Saturday, 18 July 2015
18 September 2021
در مسیر

«در تاج محل»

2012 May 01

«فرید دولت آبادی»، «حمید سلطان آبادیان» و «محمد ادیبی» سه دوچرخه‌سوار مشهدی هستند که از روز نهم دی ماه (۳۰ dec 2011) سال گذشته سفر خود را با عنوان «در مسیر ابریشم» از دهلی نو آغاز کردند.

این دوچرخه سواران ایرانی که از اعضای انجمن ملی عکاسان ایران هستند هدف از سفر خویش آشنایی با مردم و اماکن تاریخی و دیدنی کشورهای مقصد و عکاسی از مردم این کشورها هم‌چنین انتقال لبخند ایرانی به دیگر کشورهای جهان عنوان می‌کنند.

خب اونطوری که هم فکر می کردیم نبود و همه جا دسترسی به نت نداریم .
دو روز رکاب زدیم تا به آگرا رسیدیم ، دو روز پر از اتفاق و ماجرا ، سختی و لذت ، فراز و نشیب .
روزی  صد کیلومتر رکاب زدیم .

خب اونطوری که هم فکر می کردیم نبود و همه جا دسترسی به نت نداریم .
دو روز رکاب زدیم تا به آگرا رسیدیم ، دو روز پر از اتفاق و ماجرا ، سختی و لذت ، فراز و نشیب .
روزی  صد کیلومتر رکاب زدیم .

الان که دارم این متن رو می نویسم در آگرا هستیم .
اگه قرار بود این مسیر نسبتا کوتاه دویست کیلومتری از دهلی تا آگرا رو با ماشین بیایم هیچدوم از اینهمه اتفاقی که به علت با دوچرخه اومدن برامون افتاد ، به وجود نمی اومد .

* چهارشنبه چهاردهم دی:

هنوز توی خانه فرهنگیم ،

امروز بعد از ظهر قرار پاسپورتهایی که توش  ویزای بنگلادش خورده به دستمون برسه و همین دلیل معطلیمون توی دهلیه ، وگرنه همین امروز صبح باید حرکت میکردیم ،
به لطف آقای رضایی ، حمامی رفتیم و سر و رویی صفا دادیم و برای روز حرکت انرژی گرفتیم .
این آقای رضایی ( کارشناس  فرهنگی خانه فرهنگ ایران در دهلی ) مرد بسیار مهربان و باصفاییست که هم اطلاعات خیلی خوبی به ما داد و ما رو خیلی مرهون مهر و محبتش کرد .
دیداری با بچه های مدرسه ایرانی های مقیم دهلی داشتیم ، که یک اتفاق خیلی خوب بود و با استقبال خوب بچه ها و مسئولین مدرسه مواجه شد .

به مقبرهء تاریخی همایون ( همایون تامب ) رفتیم که فوق العاده زیبا بود و بسیار لذت بردیم .
انعکاس خبر سفرمون رو در روزنامه های دهلی و شبکه تلویزیونی سحر دیدیم .

با محمد خلیلی ، پسر یکی از کارمندان خانه فرهنگ ، یک فوتبالی حسابی توی زمین چمن خانه فرهنگ بازی کردیم که خیلی چسبید .
و بار و بنه سفر رو برای جرکت بستیم …

* پنجشنبه پانزدهم دی:

هفت صبح استارت ، سرحال و قبراق استارت زدیم.
مسیر به سمت آگرا ، شهر تاج محل
جاده خوب بود و مناظر مه آلود اطراف جاده فوق  العاده دیدنی
کلا توی این فصل هند ، فضای مه آلودی داره که این باعث دوچندان شدن زیبایی های طبیعی  ومحیط زیست دیدنی اون میشه .

صبحونه رو کنار یک کارخونه روی اجاق بنزینی خودمون درست کردیم ، نیمرو با نون تست و چای ،
خیلی چسبید ،
جالب اینجا بود که با اینکه جای خلوتی هم ایستاده بودیم ولی بلافاصله کلی تماشاگر هم پیدا کردیم که بدون رودروایسی اومده بودن بالای سر ما و حرکات و سکنات این موجودات عجیب ( ما ) ر تماشا می کردن .

