Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
در مسیر

«این هند دوست داشتنی»

2012 May 06

” ما در جاده – عکس : فرید ”


تا امروز حدود نهصد کیلومتر رکاب زدیم ، این هند دوست داشتنی با این مردم مهربون و صمیمی و جاده های زیباشو دیدیم و شنیدم و فهمیدیم .
هر چی بیشتر جلو میریم بیشتر از این کشور و این سفر لذت می بریم ،
تا امروز حدود نهصد کیلومتر رکاب زدیم ، این هند دوست داشتنی با این مردم مهربون و صمیمی و جاده های زیباشو دیدیم و شنیدم و فهمیدیم .
هر چی بیشتر جلو میریم بیشتر از این کشور و این سفر لذت می بریم ، البته این مدل سفرها سختی های خاص خودشو هم داره ، از پیدا کردن محل مناسب برای چادر زدن و خواب گرفته تا پختن غذا وشستن لباس ها و دوری از آب گرم برای استحمام و رکاب زدن توی پستی ها و بلندی ها گرفته تا ارتباط برقرار کردن با هندی هایی که با زبان انگلیسی آشنا نیستن ،اما ، سفر با همین سختی هاش قشنگ و خاطره انگیزه …


” همراه با جی تن – عکسی که در پست قبل یادم رفت ”

چون مسیری که ما داریم در اون رکاب می زنیم اکثر از روستاها و شهرهای کوچیک میگذره به همین خاطر دسترسی به نتمون خیلی کم و به ندرته و به همین خاطر به روز کردن سایت اینقدر با تاخیر انجام میشه .
و اما …
* یکشنبه هجدهم دی :


” در بد ورود به تاج محل – عکس : محمد ”

تاج محل فوق العاده بود ، همین که از درب ورودی وارد شدیم و چشممون به اون ابهت و زیبایی شگرف افتاد مبهوت و مات برای چند دقیقه بدون هیچ حرف و کلامی خیره به نمای بی نظیر تاج محل نگاه کردیم ،هوای مه آلود ، رمز و راز و زیبایی تاج محل رو صدچندان کرده بود .
حس و حال از نزدیک دیدن تاج محل رو با واژه و عکس نمیشه منتقل کرد ، باید پاشین بیاین و ببینین و این نماد عشق و پایداری در عشق رو از نزدیک بفهمید . خدا قسمت همه تون بکنه .
البته چیزی که امروز غافلگیرمون کرد بلیط گرون ورودی برای تاج محل بود که برامون دراومد از قرار نفری هفتصد و پنجاه روپیه معادل حدودا بیست و پنج هزار تومن ! خیلی بود خداییش .
و البته گیت ورودی و بازرسی و توقیف سه پایه کوچیک منم ماجرایی بود ، البته خیلی لطف کردن و نفری یک آب معدنی به هر کدوممون اشانتیون دادن .

” در تاح محل – عکاس : ناشناس ”

صبح تا ظهر رو در تاج محل بودیم و غوطه ور در دریای زیبایی و افسانه ای اون ، ظهر برگشتیم هتل ارزون قیمتی که دیروز گرفته بودیم و بعد از کمی استراحت راهی قلعه آگرا شدیم که اونم در نوع خودش از لحاظ معماری شاهکاری بود . چیزی که لذت تماشای قلعه رو برای ما دوچندان کرد دیدن سنگ نوشته های فارسی بر در و دیوار قلعه بود ، شعرهایی از حافظ و شاعران دیگه که به خط زیبای نستعلیق بر روی سنگ های مرمر نقش شده بود .


” در قلعه آگرا – عکاس : آقای پلیس هندی ”

از قلعه نمایی زیبا از تاج محل رو میشد دید .
با ریکشا ( تاکسی موتوری مخصوص هندی ) برگشتیم هتل و امروز هم چاپاتی ( نون های کوچیک و گرد هندی ) و تخم مرغ آب پز خوردیم .تنها راه ارتباطی ما برای خبرگرفتن از اتفاقات ایران رادیوی کوچیکیه که من با خودم آوردم و اونم به سختی و مشقت فرکانس ها رو از ایران به گوش ما می رسونه !
اینجا هر چی لباس شستیم تا حالا به خاطر رطوبت بالا و مخفی بودن خورشید هنوز خشک نشده و هر جا اتراق می کنیم آویزونشون می کنیم ولی خشک نمیشن که نمیشن .

* دوشنبه نوزدهم دی ماه نود :


” فرید در هتل مشغول چک کردن نقشه – عکس : حمید ”

توی هتل ( حتی ارزون قیمتش ) میشه راحت خوابید چون خبریاز صر و صدا ماشین و تنگی و کیسه خواب و سردی هوا نیست ، دیشب خوب خوابیدم .امروز باید مسیر رو ادامه می دادیم و ازتاج محل زیبا و البته شهر شلوغ آگرا خداحافظی می کردیم .
میدون اصلی شهر آگرا حسابی شلوغ و پر از دستفروشه که مدام هم به خارجیا و توریستا گیر میدن و ما هم چون اینجا خارجی ! محسوب میشیم و توریست از دست اونا در امان نبودیم و تا می فهمیدن ایرانی هستیم هی می گفتن آقا آقا بخر … می گفتیم نه ، ممنون ، هی قیمتوپایین می آوردن و آخرشم مدام می گفتن چند ؟ چند ؟ البته خداییش هم قیمت ها خوب و پایین بود .


” تخم مرغ های شکسته و صبحانه بی صبحانه ”

همین اول صبحی قبل از حرکت چرخ من پنچر شد که باز نیم ساعتی دست مونو گذاشت توی حنا ، بعد از پنچر گیری راه افتادیم و بعد از پنجاه کیلومتر رکاب زدن کنار یک درخت بزرگ زنگوله دار و مقدس توقف کردیم برای صبحانه و چای ، که البته بازهم تخم مرغ بود که البته همه شم شکسته بود .


” زیر درخت مقدس – عکس حمید ”

فضای اطراف جاده بسیار دیدنی و جاده هم عالی بود .
ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بعد از صد کیلومتر رکاب زدن توی یک پمپ بنزین توقف کردیم .
صاحب پمپ اسمش ” پرنس ” بود ، آدمی خوش خنده ، ازون هندی هایی که مدام سرشونو به حالتی خاص تکون میدن ، به ما اجازه داد توی اتاقی که در ساختمون نیمه کاره نزدیک پمپ بود شبمون رو صبح کنیم .


” با پرنس صاحب خوش قلب پمپ بنزین – عکس : محمد ”

کلی باهاش گپ زدیم و خندیدم و بهش چای ایرانی با لیمو خشک هم دادیم خورد که کلی هم تحت تاثیر قرار گرفت ! شام سوپ آماده داشتیم با سویا و پیاز و فلفل و خلاصه به سبک خودمون سور و ساتمون رو برپا کردیم . فرید هم که با این اجاق اپتیموسش هرچی میپزه خوشمزه است ، توی ظرفای پریموس و روی اجاق اپتیموس آب هم جوش بیاری میشه با نون خورد و کیف کرد ، دست این علی آقای رحیمی درد نکنه با این جنسای خوبش ( بیا علی آقا اینم تبلیغ برای تو )


” در ساختمان نیمه کاره نزدیک پمپ بنزین – شب رو اینجا خوابیدیم ”


* سه شنبه بیستم دی ماه نود :


” صبح و مه شدید و فرید و سگی که به استقبالش اومد – عکس : حمید ”

هفت که بیدار شدیم و از ساختمون اومدیم بیرون مه شدید ، شوکه مون کرد ، مه بودا ، ازون مه هایی که یکی دو سه متریتو بیشتر نمی تونستی ببینی . ولی مه هم زیبایی خاص و با شکوه خودشو داره و برای عکاسی فضاهای بسیار زیبایی رو به وجود آورده بود


