Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
هفت‌سنگ-بازی موهای دراز-بخش 2

«بازی موهای بلند»

2012 May 23

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

در قسمت قبلی هفت‌سنگ، «بازی موهای بلند» را شروع کردیم و قرار شد بقیه‌ی آن خاطره‌بازی، بماند برای این هفت‌سنگ. ماجرایی که از فوتبال‌بازی با توپ دولایه در مدرسه آغاز شده بود، در قسمت پیشین به آن‌جا رسید که من برگشتم و نشستم. مدتی گذشت. سرهنگ از دفترش آمد بیرون. رفت و آمد. داشت دوباره برمی‌گشت توی دفترش که رو به من گفت: «برو بالا آرایش‌گاه هست موهایت را کوتاه کن.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بلند شدم. مسیر راه‌رو و پله‌ها را نشانم داد. رفتم تا به اتاقک کوچکی رسیدم. مردی با ته‌ریش و جای مهر بر پیشانی، داشت موهای ماموری را کوتاه می‌کرد. سلام کردم و نشستم. دلهره داشتم و تلاش می‌کردم پنهانش کنم. فضای اتاقک از آرایش‌گاه تنها آینه‌اش را داشت و پیش‌بند. صندلی، یک صندلی معمولی بود و وسایل آرایش‌گر، ساده و حد‌اقلی. یک شانه، یک قیچی، یک ماشین، یک آب‌پاش، یک سشوار. همگی کهنه. تیغی هم که قطعن در کار نبود و این، من را خوش‌حال می‌کرد. پدرم همیشه تاکید داشت آرایش‌گاه که می‌روید نگذارید پشت گردن‌تان را با تیغ بزنند. مشکل او مسایل بهداشتی بود و من پیش خودم فکر می‌کردم چه خوب که توی رودربایستی نمی‌مانم و تیغ به گردنم نمی‌خورد.

توی این فکر و خیال‌ها و ترس و اضطراب‌ها بودم که اصلاح آقای مامور تمام شد. پا شد جلوی آینه ایستاد. موهای ریخته روی سر و صورتش را تکاند. از توی آینه به من لب‌خندی زد و خداحافظی کرد و رفت. بعدن هم که دوباره پایین دیدمش، لب‌خند زد. تنها کسی بود که توی آن محیط خنده روی لبش بود.

آقای آرایش‌گر اشاره کرد که بنشینم. لرزشی توی پاهایم بود که از بیرون می‌دیدمش. نشستم روی صندلی و خودم را صاف و صوف کردم. آرایش‌گر پیش‌بند را بست و ماشین را برداشت. منتظر بودم بگذاردش وسط سرم و از ته بزند. چشم‌هایم را بستم. یک‌دفعه مور مورم شد.

صورتم خیس آب شد. ماشین روی میز بود. آرایش‌گر شروع کرده بود به آب پاشیدن. آن‌قدر آب پاشید که آب از سر و گردنم راه افتاد و به زیر پیراهنم سرازیر شد. این‌بار قیچی را برداشت و شروع کرد به فحش دادن. یخ کردم. منتظر جمله‌های بعد از فحشش بودم اما فقط فحش می‌داد.

اولین قیچی را که زد، حرف‌هایش هم بعد از فحش آمد: «بی‌‌پدر و مادر بی‌ناموس … که تو را می‌گیرد می‌آورد این‌جا… نمی‌فهمد که مدل موهای تو صاف است و اگر کوتاهش کنم دیگر حالت نمی‌گیرد و درست نمی‌ایستد؟»

شوکه شدم. فکر می‌کردم شوخی می‌کند. گفتم احتمالن می‌خواهد واکنش من را ببیند و من هم سکوت کردم اما ول‌کن نبود. قیچی می‌زد و فحش می‌داد. قیچی می‌زد و فحش می‌داد. نگاه من به مهر روی پیشانی‌اش بود و فکر می‌کردم که این فحش‌ها را از کجا بلد است. 20‌دقیقه‌ای روی موهایم کار کرد. پایین را که نگاه کردم دیدم شاید به اندازه‌ی 2‌میلی‌متر از سر موهایم کوتاه کرده باشد. ‌موها اما سیخ‌سیخ مانده بودند.

آقای آرایش‌گر گفت: «موهایت را سشوار نمی‌کشم تا همین‌طور بماند. خودت که رفتی خانه ژل بزن قشنگ درستش کن.»

نمی‌دانستم چه باید بگویم. تشکر کردم. منتظر لب‌خندش بودم یا تغییری در حال و هوای صورتش اما هیچ تغییری نبود. سرم را انداختم پایین و خواستم بیایم بیرون که گفت: «100 تومان شد.»

فکر نمی‌کردم این آرایش‌گاه پولی باشد. آن مامور هم پول نداده بود و من هم کیف سامسونتم را که مثل وصله‌ی ناجور با من بود، برداشته بودم که بروم اما صدای آرایش‌گر نگهم داشت. کلن 150 تومان داشتم. تصادفی بود که این پول را هم داشتم چون کیف پولم را جا گذاشته بودم و این پول از قبل توی جیبم مانده بود. پول را که توی جیبم کج و کوله و خیس شده بود، صاف و مرتب کردم و دادم دست آرایش‌گر. خداحافظی کردم و برگشتم پایین. رفتم در اتاق سرهنگ. در زدم. صدا آمد که بله؟ در را -که برای اولین بار متوجه صدای قیژ قیژ نامتعارفش شدم- باز کردم و  رفتم داخل. سرهنگ سرش پایین بود و چیزی می‌خواند انگار. سرش را که بلند کرد چشم‌هایش برق زد. گفت: «آهان … حالا شد.»

