Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
در مسیر

«پایان به سبک هندی»

2012 May 19

سی و چند روز از آغاز سفر گروه میگذره و در این مدت ماجراهای مختلفی رو پشت سرگذاشتیم . در اولین کشور به لطف خدا هزار و هفتصد کیلومتر رکاب زدیم و مجموعه خوبی از تصویر و فیلم رو تهیه کردیم .

با توجه به اینکه مطالب رو هر چند روز توی سایت میذاریم و به همین خاطر حجم عکس ها و نوشته ها خیلی زیاد میشه از نوشتن خیلی از جزئیات و حواشی معذوریم و صد البته تموم این مطالب در دفترچه هایی که همراهمون هست به صورت مکتوب حفظ و ان شاءالله در بازگشت از سفر به صورت کتابی مصور در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت . از صبر و متانت دوستانی که مهربانانه در طول سفر همراهمون هستند و هر روز به سایت سر می زنند صمیمانه سپاسگذاریم و ازشون عذرخواهیم که هنوز نتونستیم در خصوص نوشتن سفرنامه به روز باشیم ولی انشاء الله این مشکل به زودی رفع خواهد شد و اما ماجراهای سفرمون :


* یکشنبه بیست و پنجم دی ماه نود :

امروز حدود ساعت یازده صبح رسیدیم به شهر واراناسی ( بنارس )، شهری که تعریفشو زیاد از هندی ها شنیده بودیم ، چون توی شهرهای بزرگ برامون امکان چادر زدن نیست ، بالاجبار رفتیم هتل و یک اتاق گرفتیم . اسم هتلی که توش اتاق گرفتیم سوریا بود و خوشبختانه نت هم داشت . سریع دوشی گرفتیم و لباسی عوض کردیم و رفتیم داخل شهر .

یک ریشکا ( تاکسی موتوری ) گرفتیم و مستقیم رفتیم تا کنار رود گنگ ، جایی که همه اتفاق های واراناسی اونجا می افته .از مرده سوزی گرفته تا مراسمات مختلف مذهبی .
همونطور که فکر می کردیم اونجا حسابی شلوغ بود و فضا حسابی توریستی . رود گنگ برای هندوها مقدسه و اعتقاد دارن هرکس خودش و در آب اون شستشو بده همه گناهانش پاک میشه و اگر کسی در کنار اون بمیره و یا خاکسترش در اون ریخته بشه هم پاک  و عاری از گناه خواهد شد . عدهء زیادی از گوشه و کنار هند و گاهی هم از بقیه کشورهای دنیا ، برای اینکه کنار رود گنگ بمیرن و عاری از گناه بشن سالهای آخر عمرشون رو میان اینجا و در ریاضت زندگی می کنن تا بمیرن و جسدشون در کنار رود سوزونده بشه و خاکسترشون تقدیم گنگ بشه .

خب مسلما تماشای سوزونده شدن اجساد مردگان روی توده ای از هیزم و استشمام دود و بوی گوشت سوخته اصلا حس و حال خوبی رو در ما ایجاد نکرد و حال هر سه تاییمونو بد کرد .
قسمت مرده سوزی فضایی شبیه فیلم های ترسناک و به قول محمد ” جهنمی ” ایجاد کرده بود .
چند دقیقه بیشتر اونجا نبودیم و زود فرار کردیم .

در قسمت های دیگهء کناره  رود ، مراسمات مختلفی انجام میشد ، یه جا که پله های زیادی داشت کلی شمع کوچک روشن کرده بودند که فضایی بسیار زیبایی ایجاد شده بود .

یه جای دیگه یه گروه پنج نفره حرکات خاصی رو  با موسیقی رو به رود انجام میدادن که به نظر یه مراسم خاص مذهبی مربوط به هندوها بود ، یه جای دیگه یه عده خودشونو توی آب رود میشستن و جالب اینکه با عزت و احترام از این آب آلوده به خاکستر مردگان و خیلی چیزای دیگه  به عنوان تبرک چند جرعه می نوشیدند .

