Saturday, 18 July 2015
20 September 2021
قسمت سی‌ویکم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 May 14

مازیار مهدوی‌فر/ رادیوکوچه

رفتم پیش آن پسر افغان. اما سه روز که گذشت او گفت دیگر نمی‌تواند من را پیش خودش نگه دارد. درست نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود. از من عذرخواهی کرد و گفت که من یک مهاجر غیر‌قانونی هستم. با این‌که به اداره مهاجرت مراجعه کرده‌ام اما اگر پلیس من را در خانه او پیدا کند برایش مسئله‌ساز خواهد شد. حق با او بود. به او گفتم که اصلن نگران این موضوع نباشد و من نمی‌خواهم برایش مشکلی ایجاد شود. گفتم که من روزهای زیادی در پارک‌ها خوابیده‌ام. حالا چند شب بیش‌تر مشکلی ایجاد نمی‌کند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

وقتی پیام خبر را شنید باز هم با خوابیدن من توی پارک مخالفت کرد. از من وقت خواست تا با یکی از مددکاران اجتماعی تماس بگیرد. یک خانم ایتالیایی به نام «دانیلا» که او هم تلاش کرد با وزارت مهاجران تماس بگیرد تا شاید جایی برای من پیدا کند. اما ظاهرن هیچ جای خالی  پیدا نمی‌شد. این شد که دانیلا به پیام گفت من را ببرد خانه خودش. وقتی پیام را دیدم گفت یک خانواده دارند می‌آیند دنبالت تا تو را ببرند پیش خودشان. گفتم:

– یک خانواده؟ منظورت از یک خانواده چیست؟

– یک پدر، یک مادر و بچه‌هاشان. خانواده یعنی همین.

– اما من نمی‌خواهم بروم توی یک خانواده!

– چرا؟

– آخر من که نمی‌دانم چطوری باید با آن‌ها رفتار کنم. من نمی‌روم.

– یعنی چه که نمی‌دانی چطور رفتار کنی. کافیست رفتار خوبی داشته باشی. همین.

– اما من مطمئنم که مزاحم آن‌ها خواهم شد.

– نه عنایت. مطمئن باش این‌طور نیست. آن‌ها آدم‌های خیلی خوبی هستند.

 پیام به شدت اصرار داشت که من باید پیش‌نهاد دانیلا را بپذیرم. احساس می‌کردم به این دلیل اصرار می‌کند که مرا دوست دارد و نسبت به شرایط من احساس مسوولیت می‌کند. او حتا حاضر نبود یک شب هم مرا تنها بگذارد یا اجازه دهد روی نیم‌کت یک پارک بخوابم. آخرش موافقت کردم. بیش‌تر به خاطر اصرار او تا خواست خودم. آن خانواده خارج از شهر تورین زندگی می‌کردند. در یک خانه شخصی که میان تپه‌ها قرار داشت. دانیلا با ماشین آمد ایست‌گاه اتوبوس دنبالمان. به محض رسیدن به خانه با استقبال سه سگ روبرو شدم. سگ، حیوان مورد علاقه من است. به همین خاطر برایم استقبال خوبی بود.

نام پدر خانواده «مارکو» بود. با این‌که پدر بود اما من می‌توانستم او را همان مارکو صدا بزنم. اسم بچه‌ها هم «ماتئو» و «فرانچسکو» بود که آن‌ها را هم می‌توانستم به اسم صدا بزنم. به محض ورود به خانه به من کفش‌های راحتی بزرگی دادند که شبیه خرگوش بود. حتا گوش و دماغ هم داشت. بعد از ششتن دست و صورت میز شام حاضر بود. چنگال، چاقو، لیوان و حتا دستمال سفره. خیلی نگران بودم یک وقت کار احمقانه‌ای نکنم. تلاش می‌کردم هرکاری دیگران می‌کنند من هم تقلید کنم. یادم می‌آید آن شب موقع شام یک خانم مسن هم با ما سر میز بود. او خیلی رسمی و خشن روی میز نشسته بود و مچ دست‌هایش را روی میز گذاشته بود. من هم پشتم را محکم چسباندم به صندلی و دست‌هایم را گذاشتم روی میز. او بعد از هر لقمه‌ای که می‌خورد دهانش را با دستمال پاک می‌کرد. من هم همین کار را تکرار کردم. یادم می‌آید دانیلا یک پیش‌غذا آماده کرده بود. بعد اولین غذای اصلی و بعد از آن هم غذای دوم. خدای من! به خودم گفتم: «این‌ها چقدر غذا می‌خورند!»

بعد از شام مرا بردند به اتاقی که یک تخت داشت. آن اتاق قرار بود مال من باشد. دانیلا برایم لباس خوابی آورد و گفت: «بفرمایید.» اما من تا آن موقع لباس خواب ندیده بودم. عادت داشتم با همان لباس خودم بخوابم. کفش‌هایم را درآوردم و آن‌ها را گذاشتم زیر تخت. لباس خواب را هم تا کردم و گذاشتم زیر تخت. مارکو برایم یک حوله و لباس حمام آورد. ماتئو هم برایم چند تا از سی‌دی‌هایی که خیلی دوست داشت را آورد. فرانچسکو که لباسی شبیه لباس سرخپوست‌ها پوشیده بود من را صدا زد تا اسباب‌بازی‌هایش را ببینم. آن‌ها دوست داشتند با من حرف بزنند. اما من هیچ چیزی از حرف‌هایشان نمی‌فهمیدم.

 صبح، دانیلا و مارکو رفتند سر کار و تنها کسی که داخل خانه بود فرانچسکو بود. او هم داشت آماده می‌شد برود مدرسه. بعدن فهمیدم که او نگران حضور من در خانه بود و از من می‌ترسید. من هم می‌ترسیدم اتاقم را ترک کنم. اما وقتی فرانچسکو از پایین پله‌ها صدایم زد تا برای خوردن صبحانه بروم پایین اتاق را ترک کردم. روی میز آشپزخانه بیسکویت و آب پرتقال تازه بود. عالی بود. آن روز همه‌چیز فوق‌العاده بود. روز‌های بعد هم همین‌طور.

خیلی خوب می‌شد اگر می‌توانستم برای همیشه آن‌جا بمانم. طبیعی است وقتی وارد مکانی می‌شوی که آدم‌ها رفتار خوبی با تو دارند دوست داری به ماندنت در آن‌جا ادامه دهی. البته به شرطی که مهمان ناخوانده نباشی. مشکل اول زبان بود. متوجه شدم دانیلا و مارکو دوست دارند داستان زندگی من را بدانند. شروع کردم به صحبت کردن. به هر راهی که ممکن بود. به انگلیسی، به افغانی، با دهان، با دست، با چشمانم و با هر چیز دیگری که می‌شد. از خودم می‌پرسیدم: «آیا آن‌ها حرف‌های من را می‌فهمند؟» در جواب خودم می‌گفتم: «صبور باش.» و باز هم ادامه می‌دادم.

سرانجام یک روز تخت‌خوابی در یکی از محل‌های عمومی مهاجرین برای من خالی شد. خودم تنها رفتم به آن مرکز. آن‌ها به من گفته بودند که دختری ایرانی آن‌جا مترجم من خواهد بود. گفتند آن‌جا جایی هست که می‌توانم زندگی آرامی داشته باشم. از آن‌ها تشکر کردم. از من پرسیدند که آیا چیزی نیاز ندارم؟ جواب دادم: «تحصیل و کار.» گفتند: «فعلن مستقر شو تا ببینیم چه می‌شود.» آن‌جا از دختر ایرانی خبری نبود. اما این‌که گفته بودند آن‌جا می‌توانم زندگی آرامی داشته باشم درست بود. البته آن مکان به خودی خود جای آرامی نبود. خیلی هم جای پرسروصدایی بود. و مهم‌تر این‌که بیش‌تر به زندان شباهت داشت تا خانه.

به محض ورود کمربند، کیف و پولی که داشتم را از من تحویل گرفتند. درها هم از بیرون بسته و قفل می‌شدند. امکان خروج از آن‌جا را نداشتیم. می‌توانید تصور کنید من بعد از آن همه سال که هرجا دلم می‌خواست می‌رفتم چقدر به آزادی خو گرفته بودم و این شرایط برایم خیلی سخت بود. من از بابت همه‌چیز ممنون بودم. آن‌جا خیلی تمیز و گرم بود. انواع پاستا و غذاهای دیگر هم در دست‌رس بود. اما من دوست داشتم کار کنم و درس بخوانم.

به‌خصوص تحصیل برایم خیلی مهم بود. دو ماه گذشت. درست مثل آبی که از زیر یک ورقه شفاف می‌گذرد. دو ماهی که هیچ کاری انجام ندادم. حتا با کسی صحبت نکردم. چون هنوز زبان بلد نبودم. البته سعی کرده بودم از کتاب‌هایی که دانیلا و مارکو داده بودند چیزهایی یاد بگیرم. تنها کارم این شده بود که که در سکوت تلوزیون تماشا کنم، بخورم و بخوابم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,