Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
قسمت چهارم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 May 16

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

روزها برایم سال‌ها می‌گذشت و با گذشت هر روز احساس می‌کردم یک سال پیرتر شده‌ام‌، هر روزش برایم پر از درس بود‌، با زندگی کسانی آشنا شدم که خارج از اون دیوارها هرگز حتا داستانی هم‌تراز آن‌ها را نه خوانده بودم و نه شنیده بودم. ولی این کلاس‌های درس از گران‌ترین دانش‌گاه‌های دنیا نیز برایم گران‌تر بود.

روزی پنج تا شش ساعت بازجویی که گاهی شب‌ها تا ساعت سه یا چهار صبح ادامه داشت، از شانس بد من افسر پروندم مجرد بود‌، جوانی حدود سی‌وسه سال با قدی کوتاه و بدنی ورزیده و لهجه‌ای داشت که معلوم بود اهل کرمانشاه است‌، بسیار دم از مرام و مردانگی می‌زد چیزی که در آن اداره وجود خارجی نداشت، بر خلاف سن کمش بسیار باهوش بود و با تجربه عمل می‌کرد‌، انتساب او به عنوان افسر پرونده‌ام عملی بسیار زیرکانه بود که نمی‌دونستم از جانب کی برنامه‌ریزی شده بود‌، بعد‌ها فهمیدم که همچین ماموری اصلن در اون پای‌گاه و هیچ یک از پای‌گاه‌‌های آگاهی نبوده و ظاهرن برای پرونده من اومده بوده.

سعی می‌کرد ارتباط دوستانه‌ای با من پیدا کنه و وانمود می‌کرد که دل خوشی از سیستم نداره، خودمونی باهام شده بود و دایم باهام صحبت می‌کرد که متقاعدم کنه پروندم با در افتادن با دولت راحت بیست سال رو شاخشه و تازه این به‌ترین حالته چون به راحتی می‌تونند سر به نیستت کنند‌، هر وقت که این حرفا رو می‌زد با پوزخندی جوابش رو می‌دادم و عصبانی می‌شد ولی سعی می‌کرد نشون نده. امیدم رو از باز‌گشت به اوین از دست داده بودم چون بازپرس بهم گفته بود: «6 ماه نگهت می‌دارم توی آگاهی»‌، قانون این اجازه رو بهش می‌داد که 3 تا دو ماه بازداشت برام بزنه‌.کم کم داشتم روی حرفاش فکر می‌کردم تا این‌که یک روز متهمی رو از زندان قزل حصار آوردند. اسمش امیر بود‌، پسری فوق‌العاده تقص ولی بدنی نحیف و ضعیفی داشت، قبلن ساقی مواد در آریا شهر بود‌، به همین جرم شش ماهی در قزل حصار بلا تکلیف بود‌، از آمدنش به اون پای‌گاه شکه شده بود.

در بدو ورودش سر مسئله کوچکی با یکی دو نفر از بچه‌ها درگیر و منجر به خون آمدن دهان و بینی او شد‌، همان جور که گریه‌اش را کنترل می‌کرد و فقط هق هق می‌کرد‌، افسر باز‌داشت‌گاه آمد و دلیل درگیری و اعضای درگیری را از او خواست ولی در کمال نا‌با‌وری او اعلام کرد چیزی نیست و تقصیر خودش بوده و کس دیگری مقصر نیست‌، افسر بازداشت‌گاه که این جور مسایل به‌ترین تفریحش محسوب می‌شد به او گفت: «یا می‌گی کار کی بوده تو رو به این روز انداخته یا تورو جای اونا تنبیه می‌کنم‌»، اون دوباره گفت: «جناب سروان کار هیچ کسی نیست و اگر می‌خوای منو تنبیه کن»، افسر بازداشت‌گاه با پوزخندی در سلول را باز کرد و با کابل برقی که داشت جلو آمد و به امیر گفت: «دستت را بالا بگیر»، امیر یک دستش به صورتش بود و دست دیگر را بالا گرفته بود‌، افسر با تمام قدرت با کابلی که در دست داشت می‌‌زد‌، امیر هم هر دوبار یک دفعه دستمال را با دست دیگرش می‌گرفت و جای دست‌ها را عوض می‌کرد، این کار را این‌قدر ادامه داد که خود افسر خسته شد و گفت: «برو گمشو تو ولد‌زنا.»

با این کار امیر‌، آن‌هایی که به نا‌حق و چند نفری امیر را زده بودند شرمنده شدند و آمدند او را داخل سلول بردند و ازش معذرت خواهی کردند و رویش را بوسیدند‌. امیر آرام آرام گریه می‌کرد‌، گفت که هیچ کسی به غیر از یک مادر ندارد که با او زندگی می‌کرد و مادرش با تن‌فروشی زندگی‌شان را می‌چرخانده و امیر که تازه بالغ شده بوده و از این موضوع رنج می‌برده به سراغ فروش اکس و مواد برای مهمان‌های اعیان‌نشین مشغول بوده‌، در کمینی که نیروی انتظامی برایش ترتیب داده بود او را با میزان ناچیزی مواد دستگیر کردند و راهی زندان شده بود. امیر از نامردی‌های روزگار می‌گفت و آرام می‌گریست .

در همان اوصاف بود که مامور دایره سرقت خودرو پایین اومد و او را خواست‌، هنوز صورتش خون می‌آمد و دستانش تاول زده بود ولی به محض این‌که افسر او را دید از توی بازداشت‌گاه او را با فحش و بد و بیرا و چک و لگد بالا برد .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,