در مسیر از یک کارگاه تولید ذغال و کارگراش عکاسی کردیم .

توی راه تیوب لاستیک عقب محمد هم در اثر افتادن توی یکی از چاله چوله های بیهوای جاده ترکید و داغون شد که پنچر گیری اون یه نیم ساعتی وقت ما رو گرفت و البته بازهم تماشاگران دورمون جمع شدن و برامون آرزوی موفقیت کردن !

ساعت پنج بعد از ظهر ، دم دمای تاریک شدن هوا ؛ کنار یک پمپ بنزین توقف کردیم و از صاحبش برای توقف و چادر زدن توی محیط اطراف پمپ بنزین اجازه گرفتیم ، از قضا چون همسر صاحب پمپ بنزین زن فرهیخته و خانومی بود ، و خصوصا اینکه زبان انگلیسی رو خوب صحبت میکرد ، جواب مثبت گرفتیم و همونجا ساکن شدیم .

علت انتخاب پمپ بنزین برای موندن ، امنیت و روشنایی و دسترسی به همه امکانات بود .
با آقای رئیس و همسر محترمش دور یک میز نشستیم و دعوت به چای اونها رو قبول کردیم .
گفتم چای ، یادم رفت در مورد چای مخصوص هندی ها بگم .
اینجا به جای آب جوش ، در چایی ، شیر استفاده میشه .
یعنی ، چایی در شیر جوش دم میشه و بعد به اون شکروزنجبیل اضافه و صرف میشه .
طعم جالبی داره ، حتما امتحان کنید .
خلاصه گپ و گفتی با صاحبان پمپ داشتیم ، آقای صاحب پمپ مدام از گرونی و بنزین و نفت صحبت می کرد و خانم صاحب پمپ باز حرفو عوض میکرد  در مورد غذاای ایرانی و سن و سال ما وجریان سفرمون حرف می زد .
حدود یکساعت بعد که اونا رفتن ، ما سریع بساط شام رو مهیاکردیم و چادر رو هم توی فضای سبز پمپ بنزین برپا کردیم .

فرید با سوپ آماده ای که خریده بودیم و فلفل و گوجه فرنگی و سیب زمینی و رشته و کلی چیز میز دیگه یه غذای جدید پخت و من هم با یکی از کارمندای پمپ رفتیم به روستای نزدیک پمپ بنزین برای خرید نان یا به قول خود بر و بچه هندی ” چاپاتی ” ، این بنده خدا کارمند پمپ بنزین اسمش اسکندر بود و عجیب بچه باحالی بود .
اولا منو سوار موتورش کرد و توی جاده ، در مسیر خلاف با سرعت و بوق زنان حرکت کرد و بعدشم منو به میوه و چای دعوت کرد و بعدش نان هم برامون خرید و نذاشت من دست توی جیبم کنم و تازه به من گفت تو بهترین دوست منی و ایرانی ها خیلی با معرفتن و از این حرفا .
منم گفتم ای بابا مخلصیم بابا ، آی لایک ایندیا .
باز همونطور جاده رو خلاف برگشت و این بار با سرعت بیشتر و بوق بیشتر .
منم توی مسیر توی دلم می گفتم خدایا اگر قرار به تصادفه لطفا روی موتور ما رو به این فیض نایل نکن .

به حول و قوه الهی به سلامت و دست پر برگشتم به پمپ بنزین و پیش بچه ها و شام رو که خیلی هم خوشمزه شده بود خوردیم و بعدش هم برای خواب رفتیم توی چادر .
حدود ساعت نه ، خوابیدم .

*جمعه شانزدهم دی نود :

چشمتون روز بد نبینه ، دیشب ساعت دوی نصف شب بارون شدیدی بارید و اگه چادر فرید ضد آب نبود هر سه تاییمون و همه وسایل لیچ آب میشدیم و جریان میشد خر بیار و باقالی بار کن .
از بالای سر شانس آوردیم ولی زیر چادر سوراخ بود و کیسه خوابای هر سه تاییمون خیس شد .
بارون یه ساعت بعد بند اومد و ما همونطور توی حول و ولای باز نکنه بارون بیاد تا هشت خوابیدیم .
بیدار که شدیم بیرون چادر مه آلود بود و هوا سرد ، سریع وسایلو جمع کردیم و مسیرمون به سمت آگرا رو ادامه دادیم
دیروز صد کیلومتر رفته بودیم .