خلاصه اوضاعی بود در نوع خودش ، یه جا یه عده شبیه دراویش دور یک بنده خدایی جمع شده بودن که صورتش شبیه مرد فیل نمای فیلم دیوید لینچ بود ، آتیشی روشن کرده بودن و ورد می خوندن و برای خودشون فضایی داشتن . هیزم فروشا هم که بازارشون سکه بود برای فروش به ماموران جهنم ، ببخشید ماموران سوزاندن اجساد .
این وسط توی دست و پا هم پر بود از سگ و گاو که همینطور می لولیدن و یه عده شون خواب بودن و یه عده شونم برای خودشون جولون میدادن .

با چند نفر توریست کره ای و یک توریست دل کنده از دنیای اسپانیایی که برای دلش گیتار می زد آشنا شدیم و گپی زدیم . ساعت حدود ده شب بود که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم هتل .

* دوشنبه بیست و ششم دی ماه نود :

چند عامل  باعث شد که ما زیاد تر از یک شب در واراناسی نمونیم ، مهمترین این علت ها محدود بودن زمانمون به خاطر مدت ویزامون بود . ظهر هتل رو تحویل دادیم و البته یک پنچری هم توی هتل داشتیم که باز نوبت فرید بود که همونجا پنچری رو گرفت .

دیشب توی گشت و گذارمون توی نت متوجه شدیم گزارش چند روز اول سفرمون به لطف آقا غفوریان خبرنگار روزنامه خراسان در ویژه نامه خراسان رضوی نوزدهم دی چاپ شده که برامون جالب بود . قبل از ترک واراناسی به اصرار یکی از هندی ها سری به یک کارگاه ابریشم بافی زدیم که البته در راستای طرحمون هم بود ،

کارگاه جالبی بود که تولیدات بسیار نفیسی هم داشت ، وقتی خواستیم کارگاه رو ترک کنیم بنده خدا گفت خب حالا چی می خرین ؟!بعدش تازه فهمیدیم جریان چیه و کلی براش توضیح دادیم که ما با دوچرخه ایم و اولا پول نداریم از این چیزا بخریم دوما جا نداریم از این چیزا ببریم . بنده خدا هم خورد توی ذوقش طفلک .

واراناسی رو با همه ماشین ها و شلوغی ها و دود و بوق و گاو و سگ و مرده های سوخته و هیزمای نسوخته و آب گل آلود گنگش ترک کردیم و سی تا رکاب زدیم تا رسیدیم به خارج از شهر و چون دم دمای غروب بود توی یک فضای باز که تک درختی داشت و دو تا ساختمون برای چادر زدن توقف کردیم .

همون نزدیکی یه عده بچه داشتن کریکت ( بازی محبوب هندی ها ) بازی می کردن که چون ما براشون از بازی جالب تر بودیم با دیدن ما حلقه زدن دورمون . اول بچه های خوبی به نظر می اومدن بعد کم کم شروع کردن به شیطنت و سیخ زدن به دوچرخه ها . مدام هم به تعدادشون اضافه میشد . حالا هوا هم تاریک شده و ما نه راه پس داریم و نه پیش .

بچه ها بساط شام رو مهیا کردن و در زیر نگاه کنجکاو کلی بچه قد و نیم قد و زیر نور چراغ قوه ، محمد مشغول درست کردن دمی شد و فرید هم مسئولیت تهیه خورشت ! رو به عهده گرفت .چه شود … ! خورشت فرید توش همه چی داشت ، سوپ و سویا و هویج و سیب زمینی و فلفل سبز و سیر و پیاز و الی آخر . دمی محمدم شبیه کته شد اما سرجمع همه چی خوب بود ، ناشکری نکردیم و تا آخر خوردیم البته موقع شام خوشبختانه بچه ها ترکمون کرده بودن که باز دوباره چن تاشون برگشتن و توی اون تاریکی که چشم چشمو نمی دید ما اصلن نمی دونستیم این صدای دور و برمون پچ پچ آدماست یا موجودات دیگه !

حالا نگو این ساختمونایی که کنارش توقف کردیم بودم معبد هم بوده و خالی از سکنه و مقدس .
خلاصه به هر مصیبتی بود چادر زدیم و هشت شب زیر آسمون خدا و سقف توری چادر ، و در حالیکه دوچرخه ها رو به میله چادر قفل کرده بودیم به خواب غفلت فرو رفتیم .

