Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
پانوراما – بخش دوم

«نشانه‌های استبداد رضاشاهی»

2012 May 18

پیمان عابدی/ رادیو کوچه

در بخش نخست، به نمونه‌هایی از رفتار مستبدانه «رضا شاه» اشاره شد، یکی دیگر از مصادیق این استبداد، رفتار رضاشاه با مجلس بود که به تصدیق مورخین و تحلیل‌گران سیاسی از نقش جدی و تعیین کننده‌اش باز داشته شده و به قول «یرواند آبراهامیان»، « به جامه‌ای تزیینی تبدیل شده بود که عریانی حاکمیت نظامی را می‌پوشاند». رضاشاه برای اطمینان از فرمان‌برداری نمایندگان، مصونیت پارلمانی را نادیده گرفت، همه احزاب سیاسی اعم از گروه‌های هواخواه را ممنوع و کلیه روزنامه‌های مستقل را تعطیل کرد و جماعتی را به کار گرفت که خود حکومت آنان را «مخبر» و «مامور مخفی» می‌نامید.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

وزیر مختار بریتانیا در اوایل سال 1305 خورشیدی گزارش داد که «به نظر می‌رسد رضاشاه می‌کوشد نوعی «اتوکراسی نظامی» برپا کند و هدفش هم نه تن‌ها بی اعتبار کردن سیاست‌مداران کهنه کار، بل‌که کل دولت پارلمانی است. او فضای بی اعتمادی و ترس ایجاد کرده است. کابینه از مجلس می‌ترسد، مجلس از ارتش در هراس است، و در مجموع همه‌گی از شاه می‌ترسند».

 برخی از نمایندگان و سیاست‌مداران منتقد رضاشاه عاقبت دل‌خراشی داشتند. برای مثال، «سامویل حیم»، نماینده یهودی مجلس، به جرم خیانت اعدام شد، «میرزاده عشقی»، شاعر سرشناس، سوسیالیست و سردبیر نشریه «قرن بیستم»، و «خسرو شاهرخ»، نماینده زرتشتی، در روز روشن هدف گلوله قرار گرفتند، «فرخی یزدی» به طور ناگهانی در بیمارستان زندان درگذشت و «سید حسن مدرس» به روستایی دورافتاده در خراسان تبعید و در آن‌جا به طرز مشکوکی درگذشت.

رضاشاه هم‌چنین وزرای کابینه را با هدف انتخاب افرادی سر به راه در راستای داشتن کابینه‌ای باثبات دست‌چین می‌کرد. برخلاف دو دهه‌ی آخر حکومت قاجار که 35 بار نخست وزیر و 60 بار کابینه عوض شده بود، در 15 سال حکومت رضاشاه، تن‌ها 10 کابینه تشکیل و هشت نخست وزیر برگزیده شد. هرچند در این سال‌ها برخی از اعضای کابینه از میان طبقه متوسط و روشن‌فکران تحصیل‌کرده در خارج از کشور یا دارالفنون بودند، اما به قول «حسین بشیریه»: «حکومت غرب‌گرا و اصلاح‌طلب رضاشاه، برخی از خواسته‌های اولیه روشن‌فکران ایران را در زمینه مبانی دولت مدرن، ناسیونالیسم ایرانی، جلوگیری از نفوذ روحانیت، احیای مفاخر ایران باستان، اصلاحات دیوانی و اداری و تمرکز سیاسی برآورده ساخت. هرچند خواست‌های دیگر آن‌ها را در زمینه حکومت قانون و آزادی و لیبرالیسم سرکوب کرد».

رضا شاه در دوره نخست زمام‌داریش به تقریب تمامی گروه‌های اجتماعی را به هم‌راه خود داشت اما خوی استبدادی وی نیمه دوم حکومتش را به سمت و سویی سوق داد که همه از او رنجیده بودند و حتی متحدین بسیار نزدیکش مثل «داور» یا «تیمور تاش» از اطراف او پراکنده و یا با دسیسه‌هایش نابود شدند.

در واقع پیوستن روشن‌فکران به دیوان‌سالاری رضاشاه، از یک طرف موجب برخی اصلاحات در ساختار دیوان‌سالاری دولتی شد (مانند نوسازی دست‌گاه قضایی با تلاش «علی‌اکبر خان داور»)، اما از طرف دیگر روشن‌فکران را در انجام کار ویژه خویش یعنی دفاع از حق، عدالت و آزادی ناتوان ساخت. در این مقطع، مبانی حکومت دیکتاتوری رضاشاه با اصول و ارزش‌های پذیرفته جامعه روشن‌فکری در تضاد بود.

