Saturday, 18 July 2015
20 February 2020
قسمت دوم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 May 02

فریاد (مهدی‌ زوار‌ه‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاور من ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هر کــه را که سکوتم شــکست‌.

قانونی برای حد و مرز شکنجه وجود نداشت‌، دیده بودم که به قصد کشت متهمین را می‌زنند و وقتی متهم جلوی قاضی عنوان می‌کرد که او را زده‌اند و تحت فشار اعتراف کرده‌، قاضی هیچ واکنشی نشان نمی‌داد و تنها موجبات خشم بیش‌تر افسر پرونده را فراهم می‌کرد که آن را با مشت و لگد و گاهی میله داربست و یا پتک آهنی نشان می‌داد، اگر گاهی آثار ضرب و شتم زیادی مشهود می‌شد‌، برای این‌که مشکلی پیش نیاید گزارشی تهیه می‌کردند و دیگر افسران نیز به عنوان شاهد امضا می‌کردند که متهم قصد فرار داشته در زمان تعقیب و گریز این آسیب‌ها به او رسیده.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فحاشی امری کاملن عادی محسوب می‌شد‌، چه مجرد و چه متاهل بد‌ترین الفاظ را در مورد خانواده آن‌ها به کار می‌بردند و بعضی اوقات برای تشدید فشار روحی‌‌، جلوی متهم با شهوت در مورد خانواده‌اش حرف می‌زدند‌، تا خون متهم را به جوش بیارند و گزندی برای آزار بیش‌تر پیدا کنند .

موقع غذا که می‌شد سربازان که گاهی اهانت‌های‌شان بیش‌تر از افسران نیز می‌شد‌، غذا‌ها را مخصوصن دست خورده و به طرز فجیهی در چند سینی پلاستیکی می‌ریختند و انگار که می‌خواهند به تعدادی حیوان غذا بدهند‌، می‌انداختند داخل بازداشت‌گاه.

هر پنج یا شش نفر یک سینی کوچک که قطر دایره‌اش از 20 سانتی‌متر تجاوز نمی‌کرد و تنها غذای یک نفر را می‌شد می‌خوردند، به خاطر نبودن قاشق و چنگال‌، همگی با دست مشغول غذا خوردن می‌شدند.

این بازداشت‌گاه‌ها افراد برنده‌ای هم داشت‌، کسانی که واقعن مجرمین حرفه‌ای بودند و دست به جیب. به محض این‌که گیر می‌‌افتادند با دادن رشوه‌ها‌ی کلان در همان بازجویی اول به افسر پرونده‌، پرونده را در نطفه خفه می‌کردند و تازه دری دیگر در پای‌گاهی دیگر نیز پیدا می‌کردند. گاهی شاهد این موضوع بودم که خانواده متهمی برای گرفتن مساعدت افسر پرونده و پیدا کردن راهی برای نجات متهم‌شان‌، همسر و یا خواهر و یا مادر متهم تن به پیشنهاد افسر پرونده برای رابطه جنسی می‌دادند. این چیزی بود که افسران برای هم با افتخار و بی‌پروا تعریف می‌کردند.

هفت روز بود که تازه به زندان اوین آمده بودم که اسمم را برای ارجا‌ به مراجع صدا کردند و این امر چون بعد‌از‌ظهر اتفاق افتاده بود متوجه شدم که یا انفرادی و یا بازجویی در انتظارمه‌، ولی هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که به خاطر اتهام سیاسی سر از اداره آگاهی در بیاورم.

وقتی به آگاهی منتقل شدم شب شده بود، افسر پرونده‌ام مردی حدود 33 ساله بود که درجه‌اش ستوان بود‌، خیلی شمرده حرف می‌زد و به پرونده من کاملن اشراف داشت و شاید از بیم این‌که یک سیاسی قلم به دست بودم سعی می‌کرد متانت به خرج دهد‌، وقتی حال پریشان و استرس را در من دید کمی با من حرف زد تا آرام شوم و بعد مرا به بازداشت‌گاه راهی کرد و گفت: «فردا با هم صحبت می‌کنیم.»

شب اول به خاطر آشنا نبودن با محیط و دیدن جو بازداشت‌گاه شکه شده بودم و بیش‌تر برام شبیه یک کابوس بود.

نزدیک صبح بود که تازه چشمام از فرط خستگی گرم شده بود، نمی‌دونم ساعت چند بود چون اصلن ساعتی وجود نداشت‌، (بعدها فهمیدم این هم یک نوع شکنجه است) ناگهان با صدای نا‌هنجاری که یک سرباز با کشیدن باتوم خود به میله‌های بازداشت‌گاه ایجاد کرد به صورت کاملن عصبی بلند شدم‌، مثلن بیدار‌باش بود، همه بلند شدند و پتوها رو جمع کردند‌، عده‌ای رو برای رفتن به دادسرا صدا کردند و به هم‌دیگه با دست‌بند وصل کردند و بردند.

تازه داشتم متوجه می‌شدم کجا هستم و هرکسی سوالی ازم می‌پرسید‌، حاجی جرمت چیه؟ این‌جا چیکار می‌کنی‌؟ قیافت که به شعبه‌ای‌ها نمی‌خوره (سرقتی‌ها) چیکار کردی؟ جوابی نداشتم بدم و اظهار بی‌اطلاعی کردم‌، بعضی لب‌خند می‌زدند و می‌گفتند الان می‌ری بالا و برات جرم درست می‌کنند و میای‌، تو همین اوصاف بود که شخصی درب اصلی بازداشت‌گاه رو باز کرد و با احترامی که افسر بازداشت‌گاه گذاشت و با گفتن برپا وقتی دیدم همه بلند شدن فهمیدم او رییس آگاهی است تا اومد تو گفت: «تو فلانی هستی‌؟» گفتم: «بله»‌، گفت: «بیا بیرون ببینم‌.» در راهروی متهمین را افسر بازداشت‌گاه باز کرد‌ و با پای برهنه مرا از بازداشت‌گاه خارج کرد‌، به محض خروج گفت: «عینکت رو بردار ببینمت‌.» به محض برداشتن عینک با بی‌سیم توی دستش محکم کوبید توی صورتم‌، با ضربی که داشت یک آن منگ شدم و گر گرفتم‌، گفت: «مثل بچه آدم هم‌کاری می‌کنی، فهمیدی؟» اومدم بگم در مورد چی که دومی رو زد‌، گفتم: «اول بگید برای چی داری می‌زنید تا…» عصبانی شد و دستش اومد با‌‌لا که سومی رو بزنه که افسر پروندم که سراسیمه از پله‌ها پایین میومد فریاد زد قربان اجازه بدید‌، دست مرد روی هوا ماند او پایین اومد و در گوشش چیزی گفت‌، رییس دستش رو پایین آورد و یقه پیراهن مرا صاف کرد و گفت: «ظاهرن بچه حرف گوش کنی هستی‌، باهاش هم‌کاری می‌کنی فهمیدی؟» منتظر جواب نشد و رفت و منو برگردوندند تو.

از حرف‌های بقیه متوجه شدم که این خوش‌آمد‌گویی رییس است و تازه مثل این‌که زیاد به من ابراز محبت نکرده.

یکی دو ساعتی پایین بودم تا افسرم وارد بازداشت‌گاه شد و مرا خواست. دوباره کمی باهام صحبت کرد که آرام باشم و وقتی دید به شدت عصبی هستم گفت بعدن دوباره میام سراغت و رفت.

 ———————

قسمت نخست

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,