Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
قسمت سی‌ودوم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 May 21

مازیار مهدوی‌فر / رادیوکوچه

بی‌کاری و علافی را دوست نداشتم. نمی‌توانستم با کسی ملاقات کنم. حتا اگر فردی از افراد خانواده‌ام می‌آمد سراغم اجازه ملاقات نداشتم. بعد از دو ماه «دانیلا» و «مارکو» نگران وضعیتم شدند. آن‌ها دوستی داشتند به اسم «سرجیو» که مددکار جوانان بود. از او خواستند برای بعد از ظهرهای یک‌شنبه اجازه من را از اداره مهاجرت بگیرد تا بتوانم بخشی از اوقات بی‌کاریم را که البته بسیار زیاد بود با گروهی از نوجوان‌های دیگر بگذرانم. یک روز سرجیو آمد دنبالم و آن اولین یک‌شنبه روز فوق‌العاده‌ای بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

توی آن گروه «پیام» را هم ملاقات کردم. او دستم را گرفت و من را به همه معرفی کرد. دانیلا هم آن‌جا بود. فرصتی پیش آمد تا با دانیلا صحبت کنم و از او به خاطر همه چیز تشکر کنم. از او تشکر کردم و گفتم که از شرایطم راضی نیستم. دلایلم را برایش توضیح دادم. به او گفتم تمام خواسته من خوردن، خوابیدن و تماشای تلویزیون نیست. من دوست دارم کار کنم و درس بخوانم. قیافه دانیلا مثل کسانی شد که دارند به موضوع مهمی فکر می‌کنند. احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید اما او حرفی نزد.

 هفته بعد وقتی دوباره برگشتم به گروه جوانان دانیلا آمد سراغم. دستم را گرفت و من را برد به گوشه‌ای و به آرامی شروع کرد به صحبت کردن. از من پرسید آیا دوست دارم بروم و با او و خانواده‌اش زندگی کنم؟ آن‌ها دوست داشتند کمکم کنند. خانه‌شان اتاق‌های زیادی داشت و می‌توانستند یکی از آن‌ها را به من بدهند. جواب دادم: «نه تنها دوست دارم با شما زندگی کنم بلکه این به‌ترین پیش‌نهاد زندگیم است.» دانیلا و مارکو تقاضا را به اداره مهاجرت ارسال کردند. چند روز طول کشید تا با درخواستشان موافقت شد و آمدند دنبال من. برایم توضیح داده شد که از آن پس، من وارد یک خانواده خواهم شد. خانواده‌ای با یک خانه، و سه سگ که در آن اتاق اختصاصی و حتا کمد لباس مخصوص خودم را خواهم داشت. آن‌ها توضیح دادند که این اولین بار است که خانواده‌ای یکی از ما را برای زندگی با خود انتخاب می‌کند و من باید تلاش کنم به‌ترین باشم.

البته لازم نبود این چیزها را توضیح بدهند چون من و این خانواده از قبل تصمیممان را گرفته بودیم که با هم باشیم. این‌طور بود که زندگی جدید من شروع شد. حداقل می‌توانم بگویم آن روز اولین قدم از زندگی جدید من بود. حالا من در خانه مارکو و دانیلا پذیرفته شده بودم و باید تمام تلاشم را می‌کردم که آن‌جا بمانم و آن‌جا ماندن معنایش این بود که باید در ایتالیا ماندگار شوم و ماندگار شدن در ایتالیا هم معنایش این بود که باید موفق به گرفتن پناهندگی سیاسی می‌شدم.

 تا آن موقع فقط مقدار کمی ایتالیایی یاد گرفته بودم. همه تلاش می‌کردند به من زبان یاد بدهند. خواندن الفبای لاتین برایم سخت بود و همیشه صفر (0) و اُ (o) را با هم اشتباه می‌گرفتم. حتا تلفظ کلمات هم برایم سخت بود. یک روز دانیلا به من پیش‌نهاد داد بروم مدرسه زبان. گفتم «مدرسه زبان؟» او هم گفت: «بله، مدرسه زبان.» انگشت شستم را به نشانه تشکر و موافقت با او بالا بردم. یاد مدرسه‌ای در قتای پاکستان افتادم که می‌رفتم پشت حیاطش و به سروصدای بچه مدرسه‌ای‌ها گوش می‌دادم. احساس سرخوشی به من دست داد.

رفتم مدرسه و سه دوره را به صورت هم‌زمان انتخاب کردم. می‌ترسیدم یک دوره برایم کافی نباشد. اول صبح ساعت هشت با دانیلا که داشت می‌رفت سر کار از خانه خارج می‌شدم. کلاس‌های من ساعت نه‌و‌نیم شروع می‌شد. محل کلاس‌ها مرکز تحصیلی «پارینی» بود که برای تحصیل بزرگترها درست شده و فکر می‌کنم در شهرهای دیگر ایتالیا هم شعبه دارد. از آن‌جا که می‌آمدم بیرون می‌رفتم به مدرسه بعدی که کلاس دوم را آن‌جا برداشته بودم. بعد‌از‌ظهر هم می‌رفتم به کلوپ جوانان برای گذراندن کلاس سوم.