” فرید در حال چیدن موز – عکس حمید ”

پرنس نبود که باهاش خداحافظی کنیم ، به سمت کانپور رکاب زدیم .
هر شب باز کردن وسایل از روی دوچرخه و هر صبح بستنش خودش جریاناتیه ، کلی وقت میبره و هر شب هم باید تکرار بشه ازون بدتر مرطوب بودن لباسها و کیسه خواباست .


” محمد در میان مه شدید جاده می تازد – عکس : حمید ”

حدود ساعت یازده ، خورشید با ناز و ادا از پشت ابرا و مه اومد بیرون و فضا رو منور کرد ، جلوی یک تعمیرگاه دوچرخه توقف کردیم و برای دوچرخه محمد هم یک سبد فلزی مثل سبد دوچرخه من گرفتیم تا اونم بتونه دوربینشو توی سبد بذاره و راحت تر برای عکاسی ازش استفاده کنه ، تماشاگر هم که تا دلتون بخواد دورمون جمع شده بود و از اصل و نسب و کشور و شهرمون گرفته تا قیمت دوچرخه و لباسامون رو ازمون پر و جو می کردن .


” محمد در تعمیرگاه – عکس : حمید ”

در ادامه مسیر ، از وسط یک بازارچه رد شدیم که فضای خیلی خوبی داشت و مردمی مهربون و پرلبخند که از دوربین های عکاسی ما با گشاده رویی استقبال میکردن و دست ما رو به گرمی می فشردن و راه رو برامون باز می کردن . دستشون درد نکنه .


” نمونه ای از ظرف های یکبار مصرف اینجا که با برگ درست میشه ”

موضوع جالب در مورد جاده هایی که تا به حال ازشون عبورکردیم اینه که اصلا خبری از تابلوی راهنمایی نیست که نیست . جاده است و جاده و خلاص ، برو که میری ، هرکه بوقش بیشتر راهش باز تر ، بوق برای بر و بچ راننده هندی نقش عصای حضرت عیسی رو ایفا می کنه ، باهاش دریا رو هم می تونن بشکافن ، خصوصا بعضیاشون که با بوقای سرسام آورشون کنسرت باخ رو هم اجرا می کنن !


” پیرمرد مهربانی که ما رو به چای دعوت کرد – عکس : جمید ”

امروز پیرمرد هندوی مهربانی جلوی ما رو گرفت و به چا دعوتمون کرد ، آب آورد برای شستن دست و رومون و خلاصه خیلی لطف کرد . آقا قربونت .
ساعت پن بعد از صد کیلومتر رکاب زدن رفتیم توی دل طبیعت برای چادر زدن که هنوز دمی از توقفمون نگذشته بود که چند نفر اومدن و ما رو دعوت کردن به ساختمونی که همون نزدیک بود و توش یه عده از کارگرای یک شرکت ساختمانی زندگی می کردن .

ما هم روشونو زمین ننداختیم و رفتیم توی اون محوطه چادر زدیم . خوبیش این بود که یه سقفی بالای چادرمون بود و البته تماشاگرم زیاد داشتیم .


” یه نمونه از غذاهای مخصوص هندی ”

کلا توی روستاها و شهرهای کوچیک هند خبری از آب لوله کشی نیست و اکثرا از تلمبه و چاه استفاده می کنن . چادر رو همونجا زدیم و با این مردم ساده و مهربون و تنگدست گپ زدیم و مهمون شدیم به چای و مهمونشون کردیم به چای و باز شاممون سوپ آماده بود .