لجم گرفته بود. نزدیک بود بگویم اصلن هم کوتاه نشده موهام اما جلوی خودم را گرفتم. مانده بودم که حالا باید چه کنم؟ سرهنگ بلند شد از جایش. یک کاغذ و خودکار برداشت و آمد سمت من. گذاشت‌شان روی میز و گفت: «حالا بیا یک تعهد‌ هم بده که دیگر مو‌هایت را بلند نمی‌کنی.»

بغضم گرفته بود. شاید از ترس. شاید هم چون فکر می‌کردم تعهد دادن خیلی کار خاصی‌ست. تعهد‌نامه را به نثر خودم نوشتم و از «نظام مقدس» یاد کردم. امضا کردم و دادم دست سرهنگ. خواند و کیف کرد. بعد از خوبی‌های من گفت و از این‌که چرا آدمی مثل من که این‌قدر معتقد است موهایش باید بلند باشد؟ بعد گفت: «حالا بیا کف دستت را مهر بزنم که بروی بیرون.»

مهر و کف دست را که گفت بغضم ترکید. نمی‌دانستم این مهر چیست و نمی‌خواستم چیزی به من بزنند. صدای گریه‌ام بلند شده بود و میان گریه می‌گفتم: «نه، نمی‌خواهم مهر به من بزنید. مهر برای چی؟…»

سرهنگ به‌وضوح جا خورده بود. مهربان اما جدی گفت: «مهر چیزی نیست. مهر می‌زنیم که دم در ببینند بگذارند شما بروی بیرون.»

گفتم: «نه، نمی‌خواهم.»

گفت: «باشد. اشکالی ندارد. مهر نمی‌زنیم.» بعد رو کرد به سربازی که آمده بود توی اتاق و با اشاره به من گفت: «این آقا را ببرید دم در که بروند.»

گریه‌ی من اما بند نمی‌آمد و عقب‌نشینی سرهنگ را هم که دیدم یک قدم رفتم جلو. گفتم: «تعهد‌نامه‌ام را هم پس بدهید. من دوست ندارم جایی تعهد‌نامه داشته باشم.»

آن لحظه، واقعن نگران تعهد‌نامه بودم و فکر می‌کردم کار، حساب و کتاب دارد و ممکن است فردا روزی که من بخواهم بروم دانش‌گاه مشکل درست بشود برایم. گفتم: «من فردا می‌خواهم بروم دانش‌گاه. نمی‌خواهم این تعهد‌نامه این‌جا باشد.»

سرهنگ بلند شد. آمد تعهد‌نامه را برداشت. گذاشت جلوی من و رویش را خط زد. من اما راضی نشده بودم. گفتم: «پاره‌اش کنید.»

پاره کرد. هم‌زمان که گریه‌ام را فرو می‌خوردم، لب‌خند آمد روی لبم. خداحافظی کردم و داشتم با آن سرباز می‌رفتم که یادم افتاد 50 تومان بیش‌تر ندارم. اصلن هم نمی‌دانستم کجای شهر هستم. برگشتم و گفتم: «من 50 تومان بیش‌تر ندارم. الان هم نمی‌دانم چه‌طوری باید بروم خانه؟»

سرهنگ پرسید: «خانه‌تان کجاست؟»

گفتم: «تجریش.»

دست کرد توی جیب شلوارش 2 تا بلیت در‌آورد و داد دستم. نشانی داد که چه‌طور پیاده بروم تا ایست‌گاه اتوبوس و خط تجریش را سوار شوم.

بعد‌ازظهر آن روز، شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه پوشیدم و برای اولین بار به مو‌هایم ژل زدم. تا 2 سال بعد از آن روز هم بارها موقع مدرسه رفتن، زیر شلوار پارچه‌ای، شلوار جین ‌پوشیدم و موقع بازگشت به خانه جین‌پوش بودم.

حالا هر سال تابستان، موقع اجرای طرح ارتقای امنیت اخلاقی که معلوم نیست کجای آن اخلاقی‌ست، یاد این خاطره می‌افتم. پیش خودم فکر می‌کنم این چه بازی‌ای‌ست و چرا تمام نمی‌شود؟ چرا بچه‌های نسلی که سهمی در بازی‌ها و خاطره‌های خوش دوران نوجوانی ما ندارند، باید با ما خاطرات بد مشترک داشته باشند؟ گر‌چه خاطرات خوش ما هم چیزی جز محرومیت و فشار و دعوا و ایستادن توی صف‌های جور‌‌واجور و سوراخ شدن پیاپی توپ‌های پلاستیکی به‌خاطر کیفیت بد‌شان نیست، اما چون بر اساس یک قرار نا‌نوشته، گذشته همیشه به‌تر است، از آن‌ها به‌عنوان خاطره‌های خوش یاد می‌شود. ما می‌گوییم یادش به‌خیر اما شما باور نکنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,