* سه شنبه بیست و هفتم دی ماه نود :

ساعت پنج صبح از صدای همهمه بیرون از چادر از خواب پریدیم ! انگار کلی آدم دور و بر چادر جمع شده بودن و هی چادرو هم تکون میدادن و از حرفاشون میشد فهمید که دارن درباره ما صحبت می کنن ، یه صداهای عجیب و غریب هم مثل ورد با صدای بلند از خودشون در می آوردن که به گمونمون داشتن توی معبد دعا می خوندن .ما توجهی نکردیم و تا ساعت هفت هر طور بودتوی چادر موندیم و بعد یا علی گفتیم و زدیم بیرون .
یه بیست نفر دور و بر چادر بودن ، توی اون ساختمون خالی و معبدشون که زمینشم از خاک نرم پر شده بود مراسم کشتی محلی برپا بود ، یه چیزی توی مایه های ورزش باستانی خودمون ، چند نفر از جووناشون اون تو داشتن کشتی میگرفتن و بقیه هم از بیرون تماشاگر و تشویق کننده بودن . مراسم جالبی بود که سوژهء  خوبی هم برای عکاسی ما بود .

ساعت هشت زدیم به جاده ای که هر چه بیشتر در اون پیش میرفتم زیباتر میشد و هوا هم که عالی بود ، توی راه به فضاهای کوهستانی هم رسیدیم که چون توی مسیر کوهی ندیده بودیم برامون جالب بود .

بعد از طی کردن حدود صد کیلومتر ساعت شش توی یک ساختمون خالی از سکنه که کنارش یک تلمبه هم هست توقف کردیم .دور و برمونم کسی نیست و جبران شلوغی دیشب امشب در آرامشیم . محمدم امشب سنگ تموم گذاشت و یک استامبولی چرب و چیلی درست کرد که خیلی هم چسبید . جای همه دوستان خالی .
رادیوی وطن رو گرفتیم و از احوال ملت جویا شدیم و گپ و گفتگویی کردیم و یک شب بدون تماشاگر ، در آرامش ، به خواب رفتیم .

* چهارشنبه بیست و هشتم دی ماه نود :

دیگه سیستم بدنمون طوری شده که ساعت شش صبح به بعد خوابمون نمیبره . امروز هوا مه آلود بود و مسیر رو به سمت بالا ، از ارتفاع هشت متری از سطح دریا اوج گرفتیم به ارتفاع دویست متر و بالاتر و این سر بالایی و البته باد مخالف کمی حرکتمون رو کند کرده بود .امروز رسیدیم به ایالت بیهار ، کلا مردم هندوستان هر ایالت با ایالت دیگه اش فرق می کنن هم از لحاظ فرهنگی و هم از لحاظ زبان و لهجه و شکل ظاهری ، توی راه توقف های زیادی برای پاسخ دادن به سئوالات مردم داشتیم و البته همه مهربان و صمیمی و ما هم پذیرای محبتشون بودیم .

امشب توی یک فضای جنگل مانند چادر زدیم ، تماشاگرامون چند نفر بچه بیشتر نبودن ویکی دو تا سگ ، امشبم محمد سرآشپز بود و باز غذای مخصوص خودشو درست کرد ترکیبی از پلو و سبزیجات مختلف با روغن زیاد و سیر . دستش درد نکنه
فقط اگه امشب بارون میگرفت کارمون تموم بود .

