Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
قسمت سوم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 May 09

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاور من ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کسانی که برای دادسرا رفته بودند ظهر بود که برگشتند‌، یکی دونفری که الکی و به اتهام مظنونیت دستگیر شده بودند و ظاهرن بخت برگشته‌ها باید فقط چند روزی رو کتک می‌خوردند‌، آزاد شده بودند و آمده بودند لباس‌های‌شان را تحویل بگیرند و رفتند‌، چند نفری نیز با قرار وثیقه راهی زندان‌های مختلف بودند و بقیه نیز دوباره تحت نظر بودند.

بعد‌‌از‌ظهر بود که افسر من آمد دنبالم و مرا بالا برد، به سالن افسر‌ها که در آن‌جا پر از میز بود و کارهای بازجویی در آن‌جا انجام می‌شد.

گفت: «حالت به‌تره»، گفتم به‌تر از این نمیشه‌، از کشوی میزش بسته سیگاری در آورد و با یک فندک بهم داد و گفت: «برو کنار پنجره و راحت باش»‌، گرفتم و رفتم کنار پنجره‌، پنجره حفاظ آهنی داشت ولی بیرون کاملن معلوم بود، مردم در حال تردد رو می‌دیدم، فاصله این همه جنایت با زندگی عادی تنها یک نرده بود، و مردم اون بیرون فارق از جنایات داخل اون بازداشت‌گاه به راحتی از کنارش رد می‌شدند.

سیگاری روشن کردم پک اول رو که زدم شروع کرد به حرف زدن، گفت: «می‌دونم برات سخته که این‌جایی ولی این یه توفیق اجباری هم برای تو و هم برای من، پرونده‌ات را دادند تا ما رسیدگی کنیم و به‌تره این مدت با هم راه بیایم‌، من با هیچ متهمی این‌جوری برخورد نمی‌کنم‌، اول حسابی می‌تکونمش بعد تازه باهاش حرف می‌زنم ولی پرونده تو فرق داره‌، وقتی کمی برام توضیح داد تازه فهمیدم چرا آگاهی اومدم.»

او مامور دایره جعل بود و من رو به اون‌جا آورده بودند که اعتراف به ساختگی بودن اوراق ارایه شده بکنم.

تو خودم داشتم خودمو می‌خوردم نمی‌دونستم چی کار باید بکنم‌، فکر همه چیزو می‌کردم الا این جارو، سعی می‌کردم مسلط باشم و آرام، ولی مثل این‌که چهره‌ام چیز دیگری نشون می‌داد برای همین گفت می‌خوام داستانی از حکمت کار خدا برات بگم که کمی آروم شی‌، گفت :«دو سال پیش بود و من افسر دایره سرقت بودم‌، یه روز یک نفر مظنون به سرقت را از طرف کلانتری به من واگذار کردند‌، جوانی خوش سیما و خوش قامت بود که ظاهرن برای این‌که در یک بازرسی ساده با مامور کلانتری بگو مگویی کرده بود و مامور کلانتری می‌خواست او را گوش مالی بدهد‌، گزارشی مبنی بر مظنونیت او پر کرده بود و او را تحویل ما داده بود که مثلن یکی دو شبی او گوش‌مالی داده شود‌، در همان شب اول به این‌که این جوان این کاره نیست پی بردم و صبح پرونده را پیش بازپرس فرستادم تا او تبرئه شود ولی در کمال ناباوری بازپرس با استناد به گزارش کلانتری او را به مدت یک هفته تحت نظر به آگاهی عودت داد‌، جوان که هیچ کس و کاری نداشت و به قول خودش در هفت آسمان هم یک ستاره نداشت‌، زمین و زمان را دشنام می‌داد و می‌گفت چرا‌، چرا من‌، مگه چی کار کرده بودم که این‌جوری باید تقاص پس می‌دادم‌، خدایا بی‌کس و کا‌ تر از من گیر نیاوردی این‌جوری بلا سرش بیاری و…. منم که خودم از حال و روزش و از تنهاییش ناراحت شده بودم‌، باز سعی می‌کردم آرومش کنم ولی بی‌فایده بود‌، یک هفته تمام شد و تبرئه شد و رفت‌، تا مدت‌ها وقتی یادش می‌افتادم نا‌خود‌آگاه ناراحت می‌شدم‌، هفت ماه از اون قضیه می‌گذشت و کم‌کم فراموش کرده بودم که از طرف آگاهی مرکز (شاپور) پرونده متهمی رو با افسر پروندش خواستن‌، پرونده پسرک بود‌، به هم‌راه پرونده رفتم مرکز و از اون‌جا فرستادنم دادسرای جنایی وقتی پیش قاضی رفتم موضوع رو برام گفت‌، پسرک یک ماه بعد از آزادیش از پیش ما به جرم قتل عمد یکی از دوستانش که مدت‌ها قبل با او مشاجره کرده بوده‌، توسط آگاهی شاپور دستگیر شده بود‌‌، به خاطر شهادت شهود مبنی به درگیری قبلی وی با مقتول و فشارهای آگاهی مجبور به اعتراف شده بود‌، قاضی تنها برای بر طرف کردن شکش نسبت به تاریخ بازداشت قبلی مرا خواسته بود، چرا که جوانک تاریخ بازداشت را به خاطر نداشته و فقط در قسمتی از بازجویی به این نکته اشاره کرده بود.

وقتی تاریخ بازداشت را اعلام کردم انگار برق از سر قاضی پرید‌، خوش‌حال بود و می‌گفت حدس زده بوده که این پسر بی‌گناهه ولی مدارک و اعتراف تحت فشار متهم دال بر مجرم بودن او می‌داد، اون مرد جوان در تاریخی که قتل انجام شده بود به طور اتفاقی پیش ما بازداشت بود و این بود حکمت آن حبس یک هفته‌ای‌، او از اتهام قتل عمد که به آن نیز اعتراف کرده بود و به‌تر بگم از طناب دار نجات پیدا کرده بود.»

بعد از تمام شدن خاطره‌اش رو به من کرد و گفت: «تو هم بدان که هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست‌، این‌که در این‌جایی و به این روز افتادی یا تقاص است یا حکمت که در هر دو حال به‌ترین کار صبر و بردباری است.»

تا پیش از آن روز فکر می‌کردم سخت‌ترین جا برای یک مرد زندان اوین است‌، ولی از آن روز به بعد آرزوی برگشتن به زندان اوین که خود یک قتل‌گاه بود رو می‌کردم‌، تازه به این موضوع رسیده بودم که همیشه بدتری هم وجود دارد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,