Saturday, 18 July 2015
18 September 2021
دگردیسی در مهاجرت

«مهاجرت، آرامش‌زا یا آرامش‌زدا»

2012 May 17

نازی حسامی/ رادیو کوچه

مهاجرت قصه تازه‌ای نیست. انسان نه براساس تنوع‌طلبی که برمبنای غریزه طبیعی خود، به دنبال رفع نیازهایش، از آغاز اسکانش بر کره زمین دست به مهاجرت زده است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

البته ما در این‌جا نمی‌خواهیم به دلایل و انواع و تاریخ مهاجرت بپردازیم. در این‌جا نگاه‌مان بیش‌تر به اثرات شخصی، ذهنی و روانی مهاجرت است. نظرمان به اتفاقات درونی است که برای مهاجران می‌افتد. چیزی که اسمش را «دگردیسی در مهاجرت» گذاشته‌ایم.

قبل از هر چیز باید یادآور شویم که مطالبی که در این سلسله برنامه‌ها عنوان می‌شود نتیجه مشاهدات شخصی نگارنده و گفت‌وگو و تعامل با مهاجرانی است که در دست‌رس بوده‌اند و الزامن قابل تعمیم نیست. این تنها یک شروع است. امیدواریم با ما در تکمیل و اصلاح این نظرات هم‌راه شوید.

بعضی تناقض‌ها را واقعن نمی‌شود حل کرد. به‌طور حتم برای شما هم پیش آمده که گاهی وقتی کاری را انجام می‌دهید هم از آن خوش‌حال باشید و هم غمگین. به نظر می‌رسد مهاجرت از چنین کارهایی است. به‌طور مثال شرایط روز ایران را در نظر بگیرید. مردم و به‌خصوص جوان‌ترها این روزها به دلایل مختلف از ایران مهاجرت می‌کنند. یکی از اصلی‌ترین دلایل، محدودیت‌های اجتماعی است که آرامش مردم را تا حد زیادی گرفته است. بسیاری مهاجران به موازات انگیزه‌های دیگر، کسب آرامش و آزادی اجتماعی را در اولویت‌های خود می‌دهند. آن‌ها به کشورهای آزادتر مهاجرت می‌کنند و به‌واقع هم از آرامش بیش‌تری از لحاظ تعاملات و آزادی‌های اجتماعی بهره‌مند می‌شوند. اما از طرف دیگر دچار مسایلی می شوند که این آرامش را خدشه‌دار می‌کند.

دوری از خانواده، نگرانی برای معیشت و گذران زندگی در کشوری که غریبه است، احساس غربت و بی‌پناهی، دلتنگی، تنهایی، گاهی تبعیض، بعضی وقت‌ها نداشتن جای‌گاه اجتماعی مورد انتظار؛ همه این‌ها چیزهایی است که آرامش به دست آمده را مخدوش می‌کند.

به نظر می‌رسد با وجود عوامل آرامش‌زدا، در نهایت، وزنه آرامش به دست آمده سنگین‌تر است چرا که بسیاری مهاجران با وجود این مشکلات، از بازگشت به کشور طفره می‌روند اما تقریبن همه آن‌ها از این مشکلات گله‌مند هستند و این همان نقطه تناقض است. جایی که ما به عنوان یک مهاجر از خودمان می‌پرسیم چه چیز را با چه چیز داریم معاوضه می‌کنیم؟ نقطه تناقضی که گاهی همه ما گرفتارش می‌شویم. وقتی دل‌مان برای کسی تنگ می‌شود. وقتی یکی از عزیزان‌مان بیمار می‌شود. وقتی شب یلدا را تنها به صبح می‌رسانیم. وقتی شب عید است و نمی‌توانیم در کنار خانواده سبزی پلو با ماهی بخوریم. وقتی می‌شنویم همه فامیل در یک مهمانی همه جمعند. این‌جاست که احساس تنهایی گریبان‌مان را می‌گیرد و به شدت دل‌مان هوای خانه‌ای را می‌کند که دیگر از آن کوچ کرده‌ایم. «فروید» در چند جمله کوتاه، خیلی زیبا این تناقض را توضیح می‌دهد. او در سال 1938 پس از حمله نازی‌ها مجبور به مهاجرت از اتریش به لندن شد و چند روز پس از رسیدن نوشت: «به احساس پیروزی که به من دست داد وقتی که شما را دیدم کمی غم اضافه کنید زیرا علی رغم همه چیز من عمیقن عاشق آن زندانی بودم که من را از آن آزاد کرده‌اند.»

نمی‌شود انکار کرد که مهاجرت، به خودی خود استرس‌زاست. حتا روان‌شناس‌ها مهاجرت را جزو استرس‌های عمده زندگی دسته‌بندی می‌کنند؛ و این استرس، یک عنصر آرامش‌زدای دیگر است

این مسئله‌ای‌ست که تقریبن گریبان تمام مهاجران را می‌گیرد اما خیلی کم به آن پرداخته شده. شاید علتش این بوده که همیشه مهاجران فکر کرده‌اند با توجه به ورودشان به محیط جدید، مسایل مهم‌تری برای حل کردن دارند. آن‌ها روال و برنامه‌ای را برای زندگی جدیدشان در نظر می‌گیرند. مسایل مالی، تحصیلی، معیشتی و حقوق و وظایف اجتماعی و… را می‌سنجند. ولی خیلی وقت‌ها فراموش می‌شود کسی که دارد مهاجرت می‌کند کیست. به عبارتی جنبه انسانی موضوع مورد نظر قرار نمی‌گیرد. پیچیدگی‌های رفتاری و روانی انسان و اثراتی که مهاجرت بر او می‌گذارد نادیده گرفته می‌شود و این‌ها دقیقن همان چیزهایی هست که ما می‌خواهیم در موردش صحبت کنیم.

بیایید کمی جزیی‌تر به مسایل آرامش‌زا و آرامش‌زدای مهاجرت نگاه کنیم. شاید یکی از چیزهایی که آرامش ما را می‌گیرد این است که نه تنها از کشور و عزیزان‌مان بلکه تا حدی از خودمان هم دور می‌شویم. انگار بخش‌های مهمی از خودمان را از دست می‌دهیم یا گم می‌کنیم و این باعث ناآرامی ما می‌شود. انگار با خودمان غریبه می‌شویم. شاید بخشی از این «خودغریبگی» ناگزیر باشد. به‌خاطر دوری از آدم‌ها و مکان‌هایی که بخشی از وجود ما را تشکیل داده‌اند اما در‌واقع قسمتی از این بیگانگی با خود، یک روش نیمه آگاهانه است برای کنار آمدن با شرایط جدید. به این صورت که بعضی مهاجران برای ایجاد پیوند با محیط جدید، آن بخش از خودشان را که با محیط غریبه است و به عبارتی غریبه بودن را دایم به یادشان می‌آورد حذف می‌کنند یا نادیده می‌گیرند و شروع می‌کنند به انکار خودشان. «مارکس» اسم این را «از خودبیگانگی» می‌گذارد. در این پروسه، مهاجر شروع می‌کند به انکار بخشی از وجود خودش تا بتواند به بقا ادامه دهد. این عمل ممکن است در ظاهر خوش‌حالش کند یا به او احساس هم‌رنگی با جماعت را بدهد اما واقعیت این است که همان‌طور که ما دل‌مان برای خانواده و وطن‌مان تنگ می‌شود، اگر مدتی هم از خودمان دور باشیم، دل‌تنگی و ناآرامی بیش‌تری به سراغ‌مان خواهد آمد.

نمی‌شود انکار کرد که مهاجرت، به خودی خود استرس‌زاست. حتا روان‌شناس‌ها مهاجرت را جزو استرس‌های عمده زندگی دسته‌بندی می‌کنند؛ و این استرس، یک عنصر آرامش‌زدای دیگر است. این‌که چه چیزی موجب ایجاد استرس می‌شود نیازی به توضیح ندارد؛ شوک روانی و فرهنگی ناشی از تغییر ناگهانی محیط و جامعه اطراف، تنهایی، ناآشنایی با محیط جدید، نگرانی‌هایی که طبعن برای رفع نیازهای اولیه و گذران زندگی و یا استقرار در محل کار و تحصیل پیش می‌آید، دوری از خانواده و هر چه به آن انس داشته‌ایم، همه و همه می‌توانند عامل استرس باشند. البته نباید از نظر دور داشت که بسیاری استرس‌ها در کشور مبدا هم وجود داشته‌اند اما ناآشنایی محیط و تنهایی مهاجران، این مسایل را بزرگ‌تر جلوه می‌دهد. بنابراین آشنایی با مهاجران دیگر که این مسایل را سپری کرده‌اند و استفاده از تجارب آن‌ها می‌تواند تا حد زیادی به شکسته شدن پیکره این غول کمک کند. حتا گاهی ما با یادآوری این‌که در کشور خودمان چه استرس‌های بزرگ‌تری را متحمل شده‌ایم، توان تحمل خود را برای روبه‌رویی با استرس‌های جدید بالاتر می‌بریم. گرچه جنس این استرس‌ها متفاوت است. شاید همین قیاس‌ها و امید به آینده است که در نهایت ما مهاجران را به تحمل شرایط و خالی نکردن میدان تشویق می‌کند.

مسئله دیگر که مانع کسب آرامش کامل برای مهاجران می‌شود، بی‌تجربگی در نحوه رویارویی با شرایط و مشکلات مهاجرت هست. با وجودی که از هر 100 نفر سه نفر در جهان مهاجرند و مطالعات هم نشان داده که مهاجران جسورتر و گاهی دارای بهره هوشی بالاتری هستند، اما نبود یا حداقل کمبود آموزش و تجربه مدون در این خصوص، باعث تکرار یک سری از مسایل و مشکلات برای مهاجران می‌شود. درواقع آن‌ها نمی‌توانند به‌شکل درستی به کمک هم بیایند. گرچه گروه‌های حمایتی و برخی شرکت‌های مهاجرتی سعی کرده‌اند به مدون شدن و انتقال این تجارب کمک کنند اما در عمل کسی نیست که به مهاجرها در بدو ورود کمک و حمایت روانی بدهد. و این احساس تنهایی، مواجهه با یک فضای مبهم و حس اینکه «نمی‌دانم چه باید بکنم» و نداشتن کنترل و اشراف کامل بر شرایط، عامل آرامش زدای دیگری محسوب می‌شود.

شاید این مشکل حتا در جامعه ایرانی شدیدتر هم باشد. چرا که ما در مهاجرت بسیار جوان به حساب می‌آییم. سابقه مهاجرت ایرانی‌ها به شکل امروزی، حدود 35 سال است در حالی که هندی‌ها و چینی‌ها و اروپایی‌ها دارای چند صد سال سابقه در این موضوع هستند که خودبه‌خود دانش آن‌ها را در نحوه مواجهه با مسایل بالا برده و خودش به یک عامل هدایتی و حمایتی تبدیل شده است؛ تجربه‌ای که جامعه مهاجر ایرانی هنوز برای دارا بودنش کودک محسوب می‌شود. چه بسا که مهاجران ایرانی حتا گاهی به جای حمایت، دانسته یا ندانسته باعث ایجاد مشکلاتی برای هم می‌شوند که گرفتار شدن در بخشی از این مشکلات به‌دلیل بی‌تجربگی یا کم‌تجربگی در امر مهاجرت است.

در نهایت روان‌شناس‌ها معتقدند که مهاجرت با خانواده، حفظ برخی ارزش‌های سرزمین مبدا، و بهره‌مندی از گروه‌های حمایتی مهاجران، تحمل شرایط را راحت‌تر می‌کند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,