 شب هم خوش‌حال و خسته برمی‌گشتم خانه. شش ماه به همین منوال گذشت. در این مدت دوستم پیام به عنوان مترجم من در مواقع لزوم کار می‌کرد. گاهی وقتی توی خانه بودیم دانیلا به پیام زنگ می‌زد و از او می‌پرسید من چه غذایی دوست دارم. راستش برایم اصلن مهم نبود چه غذایی می‌خورم. سال‌ها بود که فقط پرشدن شکم برایم اهمیت داشت. اوایل فصل تابستان بود که امتحان مدرسه متوسطه را دادم . اگرچه از نظر معلم‌های مرکز پارینی برایم خیلی زود بود. در ماه سپتامبر برای دبیرستان ثبت نام کردم.

بعضی وقت‌ها به اتفاقات خنده‌دار و عجیبی که رخ می‌داد بی‌توجه بودم. شاید اگر بیش‌تر دقت می‌کردم می‌توانستم از این‌که احمق جلوه داده شوم جلوگیری کنم. یک‌بار معلم بهداشت مرا پای تخته صدا زد و از من خواست چیزی روی تخته‌سیاه بنویسم. درست یادم نمی‌آید چه بود. یک چیزی راجع به شیمی یا ریاضی اما به جای عدد باید حروف را می‌نوشتم. من گفتم که نمی‌فهمم باید چکار کنم. معلم برایم توضیح داد اما من باز هم متوجه منظورش نشدم.

 از من پرسید: «قبلن کدام مدرسه رفته‌ای؟» گفتم: «من هرگز مدرسه نرفته‌ام.» گفت: «منظورت چیست؟» جواب دادم: «من فقط شش ماه رفتم کلاس ایتالیایی و بعد هم به عنوان دانش‌آموز متفرقه در دبیرستان امتحان داده‌ام.» دوباره از من پرسید: «قبلش کجا بودی؟» گفتم «قبل از آن هیچ مدرسه‌ای نرفته‌ام.» البته وقتی در افغانستان بودم در روستای کوچکمان نوا پیش معلمی که حالا دیگر مرده بود کمی درس خوانده بودم.

معلم خیلی عصبانی شد. رفت به دفتر مدرسه تا از این موضوع شکایت کند. خیلی ترسیده بودم. چون ممکن بود مرا اخراج کنند و این برایم خیلی بد بود. خوش‌بختانه یکی از معلم‌ها دخالت کرد. او آدم صبوری بود و پیشنهاد داد که آموزش من را قدم به قدم انجام دهند. او گفت: «بهداشت و روان‌شناسی می‌توانند منتظر بمانند و ما اولویت را به درس‌های دیگر می‌دهیم.» پسری در کلاس‌مان بود که کمی معلولیت داشت و به صورت ویژه حمایت می‌شد. به مدت چند ماه من هم از حمایت‌های ویژه برخوردار شدم و موقعی که کلاس‌های بهداشت و روان‌شناسی برگزار می‌شد از کلاس می‌آمدم بیرون و با او درس می‌خواندم.

«عنایت! همین‌طور که داریم با هم حرف می‌زنیم و تو داستان زندگیت را برایم تعریف می‌کنی دارم به این فکر می‌کنم که تو از زبانی که از مادرت یاد گرفتی استفاده نمی‌کنی. در کلاس‌های بعد‌از‌ظهر هم وقتی تاریخ، علوم، ریاضی و جغرافیا می‌خوانی آن را به زبان ایتالیایی یاد می‌گیری نه به آن زبانی که مادرت به تو آموخت. نام غذاهایی که می‌خوری به زبان مادریت نیست. با دوستانت به زبانی شوخی می‌کنی که زبان مادریت نیست. تو به یک مرد بزرگ تبدیل خواهی شد به زبانی که زبان مادریت نیست. اولین ماشینت را به زبانی خواهی خرید که از مادرت نیاموختی. وقتی که خسته می‌شوی به زبانی استراحت می‌کنی که از مادرت یاد نگرفته‌ای. به زبانی می‌خندی که زبان مادریت نیست. نمی‌دانم به چه زبانی خواب می‌بینی اما مطمئن هستم به زبانی عاشق خواهی شد که هرگز آن را از مادرت نیاموخته‌ای».

 یادم می‌آید طی سال اول رابطه چندان خوبی با هم‌کلاسی‌هایم نداشتم. چون من واقعن دوست داشتم توی مدرسه بمانم. برایم یک امتیاز ویژه بود. من خیلی درس می‌خواندم و اگر نمره خوبی نمی‌گرفتم فورن می‌رفتم سراغ معلم و به او می‌گفتم که می‌خواهم جبران کنم. این کار من هم‌کلاسی‌هایم را آزار می‌داد. به هر حال آن‌ها از من کوچک‌تر بودند. من هم پشت‌کارم کمی بیش از اندازه بود. کم‌کم اوضاع به‌تر شد. دوستانی پیدا کردم و چیزهای بیش‌تری یاد گرفتم که باعث شدند جور دیگری به مسایل اطرافم نگاه کنم. درست مثل وقتی که عینک آفتابی یا لنز رنگی می‌زنی. وقتی درس بهداشت را می‌خواندم از چیزهایی که یاد می‌گرفتم واقعن تعجب می‌کردم. چون وقتی آن چیزها را با گذشته خودم مقایسه می‌کردم مثلن غذاهایی که می‌خوردم و چیزهایی مثل آن، تعجب می‌کردم چطور ممکن است که من هنوز زنده‌ام؟

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,