در مسیر به دسته ای از میمون های بی خانمان بر خوردیم که بعد از سلام و احوالپرسی بهون نخود چی کشکش تعارف کردیم که از نخودها به خوبی استقبال کردند و البته کمی هم زیاده خواه بودند و چون ما جیبمون خالی شد از نخود و دستمون تهی از کشمش به دنبالمون جیغ و فریاد زنان دویدند و البته ما هم به خوبی ازچنگشان گریختیم .
توی مسیر حیوانات دیگری هم از قبیل شتر ، مینا ، فیل ، خوک ، سنجاب و غیره هم دیدم و چیزی نماند که ندیده باشیم .
همه در کنار هم در صلح و صفا و خوشی .

از بد حادثه امروز نوبت من بود که تیوب لاستیک عقب دوچرخه ام از دو جا پنچر بشه و باز یه نیم ساعتی معطل پنچر گیری اون بشیم.

امروز فرید و محمد با یه عده از بچه های هندی یه دست کریکت هم بازی کردند که یک اتفاق جالب بود .

سر ظهر به یک معبد بودایی با یک مجسمه بزرگ از بودا رسیدیم و باز بساط ناهار رو برپا کردیم .
قرار بود املت درست کنیم ، پیرمردی که به نظر متصدی معبد می اومد وقتی چشمش به تخم مرغ ها افتاد با ایماء و اشاره بهمون فهومند که جلوی بودا تخم مرغ و هر چیز دیگه ای که مربوط به حیوانات باشه خوردنش حرامه !
ما هم گفتیم چشم و تخم مرغ ها رو قایم کردیم .
تا چشم پیرمرد  روحانی رو دور دیدیم سریع شیش تا تخم مرغ رو خالی کردیم توی ماهیتابه و خلاصه جلوی چشم بودا یه کار حرام انجام دادیم و البته گشنگی اینجور چیزا حالش نمیشه .

داشتیم لقمه می زدیم که باز پیرمرد بودایی اومد رد بشه زود سر ماهیتابه رو گذاشتیم و من از هول اینکه نفهمه جریانو ، بهشن نون تست تعارف کردم !اونم چپ چپ یه نگاهی کرد و سری تکون داد و رفت .
القصه بعد از این ظهرانه ، یا عصرانه ! با بودای عزیز هم عکسی به یادگار گرفته و زدیم به جاده

در شهر ماتورا ، برای دیدن معبد کریشنا ( یکی از الهه های هندی ) وارد جاده شدیم و به اونجا هم سر زدیم که البته ورود هر نوع چیزی به داخلش ممنوع بود از دوربین و فلاش مموری گرفته تا ساعت و ام پی تری پلیر .

شب رو جلوی یک فروشگاه شبانه روزی چادر زدیم ، اونجا برق و روشنایی هم نبود و همین کار رو یه مقداری سخت می کرد ، با چراغ قوه و به سختی و در حضور سگ های گرسنه و البته بی ازار ، چادر رو برپا و فرید هم بساط شام و ماکارونی با سس مخصوصش رو مهیا کرد  .
دوچرخه ها رو توی فروشگاه گذاشتیم و شب رو آسوده خوابیدم .
خوشبختانه در عین حالی که هوا به شدت مه آلود بود بارونی نبارید .

* شنبه هفدهم دی نود
:

ساعت شش صبح بیدار شدیم و بار و بنه رو بستیم و به سمت آگرا حرکت کردیم .
توی این چند روز هوا کلا ابری بود و اثری از خورشید در آسمان دیده نمیشه .
توی این مسیر هم دیدنی ها فراوان بود ،
از گله های گاو گرفته تا دسته های میمون ،
زنانی که بسته های بزرگ هیزم و یا ظرف روی سرشون بود و کنار جاده حرکت می کردند ،
رنگ مورد استفاده اکثر زنان هندی سرخ آبی ، صورتی و زرده و کلا به رنگ های خیلی شاد علاقه دارند .
نرسیده به آگرا به اکبر تامب ( مقبره اکبر شاه ) رسیدیم ،
دوچرخه ها رو توی پارکینگ گذاشتیم و وارد ساختمان با شکوه مقبره شدیم .
این مقبره هم مثل اکثر مقبره های شاهان هندی ، در دل یک باغ بسیار بزرگ قرار داشت .
معماری اسلامی و  ایرانی و سنگ نویس های فارسی به خوبی در بنای ساختمان مشهود بود .
از همه جالب تر ، مرکز ساختمان و محل دفن اکبر شاه بود که در این فضای بسته ، صدا به شکل عجیب و جالبی منعکس می شد و پژواک بسیار زیادی ایجاد می کرد .
اینجا برای ورود به هر مکانی باید بلیط تهیه کنیم ، معمولا بین صد تا دویست روپیه که میشه معادل سه تا شش هزار تومان ، البته برای دوربین تصویر برداری هم جداگانه مبلغ هزار تومن از بازدیدکنندگان می گیرند .
دو سه ساعتی در مقبره اکبره شاه بودیم و بعد دوباره مسیر رو ادامه دادیم .
ساعت یک بعد از ظهر برای استراحت و درست کردن ناهار کنار رودخانه یامونا و باغ زیبایی که اونجا قرار داشت توقف کردیم و بساط ناهار رو که سوپ آماده و جای و نان بود برپا کردیم .

اینجا هم عده ای از مردم هند دورمون جمع شدند و ما هم پاسخگوی سئوالاتشون در مورد اینکه از کدوم کشوریم و چطوری با دوچرخه داریم سفر می کنیم و الی آخر ، شدیم .
اینجا با جی تن ، آشنا شدیم ، یکی از اهالی آگرا که همون نزدیکی کار میکرد ، ما رو به چای و بیسکویت دعوت کرد و بعد از من خواست برای دیدن خانواده اش به خونه اش برم ، بیست و یک سالش بود و دو تا پسر به اسم های هپی و پرنس داشت .
با موتور به سمت خونه اش که نزدیک توقف گاه ما بود رفتیم ، خونه ای سه طبقه داشت ، فضای داخلی خونه جی تن برام جالب بود ، اثری از زیر انداز نبود و وسایل ساده ای خونه رو پر می کرد .
با مادر و همسر و بچه های جی تن آشنا شدم ، خانواده ای مهربان و صمیمی .
جی تن به زبان انگلیسی مسلط بود و در مورد خونوادش با من صحبت می کرد ، یه ربعی اونجا بودم و موقع برگشتن همسر جی تن یک بسته که ترکیبی از خوراکی های مختلف و محلی هندی در اون بود به من هدیه داد .
پیش بچه ها که برگشتم ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود .

از جی تن خداحافظی کردیم و به سمت مقبره اعتماد الدوله رکاب زدیم .
مقبره اعتماد الدوله معماری کاملا ایرانی و اسلامی داشت و دور تا دور ساختمان های اون رو شعر های فارسی پر کرده بود ، تفاوت این ساختمان بسیار زیبا با بقیه مقبره ها استفاده از سنگ مرمر سفید در اون بود که زیبایی اون رو دوچندان کرده بود .
ساعت شش بعد از ظهر رسیدیم به میدان جهانگیر شاه ، دیگه فاصله ای تا  تاج محل نداشتیم و تصمیم گرفتیم شب رو همینجا مستقر بشیم .
پی نوشت :
– از همه دوستان به خاطر ابراز لطف و انرژی هایی که برای ادامه حرکت به ما میدن ممنونیم .
– دوستان عزیز ، بخش نظرات فعال شده و خوشحال میشیم که در این قسمت با ما در ارتباط باشید . خوندن کامنت های شما انرژی بخش ماست.
– انتخاب عکس های وبلاگ به علت محدودیت زمان و نبود فرصت کافی چندان دقیق صورت نمیگیره و عکس ها صرفا گزارشی تصویری از سفر ماست .
– به خاطر عدم دسترسی به نت ، امکان هر روز به روز کردن سایت مقدور نیست .
– از همه عزیزان خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران در دهلی نو به خاطر همکاری صمیمانه و لطفشان به خصوص جناب آقای رضایی و آقای دهگاهی ممنونیم .

……………………………

بخش نخست

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

TAGS: , ,