* پنجشنبه بیست و نهم دی ماه نود :

دیشب یه نم بارونی زد و ترسوندمون ولی زود بند اومد و البته چادر فرید هم خداییش خوب مقاومه و خوب جواب داده زیر بارون ، امروز هم مسیرمون به سمت بالا بود ، از دویست متری سطح دریا باید به ارتفاع چهارصد متری می رسیدیم ، مسیر پر از فراز های خیلی فراز ! و نشیب های نرم ، آفتاب هم که تند کرده بود و خوب عرقمونو درآورد ،

امروز یک میمون عجیب و غریب سیاه و سفید که دم خیلی بلندی هم داشت کنار جاده دیدیم که داشت با سرعت می دوید ، فکر کردیم داره برای خودش میره که یهو تغییر جهت کرد و اومد دنبال ما ، صورتش کاملا سیاه بود با دندونای تیزی که وقتی نشونمون داد ما دو تا لاستیک داشتیم شیش تا دیگه هم قرض کردیم و فرار کردیم البته جاده هم شیب بود وگرنه حسابمون با کرام الکاتبین بود ، خصوصا اینکه معادلاتمون در نوع برخورد با این موجود کلا بهم ریخت چون می دونستیم چطوری با یک سگ مهاجم برخورد کنیم اما با میمون وحشی و مهاجم خصوصا با اون چهرهء خشن و غیر دوستانه اصلا آمادگی ذهنی نداشتیم . خلاصه بخیر گذشت .

به ارتفاع حدود چهارصد متری و بالای جاده  که رسیدیم یهو هوا عوض شد و ابر و رعد و برق و بارون شدید گرفت و مجبورم کرد یه نیم ساعتی توقف کنیم .فضای روستایی که موقع بارون توش توقف کردیم شبیه روستاهای شمال کشور خودمون بود ،سر سبز و زیبا با آب و هوایی شرجی و گرم ، بعد از بارون هوا عالی شد ولی چون رو به تاریکی می رفت زیاد رکاب نزدیم و برای امشب هم ساختمونی که دراش قفل بود و قسمتی داشت که سقفی روش بود و میشد تو چادر زد رو برای اسکان انتخاب کردیم .

امشب فقط یک تماشاگر داشتیم که اونم خیلی اصرار داشت از ما پول بگیره که در تلاشش ناکام موند و قبل از شام مارو ترک کرد .امشب دیگه از پلو خبری نبود و به سوپ آماده قناعت کردیم . امروز توی یک پمپ بنزین توی مسیر ، سرمونو زیر شیر آب شستیم و امشب خوب موهامون تر و تازه شده بود .

* جمعه سی ام دی ماه نود :

صبح در فضای مه آلود زدیم به جاده و باز درگیر سربالایی ها و سراشیب ها شدیم . البته زیبایی جاده و خوب بودن جاده خستگی رو از تنمون میگرفت و بهمون انرژی میداد . یکی از خصلت های جاده در عین جدی بودن همیشگیش ، مهربونیشه ، اگه سربالایی های خیلی سختی رو پیش روت میذاره بعدش با یک سرپایینی با صفا ، دلتو آب می کنه و تازه ات می کنه ، این صعود ها و فرود ها ، این ریاضت و لذت ، این تجربه همنشینی با جاده ، معنی زندگی رو بیشتر و دقیقتر به آدم می فهمونه . جاده مسافرش رو رو به جلو فرا می خونه و بهش به عقب برگشتن رو توصیه نمی کنه ، جاده فرا روی مسافرش رو تا جایی که چشم اون یاری کنه باز می کنه و مسیر رو بهش نشون میده ، دست اندازاش تلنگره و شونه های خاکیش آوانس ، مسافری که حواسش به جاده باشه جاده خوب هواشو داره …

امروز صد کیلومتر رکاب زدیم و یک مدرسه قدیمی و خالی کنار جاده که ساختمونش کمی هم ترسناک بود رو برای خواب انتخاب کردیم . توی راه ماهی خریده بودیم و شب فرید شام خوشمزه ای رو با ماهی درست کرد . هیچ موجود  زنده ای ( حداقل آدم ) دور و برمون نبود و چادرمون رو درست بالای یک قبر که احتمالا مال موسس مدرسه بودیم زدیم .

