Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
زن ایرانی

«سودابه، شخصیت استثنایی شاهنامه»

2012 May 08

سایه کوثری/ رادیو کوچه

«سودابه» یگانه دختر پادشاه هاماوران، سروبالا، گیسوکمند با چهره‌ای چو خورشید تابان به خرم بهارسوگلی و دردانه کاووس، مظهری از عشق و هوس بازی، پیمان‌شکنی، دسیسه‌سازی، تبه‌کاری و جنایت، با همان شوکت و شکوهی که بنا به آیین کهن ایران‌، ویژه مهین بانوان شاهان است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کاووس با شنیدن آوازها، دل آرایی‌ها و زیبایی‌های سودابه به او دل می‌بازد و با آن‌که شاه هاماوران به این گرامی‌تر از جان شیرین، سخت دل بسته و به پیوند او با شاه ایران خشنود نیست، ولی سودابه چنان فریفته‌ی جاه و شکوه کاووس می‌شود که رو در روی پدر می‌ایستد‌، در پی ماجرای این دو دل‌داده، جنگی بزرگ در می‌گیرد و برای بازگرداندن سودابه سپاهی از بربرستان به هاماوران می‌تازد و چون کاووس و مرتبه‌داران ایران را در دژ‌ی به بند می‌کشند‌، سودابه آشفته موی و جامه‌دران زبان به پرخاش می‌گشاید.

در قصه سودابه و سیاوش که فردوسی آن را به نظم کشیده، سودابه زنی زیبا، باخرد و مهربان توصیف می‌شود که در تمام مدت بند به کاوس یاری می‌رساند و پس از ازدواج با وی شهبانوی ایران می‌شود.

اما از لحظه‌ی شیفتگی سیمای سودابه تغییری اساسی می‌یابد. دیگر از کاردانی و مهربانی او سخنی نیست، بلکه حرکات، اندیشه و برنامه‌ریزی‌های او همه بوی خیانت، خشونت و مرگ می‌دهند.

سودابه‌ای که در مازندران چنین با  کاوس مهربان بود، پس از دل بستن به سیاوش می‌خواهد پنهانی به کاووس خیانت کند و از پسر کاوس نیز می‌خواهد که با او هم‌‌دست شود.

اما تنها خیانت نیست که از او زنی اهریمنی می‌سازد، بلکه سیمای جنایت‌کاری است که برای پیش‌برد اهداف خود دست به کشتن دو کودک نوزاد می‌زند و سیاوش را در میان کوهی از آتش می‌فرستد.

در شاهنامه آمده که سودابه یا سوداوه دختر شاه مازندران است. کاووس که در شاهنامه پادشاهی بی‌خرد است، با آن‌که توان جنگ با مازندران را ندارد، به این کشور لشکر می‌کشد و از سودابه خواستگاری می‌کند، اما شاه مازندران او و یارانش را به بند کشیده و کور می‌کند.

رستم از هفت‌خان می‌گذرد و با کشتن دیو سفید، خون او را در چشمان کاوس و یارانش می‌ریزد، بینایی را به آنان بازمی‌گرداند و آنان را از بند می‌رهاند.

پس از سال ها زندگی با کاووس‌، بار دیگر آتش هوس در دل او سودایی تازه می‌انگیزد و پای از حریم عفت و پرهیزگاری بیرون می‌نهد و با وارد کردن تهمت سنگینی به فرزند خوانده ییا به قولی فرزند خود، سیاوش، زمینه فاجعه‌ای خونین و جنگی عظیم را میان ایران و توران فراهم‌ می‌کند.

اما داستان گذشتن سیاوش از آتش‌، گناه سودابه را آشکار می‌کند از این رو سودابه برای رهایی از کیفری سنگین، در گفت‌و‌گو با کاووس‌، نجات سیاوش را نتیجه  افسون زال می‌شمرد.

به سزای این همه نیرنگ و نابکاری  که سرانجام به آوارگی و کشته شدن سیاوش  و جنگ بزرگ ایران و توران می‌انجامد‌، رستم جهان پهلوان پیچان و کینه خواه به بارگاه کاووس می‌تازد وسودابه را موی کشان از تخت شاه بانویی به زمین انتقام می‌افکند و با خنجر به زندگانی ننگینش پایان می‌دهد.

سودابه از استثنایی‌ترین شخصیت‌های زن شاهنامه است که شخصیتی منفی دارد. زنی شیفته که چون عشق‌اش را به دست نمی‌آورد، چنان از معشوق متنفر می‌شود که وی را به کام مرگ می‌فرستد.

