سیب‌زمینی افتادم روی زمین. چون پاهایم مثل چوب خشک شده بود و نتوانستم روی آن‌ها بیایم پایین. به محض افتادن روی زمین جیغی کشیدم. سه مرد روی جرثقیل خیلی ترسیدند. نمی‌دانم ترسشان به خاطر جیغ من بود یا به این دلیل که توقع نداشتند ناگهان یک پسربچه افغان از آسمان بیفتد روی زمین. حتا سگ نگهبانی هم که آن‌جا بود از صدای افتادن و جیغ کشیدن من ترسید و پا گذاشت به فرار.

افتاده بودم روی کف سیمانی حیاط. اما آن موقع فرصت فکر کردن به درد را نداشتم. فوری نگاهی به اطراف انداختم و متوجه شدم دیواری حیاط را از خیابان جدا کرده. مثل جانور کوچکی که نمی‌تواند روی پایش بایستد شروع کردم به چرخیدن دور خودم و چهار جهت را برانداز کردم. فکر می‌کردم الان است که مردها دنبالم کنند. در عوض یکی از مردان به زبان انگلیسی فریاد زد: «فرار کن، فرار کن.» و با دستش مسیر جاده را نشانم داد. من هم شروع کردم  دویدن به سمتی که مرد نشان می‌داد و هیچ‌کس هم تلاش نکرد تا جلویم را بگیرد.

اولین علامتی که توی جاده دیدم یک تابلوی آبی‌رنگ بود که رویش نوشته شده بود: «ونیز.» پس من در ایتالیا بودم. جاده خیلی خلوت بود و من مدت طولانی پیاده راه رفتم. دو نفر را دیدم که از فاصله‌ای دور به سمتم می‌آمدند. نزدیک که شدند متوجه شدم سوار دوچرخه هستند. من را که دیدند ایستادند. شاید به خاطر لباس‌های مندرسم بود شاید هم به خاطر سر و وضع ژولیده‌ای که داشتم. از من پرسیدند آیا همه چیز خوب پیش می‌رود و چیزی نیاز دارم یا نه؟ از آن‌ها تشکر کردم. با هم به زبان انگلیسی حرف زدیم. البته همان‌قدری که می‌توانستیم. وقتی یکی از آن‌ها گفت که اهل فرانسه است من فورن گفتم: «زیدان.» وقتی هم فهمیدم که پسر هم‌راهش اهل برزیل است گفتم: «رونالدینیو.» این تنها چیزی بود که راجع به سرزمین آن‌ها می‌شناختم. می‌خواستم این‌جوری به آن‌ها نشان بدهم که دوستشان دارم. آن‌ها هم از من در مورد کشورم پرسیدند. وقتی اسم افغانستان را شنیدند فورن گفتند: «طالبان.» این هم تنها چیزی بود که آن‌ها در مورد کشور من شنیده بودند. پسر برزیلی ۲۰ یورو به من داد. بعد راه نزدیک‌ترین شهر آن حوالی را که اسمش مستره (Mestre) بود نشانم دادند. دستم را به نشانه تشکر و خداحافظی برایشان تکان دادم و راه افتادم. آن‌قدر راه رفتم تا به یک ایست‌گاه اتوبوس رسیدم. دو، سه نفر آن‌جا منتظر اتوبوس بودند که در میانشان پسر جوانی هم بود. رفتم سمتش و به انگلیسی از او آدرس ایست‌گاه قطار را پرسیدم. آن پسر را نمی‌شناختم. اما حالا فکر می‌کنم او یک فرشته بود. چون واقعن به من کمک کرد.

به من گفت که هم‌راه او سوار اتوبوس شوم. وقتی رسیدیم به ونیز برایم یک ساندویچ خرید. حتمن از قیافه‌ام فهمیده بود که خیلی گرسنه‌ام. بعد هم مرا برد به کلیسایی که آن‌جا توانستم چند تا لباس تمیز بگیرم. حتا همان‌جا توی کلیسا توانستم خودم را بشویم و تمیز شوم تا مردم از من بدشان نیاید. ونیز بسیار زیبا بود. همه چیز روی آب بود. «خدای من» به خودم گفتم: «این‌جا بهشت است. یعنی همه ایتالیا همین‌قدر زیباست؟» به پسر جوان گفتم: «رُم، رُم.» این‌قدر این کلمه را تکرار کردم تا متوجه شد من می‌خواهم بروم رم. مرا برد به ایست‌گاه و برایم بلیطی خرید. انگار که او هم ارتباطی با آن خانم مسن یونانی داشت که برایم بلیط آتن را خریده بود. به نظر من چنین آدم‌های مهربانی در دنیا واقعن انگشت‌شمارند.

درست نمی‌دانستم از ونیز تا رم چقدر راه است و چقدر زمان می‌برد تا برسم آن‌جا. نمی‌خواستم ایست‌گاه رم را از دست بدهم. اگر گم می‌شدم خیلی بد می‌شد. چون اگر می‌رسیدم رم حداقل می‌دانستم کجا باید بروم. باید از ایست‌گاه مرکزی می‌آمدم بیرون و می‌گشتم دنبال اتوبوس شماره ۱۷۵ توی میدان. این چیزی بود که بچه‌ها در یونان به من یاد داده بودند.

توی قطار، روبه‌رویم مرد چاقی نشسته بود که به محض راه افتادن، لپ‌تاپش را باز کرد و با آن مشغول شد. هروقت در ایست‌گاهی توقف می‌کردیم یا حتا وقتی قطار سرعتش را کم می‌کرد من خم می‌شدم سمتش و می‌گفتم: «لطفن رُم، لطفن رُم.» اما متاسفانه ارتباط درستی بین من و او برقرار نمی‌شد. چون هروقت من می‌گفتم لطفن رم، او جواب می‌داد: «من این‌جا رام ندارم.» چون تلفظ اسم شهر رُم خیلی شبیه «رام» هست که نام یک نوع مشروب است. بعد از این‌که من چند بار این حرف را تکرار کردم مرد چاق عصبانی شد و فریاد زد: «من رام ندارم. ساکت شو.» خیلی عصبانی شده بود. از جایش بلند شد و رفت. ترسیدم به پلیس خبر بدهد. اما او پس از چند دقیقه با یک قوطی کوکاکولا برگشت. قوطی را گذاشت جلویم و گفت: «رام نداریم. کوکاکولا، کوکاکولا بخور».

درست نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. اما به هر حال آدم هیچ‌وقت کوکاکولا را رد نمی‌کند. قوطی را باز کردم و شروع کردم به نوشیدن. با خودم گفتم: «این مرد چه آدم عجیبی است. اولش آن‌طور سرم داد زد و حالا برایم کوکاکولا آورده است.» وقتی قطار در ایست‌گاه بعدی توقف کرد هنوز نوشابه‌ام تمام نشده بود. دوباره خم شدم به سمت مرد و خیلی معصومانه گفتم: «لطفن رُم، لطفن رُم.» نفهمیدم چه شد که آخرش مرد منظورم را فهمید و گفت: «آها، رُم. نه رام».

با علامت دست به من نشان داد که خودش هم دارد می‌رود رم و به من فهماند نگران نباشم. چون مقصد او ایست‌گاه مرکزی شهر رم است که ایست‌گاه آخر این قطار است. به رم که رسیدیم با هم پیاده شدیم. توی ایست‌گاه دست‌هایم را فشرد و گفت: «بای بای.» من هم گفتم: «بای بای».

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,