فرید میگفت اگه تنها بودم اصلا همچین جای وحشتناکی چادر نمی زدم دیگه خودتون تا آخرش بخونید .
توی چادر بودیم و در تاریکی مطلق که یهو ساعتای هشت شب توی اون سکوت محض متوجه صدای چند نفر آدم که داشتن نزدیک چادر میشدن و نور چراغ قوه هاشون می افتاد روی چادر شدیم . یه هف هشت نفری جوون بودن   که اومده بودن توی اون ساختمون و صدای حرف و خنده شون مدام نزدیک تر می شد . اومدن دور چادر و کمی داد و بیدا و خنده و تکون دادن چادر ، ما هم که ساکت ! انگار اصلا نیستیم . خوشبختانه بعدکه حس کنجکاویشون تموم شد رفتن و ما هم خدا رو شکر کردیم چون توی اون ساختمون خرابه و به دور از جاده و آبادی ،
اگه کنجکاویشون بیشتر طول می کشید اوضاع بغرنج میشد .
حالا اونا که رفتن باز جریان دیگه ای شروع شد ، اونم شروع باد وطوفان و صدای به هم خوردن درای ساختمون و پیچیدن صداش توی فضای محوطه بود . همه جور صدایی می اومد جیغ  و تق و توق و قیییژ و ویییژژژ و خلاصه اوضاعی داشتیم تا صبح .

* شنبه یکم بهمن ماه نود :

بلاخره دیشبم صبح شد و البته باز یه پنچری برای دوچرخه من به ارمغان داشت .
امروز باید به ایالت بنگال شرقی می رسیدیم ، آخرین ایالت هند در مسیر که بعد از اون پرونده هند برای ما تموم میشد و  البته در اونجا قرار بود سری به روستای پندیشور بزنیم . جایی که به گفته آقای رضایی ( کارشناس فرهنگی خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران در دهلی ) محل زندگی عده ای بود که اجدادشون صد سال قبل برای تجارت از شیراز و کرمان به هند اومده بودند و تعدادیشون در اینجا اقامت کرده بودند و جالب اینجا بود که این افراد به زبان فارسی صحبت می کردند و آداب و فرهنگ و حتی نام های ایرانی رو حفظ کرده بودند . حدود صدوبیست کیلومتر رکاب زدیم تا ساعت سه بعد از ظهر که رسیدیم به محل قرارمون با شاه علی ، کسی که مولانا و روحانی پندیشور بود ومسئولیت مدرسه ای که خانه فرهنگ ایران در دهلی در پندیشور ساخته بود رو به عهده داشت .
حدود ده  نفر با ماشین به استقبالمون اومدن و برامون خیلی جالب بود که همه به زبان شیرین فارسی قدیمی با ته لهجه شیرازی و کرمانی صحبت می کردند . قرار شد با دوچرخه یه سی و سه کیلومتر دیگه دنبال ماشین حرکت کنیم تا برسیم به پندیشور ، راه افتادیم وتوی جاده ای که پر از دست انداز و پیچ خم بود دنبال ماشین رفتیم تا برسیم به مقصد ، همینطور که می رفتیم هوا رو به تاریکی رفت و قسمت هایی از راه رو در ظلمات حرکت کردیم و چند بارم مهمون چاله و چوله ها شدیم و رکورد رکاب زدن توی این چند روزمون رو شکستیم و بلاخره بعد از یک ساعت رسیدیم .
به محض رسیدنمون مردم مهربون و بچه های شیرین زبون پندیشور به گرمی به استقبالمون اومدن و با گفتن سلام علیکم آقا و خوش آمدید همهء خستگی راه رو از یادمون بردن . حس و حال عجیبی داشتیم که توی دل هند در بین هموطنانمون هستیم و اصلا حواسمون به هیچی نبود جز حال و احوال با مردم و صحبت با اونا ، بچه ها با شاخه گل سرخ ازمون استقبال کردن و بزرگترا با خوشرویی و مهربانی .جالب بود که اسامی بچه ها هم کاملا ایرانی بود مثل نازنین ، مهناز ، زمانه ، خاتون ، لیاقت و ….
بابر علی   ،پسر آشیخ علی ( بزرگ قبیله ایرانیان پندیشور ) برامون از قدمت حضور ایرانی ها در اونجا گفت و گفت که پدرش متاسفانه به علت کسالت در بیمارستان بستریه . مدتی در بین مردم بودیم و بعد به مدرسه حضرت ولی عصر ( عج ) رفتیم ، این مدرسه به همت خانه فرهنگ ایران در دهلی برای تحصیل و آموزش بچه های ایرانی ساخته شده بود و البته فقط یک کلاسش آماده بود و بقیه ساختمان مدرسه به علت تموم شدن بودجه اولیه نیمه کاره مونده بود
توی همون کلاس اقامت کردیم و ساعاتی بعد شاه علی هم که از کلکته تازه رسیده بود به دیدنمون اومد و به گرمی از ما استقبال کرد .
قرار بر این شد که فردا به دیدن ایرانی هایی بریم که در کنار خط راه آهن اونجا در فقر زندگی می کردند و از اونها فیلم و عکس تهیه کنیم . شب با شاه علی و بابر علی در مورد مشکلات مردم ایرانی پندیشور و بودجه لازم برای تکمیل ساختمان مدرسه و بهره برداری کامل اون و امکانات آموزشی مورد نیازشون صحبت کردیم .
شب توی همون کلاس خوابیدیم .

* یکشنبه دوم بهمن ماه نود :

ساعت شش صبح بیدار شدیم و صبحمون رو با چای ایرانی آغاز کردیم . امروز مدرسه تعطیل بود اما به خاطر ورود ما بچه ها قرار بود ساعت نه بیان مدرسه ،

بازدیدی از ساختمان و صحن مدرسه داشتیم و گپ و گفتی با چند نفر از ایرانی های مقیم پندیشور تا اینکه بچه ها از راه رسیدن و در یک چشم به هم زدن حیاط مدرسه پر شد از هشتاد بچه قد و نیم قد و دختر و پسر .

ما اومدیم توی اتاق برای خوردن صبحانه و چند دقیقه بعد که اومدیم بیرون بچه ها با گفتن عطر گل محمدی به شهر ما خوش آمدی و جهوری اسلامی زنده باد از ما استقبال کردند و شاه علی هم به گردن هر کدوممون یک دسته گل بزرگ انداخت و خلاصه حسابی شرمندمون کردن .

چند جمله ای با بچه ها و مردمی که اومده بودند صحبت کردم و بعد با چند نفرشون مصاحبه کردیم و عکسی به یادگار گرفتیم و بعد قرار شد به خونه ایرانی های مقیم کنار ریل راه آهن بریم .

متاسفانه فضایی که اونجا در اختیار ایرانی ها بود به وضع متاثر کننده ای فقیرانه و بدون امکانات بود و طبق گفته شاه علی زمین اونجا هم در مالیکت راه آهن هند بود که چند بار به مردم ساکن اونجا برای تخلیه اخطار داده بود .
مردم اونجا هم کاملا فارسی بلد بودند ، امرار معاششون از طریق فروش انگشتر و عینک بود و البته اکثرا هیچ امکانات اولیه ای هم در خونه هاشون نداشتند . همه می خواستند به سرزمین مادریشون برگردند و از موندن در اونجا ناخشنود بودند .

حسینیه ای هم اونجا بود به اسم کربلا که از همون صد سال قبل محل عزاداری ایرانی های مقیم هندوستان بوده و هنوز هم مکانی برای عزاداری اونهاست . با چند نفرشون صحبت کردیم و خونه هاشون رو دیدیم .بعد از اونجا به سمت پندیشور و جایی که در بدو ورودمون مورد استقبال مردم قرار گرفته بودیم رفتیم و با مردم ایرانی اونجا هم گپ و گفتی داشتیم و وضعیت نابسامان زندگی اونها رو هم دیدیم .

دیدن بچه های نازنینی که با لهجه های زیبا و هوش سرشارشون  توی اون فضا زندگی می کردن برامون تاسف بار بود .تعداد ایرانی های مقیم پندیشور حدود دویست نفر بود که در قالب هفتاد نفر اونجا زندگی می کردند .
بعد از تهیه فیلم و عکس به مدرسه برگشتیم و وسایلمون رو جمع کردیم و قرار بر این شد که راهی بیمارستانی بشیم که آشیخ علی اونجا بستر بود و به عیادت ایشون بریم .

