Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
پس‌نشینی تند

«شهری که دوستش می‌داشتی»

2012 May 06

اکبر ترشیزاد / رادیو کوچه

آدمی از آدم‌ها آزار می‌بیند. از رفتارها خسته می‌شود و عادات زشت انسان‌ها او را از بودن میان‌شان بیزار می‌کند اما با وجود این، مکان‌ها هم‌چنان برایت عزیز می‌مانند. شاید چون کسی نمی‌تواند با کس دیگری تنها باشد اما می‌تواند در جایی، در مکانی، با خودش خلوت کند. این است که دلت برای خیلی از آدم‌ها تنگ نمی‌شود اما برای جاهای زیادی چرا.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

غربت‌نشین که می‌شوی چیزهایی برایت مهم می‌شوند که گمانش را هم نمی‌کردی، از نانوایی قدیمی محله تا میزان بارش برف و باران در سرزمین اجدادی‌ات، از قیمت میوه و سبزی گرفته تا درخت توت سر کوچه‌ و بعد هر روز و هر ساعت می‌نشینی و از ترس محو شدن‌شان در خاطره‌ات، هی آن‌ها را مرور می‌کنی. وقتی که هجرت می‌کنی حتا اگر از آدم‌ها فرار کرده باشی، دلت برای مکان‌ها تنگ می‌شود. تصویرها و خاطره‌ها اما بی‌رحمند، زود پاک می‌شوند از خیالت و بعد می‌نشینی به حسرت دوباره دیدن آن‌ها در ذهن. خاطره‌ها به یک پازل هزار تکه می‌مانند که دانه دانه پاره‌هایش از ذهنت گم می‌شوند و هر روز، تصویرها برایت محوتر و ناآشناتر. این روزهاست که آدم‌ها به کارت می‌آیند، همان‌هایی که شاید روزی از آن‌ها فرار کرده‌ای حالا به سراغ‌شان می‌روی تا از آنان کمک بگیری و با یاری هرکدام‌شان بخشی از تصویرهایت را کامل کنی.

سه سالی می‌شود که از سرزمین مادری‌ام دورم. دیروز و به همت عزیزی با چند دوست تازه آشنا شدم. مسافرانی که از شهرم آمده بودند. ‌نشستم پای کلام‌شان در حالی‌که خودم می‌دانستم که سخن بهانه‌ای است برای این‌که گوش بسپارم به توصیفات‌شان و تصویر به‌تدریج محو شده‌ی ذهنم را کامل کنم. و آرام آرام همه چیز دوباره شکل می‌گرفت، خیابان‌ها، کوچه‌ها، مغازه‌ها و رستوران‌های آشنا، شب‌ها، غروب‌ها و طلوع‌ها و من کم کم شروع کردم به استشمام بوی خوش بچگی و نوجوانی و جوانی‌ام و رنگ‌ها دوباره برایم زنده ‌شدند، از رنگین‌کمان بهار و تابستان و پاییز گرفته تا سفیدی برف‌های نشسته بر دیوار حیاط خانه‌ی پدری.

و باز دوستان می‌روند و من چشم انتظار به امید آمدن آشنایی، دوستی، عزیزی دیگر که بیاید و برایم تازه کند خاطره‌ها را، رنگ بزند بوم محوشده‌ی ذهنم را. و این بازی روزگار است که باز محتاج همان آدم‌هایی هستی که فرار کرده‌ای از آن‌ها، تا بیایند و دوباره پیوند بزنند تو را با شهری که دوستش می‌داشتی.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,