Saturday, 18 July 2015
20 September 2021
هفت‌سنگ

«بازی موهای بلند»

2012 May 20

رضا حاجی‌حسینی / رادیو کوچه

از مدرسه برمی‌گشتیم. تابستان بود. رفته بودیم فوتبال بازی کنیم و حالا خسته و عرق کرده، دست‌جمعی کوچه ‌پس‌کوچه‌های فرعی را می‌رفتیم تا به خیابان اصلی برسیم و بعد هر کس راه خودش را برود. گرم بگو بخند بودیم که یک وانت نیروی انتظامی پیش پای‌مان ترمز زد. افسر کنار دست راننده، جمع ما را بر‌انداز کرد و بعد از چند ثانیه‌ای رد و بدل شدن نگاه میان‌مان، با انگشت من را نشان داد و صدا کرد که بروم جلو. رفتم. بچه‌ها هم ایستادند به تماشا.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گفت: «کارت شناسایی.»

دستی به جیب پشت شلوارم زدم و یادم افتاد که کیف جیبی‌ام را نیاورده‌ام.

گفتم: «ندارم.»

گفت: «با این سر و وضعت کارت شناسایی نداری؟»

منظورش از سر و وضع، پیراهن مردانه‌ی آستین بلند روی شلوار پارچه‌ای بود با موهای عرق کرده و پریشان و کیفی سامسونت به دست. کیفی که از بابا به من رسیده بود و از سال‌های پایانی دبیرستان تا سال‌های آخر دانش‌گاه با من آمد.

لب‌خند زدم و گفتم: «یادم رفته کیف جیبی‌ام را بردارم.»

گفت: «سوار شو.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «موها بلندند.»

یکی‌ دو نفر از بچه‌ها سر و صدا و اعتراضی کردند اما من مقاومتی نکردم و سوار شدم.

دوم دبیرستان بودم آن سال. مدرسه‌ی «جلال آل‌احمد» می‌رفتم که جایی‌ست در کوچه پس‌کوچه‌های تجریش. می‌گفتند جلال آن‌جا درس داده. مدرسه بافتی قدیمی داشت آن سال‌ها. چند سال بعد باز‌سازی و نو‌سازی شد. ساخت‌و‌ساز که تمام شد، یادشان افتاد که آن بافت قدیمی می‌توانسته میراث فرهنگی باشد و یادگاری از جلال. دیگر اما کار از کار گذشته بود.

وانت نیروی انتظامی از مقابل مدرسه‌ی ما گذشت و در مقابل خانه‌ای، پسری را که با شلوارک ایستاده بود لای در و با دوستش حرف می‌زد، به‌زور سوار کرد و به راهش ادامه داد. هنوز اما زیاد از آن محله‌ها دور نشده بود که ماشینی کشید جلوی وانت و نگهش داشت. زنی چادری و پسری جوان از ماشین پیاده شدند و پسرک شلوارک‌پوش را از وانت پیاده کردند و توی ماشین خودشان نشاندند. دوست پسرک هم که آن موقع مات و مبهوت جلوی در ایستاده بود، همراه‌شان بود. مادر و برادر پسرک شلوارک‌پوش بودند آن‌ها که با ماموران نیروی انتظامی جر و بحث می‌کردند و تند هم حرف می‌زدند. آن زمان هنوز می‌شد با ماموران نیروی انتظامی حرف زد و حتا تند حرف زد.

وانت نیروی انتظامی حالا از خیابان‌هایی می‌رفت که من تا آن زمان ندیده بودم‌شان. محله‌ها جدید بودند و چون از تجریش به‌سمت پایین حرکت می‌کردیم، می‌دانستم به سمت مرکز شهر می‌رویم. این سفر برای من که تا آن زمان شهر را تنها ندیده بودم، هیجان هم داشت. پسرک شلوارک‌پوش را که خانواده‌اش بردند، به من گفتند بیا جلو بنشین. نزدیک مقصد بودیم گویا که سرباز وظیفه‌ی کنار دستم به افسر جلو نشسته گفت: «پیاده‌اش کنیم. رسیدیم می‌گوییم ما کسی را پیدا نکردیم.»

افسر جواب نداد. جواب نداد. جواب نداد. سرباز دیگر چیزی نگفت. به مقصد رسیدیم. گفتند: «پیاده شو.»

وارد دفتر کسی شدم که جناب سرهنگ صدایش می‌کردند. سلام کردم. سرهنگ سر‌ تا پای مرا بر‌انداز کرد. گفت: «برو بیرون.»

دو مرد میان‌سال بیرون نشسته بودند. پرسیدند که تو را چرا گرفته‌اند؟ گفتم. لب‌خند زدند. گفتند که این‌جا باید جلوی روی‌شان احترام بگذاری، بعد که رفتند فحش بده. خودشان شروع کردند فحش خواهر و مادر دادن. جا خوردم.

از دفتر جناب سرهنگ صدایم کردند. دوباره رفتم تو. سرهنگ که تا قبلش داشت می‌خندید، جدی شد. گفت: «موهایت چرا بلندند؟»

جواب ندادم. قبول نداشتم که موهایم بلندند. مو بلند‌تر از من خیلی‌ بود. گفت: «کارت شناسایی؟»

گفتم: «ندارم.»

گفت: «پس باید بازداشتت کنیم تا بیایند سند بگذارند آزادت کنند بروی موهایت را کوتاه کنی برگردی.»

گفتم: «بکنید.»

پر‌رو شده بودم. با همه‌ی بچگی می‌دانستم کسی را برای آن‌قدر مو بازداشت نمی‌کنند. دست‌کم آن موقع نمی‌کردند.

سرهنگ گفت: «پس برو بیرون بنشین.»

رفتم. نشستم. ناگهان یادم افتاد که مادرم قرار بوده برود بیرون و به من سفارش کرده بود زود‌تر بر‌گردم خانه تا برادر کوچکم خیلی تنها نماند. یک تلفن عمومی آن‌جا بود. تازه تلفن‌های کارتی آمده بودند و آن تلفن هم کارتی بود. کارت نداشتم. از یکی از همان مردهای میان‌سال گرفتم. زنگ زدم خانه. برادرم گوشی را برداشت. مادرم رفته بود. به او گفتم که چه شده و او باید تنها بماند و مواظب خودش و خانه باشد. با صدای کودکانه‌اش به من اطمینان داد که مواظب است.

برگشتم و نشستم. مدتی گذشت. سرهنگ از دفترش آمد بیرون. رفت و آمد. داشت دوباره برمی‌گشت توی دفترش که رو به من گفت: «برو بالا آرایش‌گاه هست موهایت را کوتاه کن.»

بلند شدم. مسیر راه‌رو و پله‌ها را نشانم داد. رفتم تا به اتاقک کوچکی رسیدم. مردی با ته‌ریش و جای مهر بر پیشانی داشت موهای ماموری را کوتاه می‌کرد.

بقیه‌ی این خاطره‌بازی بماند برای هفت‌سنگ بعدی. رابطه‌ی این داستان با بازی را هم همان‌جا برای‌تان خواهم گفت، گر‌چه که همه‌ی این ماجراها از فوتبال‌بازی با توپ دولایه در مدرسه آغاز شد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,