*چهارشنبه بیست و یکم دی نود :


” سمت راستی محمده سمت چپی رو نمی دونم !  – عکس : حمید ”

دیشب صدای پارس و سگ و صحبتهای بلند بلند برو بچ همسایه کمی تا قسمتی خوابمون رو آشفت ولی بازم دستشون درد نکنه بچه های بامرامی بودن .سر صبح تو اون هوای سرد لخت شده بودن و کنار تلمبه آب داشتن خودشونو می شستن ، البته توی کل مسیر هم ما این موضوع رو زیاد دیدیم که حموم ، در کنار خونه و تلمبه آب و به صورت آن لاین و فوری انجام میشه .


” پنیر قورمه – غذایی خوشمزه ای که فارغ از مسایل بهداشتی خورده شد ”

ساعت هفت حرکت کردیم به سمت کانپور و نرسیده به شهر توی یک رستوران دم دستی ( رستورانی که صرفا به خاطر گشنگی انتخاب میشه و از بقیه جاها دم دست تره ) ناهار خوردیم . حالا از بحث بهداشت که بگذریم که همه کارا با دست انجام میشد و مگس ها هم رژه می رفتن و ظرفا نفهمیدیم رنگ اصلیش سیاه بود یا به مرور سیاه شده بود ، غذای خوشمزه ای خوردیم که مزه خیلی چیزا میداد به اسم پنیر قورمه که توش پر از پنیر بود و در کنارش هم ترب های چند روز مونده و پیاز و گوجه سرو شد که اونا هم چیزی ازش نموند و البته ده پونزده تایی چاپاتی ( نان ) هم خوردیم و بعد از چند روزدلی از عزا درآوردیم .

توی کانپور ، بعد از یک مسیر کوتاه پلیس پیچید جلومون که حاجی بپیچ سمت چپ !
قبل از جریان پلیس بذارین در خصوص این معضل برعکس بودن مسیر حرکت ماشین ها در جاده های هند رو بگم که هنوز که هنوزه باهش مشکل داریم . اینجا برای عبور از خیابون اول باید سمت راست رو نگاه کنی بعد چپ ، برعکس ایران ، خیلی مشکله عادت به این قضیه .
خلاصه پلیس ما رو راهنمایی کرد به اداره پلیس شهر و ما هم که میگیم چی شده خب ؟ جریان چیه جواب قانع کننده ای بهمون نمی دادن . فرید وسط این هیر و ویر میگفت اینم یه ماجراست دیگه ، هیجان داره ! خلاصه ما رو بردن توی یه اتاق و گذرنامه ها رو گرفتن و بستن به کپی و اول یه نفر بعد دو نفر و بعد هف هشت نفری ریختن سر ما که خب اسمتون چیه از کجا اومدین چرا اومدین ، چرا عکس میگیرین ، حالا هرکدومشون هم یه دفترچه دستشو تند تند یادداشت برمیداشتن . اولش جالب بود ما جواب میدادیم و می خندیدیم بعد دیگه حوصله مون سر رفت .
چون سئوالاشون تکراری شد و تازه شماره موبایل و آدرس خونه مونم گرفتن .بعد از دو ساعت معطلی و شصت تا کپی از گذرنامه گرفتن گفتن بفرمایید مشکلی نیست فقط اینجا توی این شهر عکاسی نکنید چون آرامش شهر بهم میریزه ! آرامش ! ما هم گفتیم باشه حالا بیاین یه عکس یادگاری با هم بندازیم که اینجا دیگه چشم غره رفتن بهمون
سریع از پاسگاه زدیم بیرون و شهر شلوغ و پر بوق و دود کانپور رو بدون عکاسی ترک کردیم .


” این آقای مهربون کلی با چرخ تعقیبمون کرد تا به چای دعوتمون کنه ”

به خاطر معطلی توی اداره پلیس  مجبور شدیم بخشی از شب رو هم توی یک جاده باریک و شلوغ رکاب بزنیم که خیلی اعصاب خورد کن هم بود .ساعت هشت و نیم جلوی یک خونه توقف کردیم و از صاحب خونه برای چادر زدن اجازه گرفتیم و چادر زدیم .