از سویی صاحب‌نظران بر این عقیده‌اند که در نوشته‌های قدیمی‌تر این داستان، مادر سیاوش همان سودابه بوده، ولی بعد از آن چون عشق میان مادر و پسر را نپسندیده بودند، سودابه را مادر ناتنی سیاوش کرده‌اند.

اما شاهنامه کتاب افسانه‌های ساخته ذهن داستان‌نویسان نیست. هر قسمت از آن حاوی اساطیر تاریخی و باورهای دینی کهن ایرانیان و ملل همسایه مردم فلات ایران است. به همین دلیل داستان سودابه هم شاید به گفته برخی نشان از وجود ازدواج‌ میان خویشان نزدیک در ایران باستان داشته باشد.

از سویی از مادر سیاوش، پس از تولد سیاوش دیگر هیچ نامی در داستان نیست. حتا هنگامی که سیاوش سه بار به دعوت سودابه به شبستان شاه می‌رود و در آن‌جا خواهران سیاوش و دختران سودابه به پیشباز سیاوش می‌آیند، از مادر او سخنی نیست. هم‌چنین در ادامه داستان، هنگام گذشتن سیاوش از آتش، هنگام ترک کردن ایران، تا فاجعه کشته شدن او در توران و وقایع پس از آن، دیگر هیچ کجا مادر او در داستان ظاهر نمی‌شود.

از سویی در مورد مادر سیاوش نوشته‌اند که روزی طوس، گیو، گودرز و چند پهلوان نامی دیگر به شکار رفتند. آن‌ها پس از پیمودن مسافتی به یک شکارگاه سرسبز و بکر و پربرکت رسیدند و به شکار پرداختند. چون آن شکارگاه پر از شکار بود دیری نپایید که چند حیوان را شکار کردند. آن‌ها پس از پایان شکار به قصد گردشی کوتاه در اطراف نخجیرگاه، پیش تاختند تا به جنگلی انبوه رسیدند. در حال گشت و گذار و تماشای سرزمین بکر و زیبا، ناگهان وجود زنی بسیار زیبا و جوان در آن مرغزار، نظر همگان را به خود جلب کرد.

گیو که از دیدن دختر زیبا و جوان در این دشت و جنگل انبوه شگفت‌زده شده بود بی‌درنگ شرح حال و علت تنهایی‌اش را در جنگل پرسید. دختر جوان پاسخ داد‌: «از دست بدمستی‌ها و شراب خوارگی‌های زیاد و پرخاش‌گری و بدرفتاری پدر، خانه و خانواده یخود را رها کرده و از ترس جانم فرار کرده به این جنگل پناه آورده‌ام.»

وقتی گیو از نژاد دختر جوان پرسید، او پاسخ داد‌: «‌از بستگان و خویشان گرسیوز هستم.»

پس از گفت‌وگوی بسیار گیو و طوس هر دو از آن دختر جوان خوش‌شان آمد و بر سر تصاحب او با هم درگیر شدند. چون دامنه اختلاف دو پهلوان بر سر تصاحب دختر جوان فزونی یافت به این نتیجه رسیدند که کسی را به داوری بپذیرند و رای او را قبول کنند.

سرانجام کسی را به داوری نشاندند و او نظر داد که دختر جوان را به دربار کیکاوس شاه برده و از او نظرخواهی کنند و هر آن‌چه که شاه بگوید، آن‌ها بپذیرند. از این رو آن‌ها با دختر جوان ره‌سپار کاخ کیکاوس شدند و پادشاه هوس‌باز و عاشق‌پیشه چون دختر زیبا و جوان را دید فراموش کرد که گیو و طوس برای چه منظوری نزد او آمده‌اند. او داوری را به کنار نهاد و خود از در خوش زبانی و مغازله با دختر جوان برآمد و نوید یک زندگی اشرافی و شاهانه را به او داد و با چرب زبانی از او خواست که همسرش شود و به او گفت : «تو تنها زنی هستی که شایستگی سوگلی بودن شبستان مرا داری.»

کیکاوس این دختر جوان را نیز به خیل زنان حرم‌سرایش اضافه کرد. چندی نگذشت که دختر جوان از کیکاوس فرزندی آورد و چون کودک زاده شد‌، همگان از زیبایی غیر معمول و بیش از اندازه‌اش شگفت‌زده شدند و به دنیا آمدن نوزاد پسر زیبا روی سالم و تندرست را به کیکاوس خبر دادند و پدر نیز نامی زیبا بر کودک نهاد: «سیاوش»

که داستان سیاوش و سودابه از مشهورترین و شنیدنی‌ترین قصه‌های شاهنامه است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,