عینک منم توی این هیر و ویر گم شد که حسابی مایه دردسر من شد چون با این هوای غبار الود و پرگردخاک و آفتاب تند هندوستان حسابی بهش نیاز داشتم .
از مردم خوب و هموطنمون در پندیشور خداحافظی کردیم و راهی بیمارستان شدیم . حدود سی کیلومتر رکاب زدیم تا ساعت پنج عصر به اونجا رسیدیم .

سیدنظر علی برادر بابر علی و  پسر بزگ آشیخ علی اونجا منتظرمون بود و بهمراه هم رفتیم به دیدن آشیخ علی ، بزرگ قفبیله ایرانی ها و کسی که هویت اصیل فارسی ایرانی های مقیم پندیشور بود . خب تنهایی و اوضاع نامساعد حال ایشون در بیمارستان هم در نوع خودش مایه تاسف بود ، خصوصا اینکه  مردم پندیشوراز پس هزینه های سنگین درمان ایشون برنمی اومدن و با اینکه خانه فرهنگ کمک ایی کرده بود ولی هنوز به بیمارستان بدهکار بوندند .
آشیخ علی با اینکه حالش خوب نبود اما با قدرت و صلابت خاصی صحبت می کرد و از مردمش می گفت . من یک تسبیح که از مشهد با خودم برده بودم به عنوان هدیه به ایشون دادم .
براشون آرزوی سلامتی کردیم و از بیمارستان خارج شدیم .
بابرعلی یک انگشتر که ساخت خودش بود به عنوان یادگار به من داد و ازمون خواست سلام مردم پندیشور رو به ایرانی ها برسونیم .

بعد از این ملاقات های فراموش نشدنی ، جاده رو در پیش گرفتیم و با یک دنیا خاطره و دیده ها و شنیده هامون از ایرانی های پندیشور ، راه رو ادامه دادیم .

* دوشنبه سوم بهمن ماه نود :

امروز باید خودمونو به شهر کلکته می رسوندیم ، جاده خیلی خوب بود و هوا عالی و همین باعث میشد توقف زیادی نداشته باشیم و خیلی خوب رکاب بزنیم ، قرار بر این بود که شب بریم خونه شاه علی در کلکته و ما باید حدود دویست کیلومتر رکاب می زدیم تا بتونیم خودمونو به محل قرار برسونیم . شب حدود ساعت هفت رسیدیم به کلکته و حدود یکساعت رکاب زدیم تا به خونه شاه علی رسیدیم ، شاه علی ، اتاقی رو در خونهء کوچک و ساده خودش برای ما آماده کرده بود و شب رو همونجا به صبح رسوندیم .

* سه شنبه چهارم بهمن ماه نود :

امروز صبح ، دوچرخه ها رو گذاشتیم خونه شاه علی و راهی شهر شدیم تا اگر شد عکسی بگیریم و شهر کلکته رو ببینیم . شهر پر از تاکسی های زرد رنگ بود و شلوغی و ازدحام و بوق ، اینجا هم به خوبی مشهود بود . چون این روزها روز ملی ارتش هند و مراسمات خاص این جریانه اکثر جاهای دیدنی شهر مثل ویلیام فورت و خانه ویکتوریا در اختیار ارتش و تعطیل بود و ما از این بابت شانس نداشتیم .سیستم خیابونها و تابلوهای راهنمایی و رانندگی اینجا از دهلی خیلی بهتر بود و از لحاظ معماری هم شدیدا تحت تاثیر معماری انگلیسی بود . محیط شهری کلکته خیلی بهتر از شهر دهلی بود ولی خیلی از معضلات و نابسامانی های اونجا در این شهر هم دیده میشد .تا شب ساعت هفت توی شهر بودیم و بعد یه تاکسی (ماشینی که اینجا برای تاکسی مورد استفاده قرار میگیره  آمباسادوره ) گرفتیم و برگشتیم خونه شاه علی .

شام هم مهمون شاه علی بودیم و قرار بر این شد که فردا صبح به سمت مرز حرکت کنیم .

* چهارشنبه پنجم بهمن ماه نود :

صبح از شاه علی خداحافظی کردیم و حرکت کردیم به سمت شهربنگوآم ، هرچی رکاب می زدیم از این شهر خارج نمیشدیم ! کلی توی ترافیک معطل موندیم و کلی دود و انواع بوهای مطبوع و نامطبوع رو استنشاق کردیم و توی چاله چوله افتادیم اما مگه این شهر تموم میشد .

ساعت پنج توی یک پمپ بنزین خارج از شهر توقف کردیم ، سی کیلومتریه بنگوآم ، و آخرین شبمون در هندوستان رو اونجا سپری کردیم .

* پنجشنبه ششم بهمن ماه نود :

ساعت یازده رسیدیم به مرز هندوستان و بنگلادش ، دقیقا هزار و هفتصد کیلومتر در کشور هندوستان رکاب زدیم . پلیس گمرک  هند استقبال خبی از ما داشت و اونجا با یکی از ماموران پلیس هم دوست شدیم به اسم شانان که وقتی فهمید ما این مسیر رو رکاب زدیم خیلی هیجان زده شد و کلی بهمون انرژی داد . بعد از زدن مهر خروجی وارد کشور بنگلادش شدیم و اونجا هم مورد استقبال خوب و مهربانانه مامورین پلیس گمرک بنگلادش قرار گرفتیم و بدون هیچ مشکلی وارد دومین کشور شدیم و پرونده کشور زیبای هندوستان رو با همه خاطرات خوبش بستیم .

…………………………………
پی نوشت :

– از محبت همه دوستانی که از طریق کامنت در این وب سایت و ایمیل ابراز لطف  و همراهی کردند بسیار ممنونیم .
دوستانی که مایلند خبرنامه به روزرسانی سایت براشون ایمیل بشه لطفا در قسمت عضویت سایت ثبت نام کنند .
– توی این سفر خیلی جای همسفرای خوبمون علی اصغر نصری و علیرضا کرمزاده خالیه ، امیدواریم هرجا که هستند خوب و سلامت باشند.
– از نویسنده وبلاگ شاتوت به خاطر مطلب طنز جالبی که در مورد ما نوشته بود و حسابی مارو خندوند ممنونیم ولی در مورد پریدن از دیوار تاج محل باید بگیم سعی خودمونو کردیم ولی دیوارش خیلی بلند بود ، آمیتاپاچان هم بچهء کوچه زردیه نه طبرسی و فرید هم در مورد موزها به کاهدون زد چون موزها کلا آفت زده بودن و از رده خارج .
– از حاج خانم ادیبی ( مامان محمد ) به خاطر آموزش بسیار خوب آشپزی به محمد سپاسگذاریم .
– این لب تاپ هم در نوع خودش نعمتیه برای ما ، هر وقت دارم نوشته های سایت رو تایپ می کنم یادی از آقای هاشم یارحمیدی می کنیم به خاطر لطف همیشگیشون نسبت به ما و این هدیهء با ارزششون ، هرکجا هستند سلامت و برقرار باشند .
– در مورد عصای حضرت موسی باید عرض کنم خدمت دوستان که حق با شماست ولی از کجا میدونید حضرت عیسی ( ع ) عصا نداشت ؟ آخه خدا رو خوش میاد من اینهمه بنویسم توی این کشور غریب بعد شما همون نصف خط رو از ما سوتی بگیرید ؟ گرچه که خطای نوشتاری در این مورد به عمد بود که ببینم اصلا حواستون به نوشته ها هست یا نه !
– یک شماره حساب از آقای شاه علی گرفتیم برای دوستان خیری که مایلند در ساخت و اتمام ساختمان مدرسه حضرت ولی عصر ( عج ) در پندیشور که برای ایرانیان اونجا توسط خانه فرهنگ ایران در حال ساخته ، کمک کنند بتونن به اون شماره حساب کمک های نقدی خودشون رو واریز کنند . دوستانی که مایل به اطلاعات بیشتری بودند از قسمت ارتباط با ما در سایت برامون ایمیل بفرستن تا اطلاعات لازم براشون ارسال بشه .
– دوستانی که به حرم آقا امام رضا ( ع ) برای زیارت تشریف میبرن لطفا نایب الزیاره ما هم باشند و سلام گرم ما رو به آقا برسونن .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

TAGS: , , ,