” مرد مهربانی که برای ما آتش روشن کرد ”

بنده خدا آدم مهربونی بود و برامون آتیش روشن کرد و در عین نداری تلاش خودشو برای مهمون نوازی انجام داد .

* پنجشنبه بیست و دوم دی نود :


” چادر موجودات عجیب و بچه های کنجکاو مدرسه – عکس : حمید ”

صبح با صدای بچه ها بیدار شدیم ؛ کنار چادرمون یک دبستان بود و کلی بچه قد و نیم قد جمع شده بودن و ما موجودات عجیب رو تماشا می کردن  . بار و بنه بستیم و با بچه ها عکس گرفتیم و راهی لکنو شدیم .
لکنو در تصور من یک روستا بود که مردم مسلمان ساکن اونجا بودن ولی با یک شهر خیلی شلوغ مواجه شدیم که حرکت با دوچرخه توی اون اصلا ممکن نبود . گرچه شهر پر از مسجد و نوشته های فارسی بود ولی به خاطر این ازدحام فجیع تصمیم گرفتیم اینجا توقف نکنیم وحرکت رو ادامه بدیم .
صد کیلومتر رکاب زدیم و شب رو در یک زمین زراعی توقف کردیم که در اون ساختمانی بود که صاحبش پسری کر و لال بود به اسم سوجیت که خیلی با مرام و باهوش هم بود و بهمون اجازه داد که توی ساختمون چادر بزنیم .
فرید و محمد با بچه هاب اون محل یه نیم ساعتی والیبال باز کردن و بعد چادر رو مهیا کردیم و از کارگاه شلی کوبی سوجیت دیدن کردیم . با سوجیت خیلی خوب ارتباط برقرار کردیم و اونم در نهایت لطف و مهربانی میزبان ما بود . کلی با هم با زبان ایما و اشاره گپ زدیم .


” سگ ولگرد تصویر به علت دزدیدن شکر های ما تحت تعقیب می باشد ”

در  همین بین هم یک سگ ولگرد بسته شکر ما رو برداشت و فرار کرد و ما رو مجبور کرد شب چای تلخ بخوریم .

* جمعه بیست و سوم دی نود :


” همراه با سوجیت مهربان – عکس : حصار کنار مزرعه ”

دیشب خیلی خوب خوابیدیم و صبح هم یک چای هندی مهمون سوجیت بودیم .
ساعت هشت راه افتادیم به سمت شهر سلطانپور ، توی راه هم یکی دعوتمون کرد به بیسکوییت و آب ! که البته همینم لطفشونه دیگه ، در عین نداری مهمان رو دوست دارن و هرچی دارن در کف اخلاص میذارن .
چند جا برای عکاسی توقف داشتیم تا رسیدیم به سلطانپور که یک شهر مسلمان نشین بود .
مردم محلهء امهات شهر سلطانپور که شیعه هم بودن ما رو دعوت کردن به محله شون و با مهربانی و سلام وصلوات ما رو برای دیدن حسینیه و مسجدشون به اونجا بردن .


” با مردم خوب و مسلمان شهر سلطانپور – عکس : حمید ”

داخل مسجد پر از پارچه هایی بود که اشعار فارسی در مدح امام حسین بر اون نقش بسته بود و به گفته محمد حسن عسگری ( معلم انگلیسی اونجا ) همه رو از ایران خریده بودن و آورده بودن اونجا . مردم داشتن برای مراسم عزاداری اربعین که دو روز دیگه بود آماده میشدن . همونجا توی مسجد از من خواستن براشون به فارسی نوحه بخونم تا سینه بزنن و منم روشونو زمین ننداختم و یک نوحه که یادم بود رو خوندم و اون هم چند دقیقه ای سینه زدن .
البته ناگفته نمونه که با اینکه برای اولین بار بود که اینکا رو می کردم ولی به گواهی فرید و محمد خیلی هم خوب اجرا کردم .
باب گفتگوی ما با مردم بسیار ساده و مهربان و صمیمی سلطانپور باز شد و جمعیت دورمونو گرفتن و از مراسمات و ایران و امام رضا(ع) و کلی چیزای دیگه حرف زدیم و شب رو هم دعوت شدیم خونه حاجی که یکی از بزرگان اونجا بود .


” بلاخره جوجه هم خوردیم – نگرانمون نباشید ! ”

شام برامون به طور ویژه تدارک دیدن و کلی شرمندمون کردن خلاصه .
حیدر علی یکی از بچه های بی ریایی اونجا برامون به زبون اردو نوحه خوند که بیار زیبا اجرا کرد و بعد هم با آصف علی آشنا شدیم که طلبه بود و کمی به زبون فارسی اشنا بود .
شب تا دیر وقت با حسن آقای عسگری مشغول گپ و گفت بودیم .

* شنبه بیست و چهارم نود :

دیشب خیلی خوب توی خانه حاجی خوابیدیم و هشت بدار شدیم . سری به کوره آجرپزی یکی از ساکنان اونجا زدیم و چو زمان زیادی نداشتیم و راه هم طولانی بود بعد از صبحانه خوشمزه ای که مهمون حاجی بودیم سلطانپور رو با همهء مردم خوب و خاطرات خوبش ترک کردیم .


” ما و دوستان خوبمون در سلطانپور – حسن آقا همونیه که کلاه داره ”

در مسیر یکی دوجا جلومونو گرفتن و ازمون سئوال و جواب می کردن و عکسمون توی روزنامه رو نشون میدادن و باهامون عکس می گرفتن . دیگه توی هند معروف شدیم !
هوا امروز حسابی گرم کرده بود و باعث شد هر سه تایی لباسای گرم رو از تنمون دربیاریم و لباس تابستونی بپوشیم .جاده بعد از سلطانپور اوضاش به هم ریخت و پر از دست اندازشد و باریکی اون و سبقت های وحشتناک ماشین ها همه و همه حرکتمون رو خیلی کند کرد .


” بدون شرح – عکس : محمد ”

ساعت حدود شش عصر بالاتر از شهر جانپور توی یک ساختمون نیمه کاره توقف کردیم و چادر زدیم . چون مکانمون دور از دید مردم بود اولین شبی بود که بدون تماشاگر بساط چای و شام رو چیدیم و چادر رو برپا کردیم .
باز رسیدیم به سیب زمینی و تخم مرغ آب پز که با این حال و احوال حسابی هم می چسبه .


” اینم سور و سات ما – عکس : حمید ”

———————————

پی نوشت :
– مطمئنا در متن اشتباهات املایی  و نوشتاری زیادی هست که بابتش عذر خواهی می کنم چون فرصت برای نوشتن بسیار محدود بود و ویراستاری نشده .
– از کامنت های مهربانانه و دلگرمی ها تون همگی به طور ویژه سپاسگذاریم .
– چون تا امروز امکان تماس تلفنی با خانواده و دوستان نبوده از همینجا به همه سلام گرممون رو می رسونیم و امیدوارم همه خوب باشند و بهروز .
– الان در واراناسی هستیم و سعی می کنیم گزارش های این روزها و روزهای بعد رو انشاء الله در چند روز آینده در سایت قرار بدیم .
– بخش حامیان در قالب سایت مشکلاتی داشت که برطرف شد .
– اگر عکس های سایت دیر لود میشه لطفا در کامنت ها برامون بنویسید که کمتر لابه لای متن عکس بذاریم .
— و ….

———————————

بخش‌های پیشین

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

TAGS: , , , 

۱ Comment


  1. Siavash
    1

    بسیار جذاب و خواندنی بود ، مرسی