Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
قصه‌های جزیره

«بندر مه‌آلود»

2012 May 17

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

مادرم که زنده بود همه زشتی‌های دنیا را برای ذهن رویا زده‌‌ام زیبا و قشنگ‌تر می‌کرد‌. مادرم که در چهار دیواری، زیر زمینی پر از شن و ماسه و آب، خاک شد، به یک باره، همه‌ی رویاهای بکرم از هم گسیخته شدند و من در هزار توی بی‌انتهایی رها شدم تا مثل خودش در زیر آب‌های زیر زمینی ساکن بشوم‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اوایل فکر می‌کردم باید مثل ماهی‌های درشت کپور به شنا کردن ادامه بدهم ولی پولک‌هایم کار خودشان را به خوبی انجام نمی‌دادند‌. یعنی واضح‌تر بگویم راه نفس کشیدنم بد جوری بسته شده بود‌. با دشواری تمام مسیرهای شن و ماسه و آب دریا را شنا می‌کردم‌. گاهی اوقات سیاه می‌شدم و اصلن نمی‌توانستم تکان بخورم. مادرم در همان نزدیکی‌ها بود ولی نمی‌توانست حرف بزند‌. صورت قشنگ سفیدش را می‌دیدم که با التماس و آه، نگاهم می‌کرد‌. موهای طلایی‌اش کوتاه بود و با چشمان زیبای درشتش با من حرف می‌زد‌. ما دو نفر آن‌قدر با هم صمیمی بودیم که احتیاج به تکان دادن لب‌های‌مان و هجی کردن هجاهای حروف  فارسی و آذری را نداشتیم‌. از مادرم حرف می‌زنم‌ها‌. از مادری که با چادر سیاه خودش را می‌پوشاند و در روزهای تیرباران و اعدام به ملاقاتم می‌آمد‌.

من اصلن قهرمان نیستم‌. اصلن از این حرف نمی‌زنم چند ساعت یا چندین ماه در انفرادی بودم‌. فقط وقت ملاقات به او نمی‌گفتم که روزها و شب‌هایم را گم کرده‌ام‌‌. ما جوری تربیت شده بودیم که از سختی و مرارت نمی‌توانستیم حرف بزنیم‌. امروز صبح که از خواب بیدار شدم‌، مه غلیظی تمام جزیره را پر کرده بود‌. به طوری که چشم چشم را نمی‌دید‌. سوار دوچرخه‌ام شدم تا سری به بندر مه‌آلود در سمت جنوب غربی بزنم‌. یاد مادرم افتادم که وقتی بچه بودم از خواب بیدارم می‌کرد تا با هم به اسکله‌ی سنگی شهر کودکی‌ام برویم‌.

این‌جا گاهی اوقات مه‌، شبیه‌ مه شهرم می‌شود‌. قایق‌های کوچک و بزرگ را نظاره می‌کنم که در زیر فشار مه کمر خم کرده‌اند ولی با اشتیاق وافر به انتظار آفتاب نیمه‌جان جزیره می‌مانند‌.

هادی خوجینیان / بندر پورثموث

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,