برآیند هم‌کاری روشن‌فکران و رضاشاه، پیش‌رفت و توسعه همه جانبه کشور نبود و تضاد میان اندیشه‌های روشن‌فکری، مانند آزادی‌خواهی از یک طرف و هم‌کاری با حکومت دیکتاتوری از سوی دیگر، این هم‌کاری را به بن‌بست کشاند. سرانجام روشن‌فکران، نتوانستند جای‌گاه مناسبی در ساختار نظام سیاسی پهلوی اول به دست آورند و حتا برخی از آن‌ها، جان خود را بر سر این همکاری گذاشتند.

نکته‌ی مهم دیگر این است که اصلاحات رضاشاه قدرت اقتصادی و سیاسی روحانیون و روسای ایلات و عشایر را به شدت تضعیف کرد. قدرت اقتصادی و به‌ویژه قدرت سیاسی بورژوازی سنتی نیز در دوران حکومت وی، در مقایسه با دوره انقلاب مشروطه تضعیف شد.  به‌رغم این‌که حدود نیمی از نمایندگان مجالس شورا در دوران حکومت رضا شاه برخاسته از خانواده‌های اشراف زمین‌دار بودند، اما ماهیت مسخ شده مجلس در رژیم رضا شاه مانع از برخورداری اشرافیت زمین‌دار از قدرت سیاسی واقعی می‌شد. جدا شدن دولت رضا شاه از نیروهای اجتماعی سنتی، ناشی از تعادل طبقاتی‌ای بود که خود، محصول عدم تفوق هر یک از نیروهای اجتماعی رقیب و معارض در جریان انقلاب مشروطه بود. در دوران رضا شاه به تدریج طبقه حاکمه جدیدی در ایران شکل گرفت که متشکل از نظامیان، دیوان‌سالاران مدرن و پاره‌ای از روشن‌فکران بود.

البته ارتش ایران در آن دوره، متشکل از گروه‌های نوخاسته‌ای بود که مستقل از اشرافیت زمین‌دار عصر قاجار بودند اما به تدریج با تصرف و تصاحب املاک و اراضی گسترده، بخش عمده‌ای از طبقه جدید زمین‌دار ایران را تشکیل دادند. رضا شاه خود نیز در صدر سایر نظامیان به یکی از همین زمین‌داران بزرگ ایران بدل شد. در دوران حکومت رضا شاه، بودجه ارتش به طور معمول یک‌سوم کل بودجه کشور را تشکیل می‌داد اما این رقم در سال 1310 خورشیدی به 47 درصد نیز رسید. در سال 1300خورشیدی دانش‌کده افسری در ایران تاسیس شد و تا سال 1320، شمار نظامیان از 40 هزار نفر به150 هزار نفر رسید. هرچند رضاشاه معتقد بود «هر مملکتی رژیمی دارد، رژیم ما هم یک نفره است»، اما تکیه‌زدن وی بر عالی‌ترین مسند قدرت، ورود غیرمستقیم نظامیان به عرصه سیاست را نیز در پی داشت، به نحوی که فرماندهان ارتش در اداره امور بسیاری از استان‌ها بر مقامات غیرنظامی تفوق یافتند. اما ارتش به صورت غیرمستقیم قدرت سیاسی را در دست داشت و حکومت رضا شاه مبتنی بر «کابینه نظامی» نبود.

نقش سیاسی با واسطه ارتش در رژیم رضا شاه، ناشی از ساخت «پاتری‌مونیال» (پدرشاهی) ارتش ایران بود، به این معنا که سلطه رضا شاه بر ارتش مانع از استقلال عمل نظامیان می‌شد. به هر حال رضا شاه درصدد بود تا طبقات جدیدی را به عنوان مبنای اجتماعی رژیم سیاسی خویش جای‌گزین طبقات سنتی کند اما در فاصله 1320-1304 خورشیدی موفق نشد چنان پایه اجتماعی محکمی برای حکومت خود فراهم سازد که مانع از سرنگونی‌اش به‌دست متفقین شود یا لااقل نیروی خارجی را در ورود به خاک ایران به تردید و تامل وادار کند. سکوت رضایت‌آمیز طبقات سنتی و به‌خصوص روحانیت (که از امکان صدور فتوای جهاد علیه متجاوز خارجی برخوردار بود) نسبت به سرنگونی رضا شاه توسط نیروی اشغال‌گر خارجی، تاوان سیاست سرکوب‌گرانه‌ای بود که رضا شاه در قبال طبقات سنتی در پیش گرفته بود.

در مجموع باید گفت رضا شاه در دوره نخست زمام‌داریش به تقریب تمامی گروه‌های اجتماعی را به هم‌راه خود داشت اما خوی استبدادی وی نیمه دوم حکومتش را به سمت و سویی سوق داد که همه از او رنجیده بودند و حتا متحدین بسیار نزدیکش مثل «داور» یا «تیمور تاش» از اطراف او پراکنده و یا با دسیسه‌هایش نابود شدند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , ,