Saturday, 18 July 2015
18 September 2021
قسمت پنجم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 May 23

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

چند ساعتی گذشت‌، خاموشی را زده بودند که امیر را برگرداندند، از صورتش می‌شد فهمید که بهش سخت گذشته، به محض ورود به سمت دست‌شویی دوید و حالش بد شد، وقتی اومد با صدایی لرزان شروع به توضیح دادن کرد که ظاهرن خودرویی سرقتی را از دست یکی از دوستانش می‌گیرند ولی به خاطر نفوذ پدر اون و پولی که خرج کرده بودند پسرک تبرئه شده بود ولی چون پرونده باز مانده بوده و باید سارقی تحویل می‌دادند‌، کسی را به‌تر از این آواره بی‌کس و کار پیدا نکرده بودند‌، ظاهرن افسر پرونده مبلغ دندان‌گیری نصیبش شده بود که هر طوری بود می‌خواست امیر را وادار به اعتراف کند تا حدی که جلوی همه بیان می‌کرد که ببین تو هیچ راهی نداری و با‌لا بری پایین بیای باید گردن بگیری.

امیر آن شب را از درد تا صبح نخوابید و دایمن ناله می‌کرد.

صبح بعد از این‌که دادسرایی‌ها را بردند افسر پرونده‌اش اومد دنبالش و دوباره با فحاشی و کتک او را برد بالا‌، حتا برای ناهار او را بر نگرداندند‌، خاموشی را زده بودند که امیر را آوردند رنگ به رو نداشت ولی این‌بار افسرش با او دوستانه خداحافظی کرد و به مسوول بازداشت‌گاه گفت سیگار بهش بده.

لب‌خند پیروزمندانه‌اش از آن خبر می‌داد که اعتراف گرفته‌، امیر گریه می‌کرد و جاهای کبودی را که خون مرده شده بود را نشان داد‌، به اجبار حمام کرد و لباسش را نیز عوض کرد چون او را سرو ته توی چاه دست‌شویی کرده و مجبورش کرده بودند از فضولات آن‌جا….

وقتی اومد و دراز کشید بهم گفت فردا جلوی باز‌پرس می‌گه باهاش چیکار کردند و می‌گه به زور ازش اعتراف گرفتند‌، وقتی خلاف‌کار‌ها در آن‌جا به هم می‌رسیدند و می‌خواستند نشان دهند که کم نمیارند از این حرف‌ها زیاد شنیده بودم ولی کسی دل وجرات این کار را نداشت .

فردا بدون هیچ حرفی به دادسرا رفت و برگشت وقتی اومد گفت که جلوی بازپرس همه چیز را گفته ترس تمام وجودم را گرفت‌، خودش از استرس کم مونده بود پس بیوفته و رو پاهاش بند نبود‌. دایم راه می‌رفت تا این‌که افسرش اومد با پوزخندی تمسخر‌آمیز وارد شد و رو به مسوول باز‌داشت‌گاه گفت: «می‌بینی این مادر… بچه پررو رو پیش بازپرس گفته من رو زدن و به زور اعتراف گرفتن»، رو به امیر کرد و گفت: «بیا بیرون» و این‌بار با آرامش بردش و بهش گفت: «دیگه نمی‌زنمت بیا.»

دوباره شب بود که برگشتن ولی این‌بار ظاهرن گریه او خشک شده بود و رمقی نداشت‌، برای مسوول بازداشت‌گاه هم جالب بود و او هم جویای ماجرا شد.

ولی این‌بار امیر ماجرایی تعریف کرد که افسر بازداشت‌گاه هم شوکه شده بود .

امیر با بغضی که راه گلویش را بسته بود گفت که قبل از این‌که او را به آگاهی بیاورند، نمی‌دانستند که او در زندان است ظاهرن بازپرس حکم تیر او را نیز صادر کرده بوده و امیر این را در داخل پرونده دیده بود. امروز افسر پرونده به هم‌راه افسری دیگر امیر را به خارج از شهر و سمت تپه لواسانات برده و در طول راه کلی با او صحبت کرده بودند ولی وقتی متوجه شدند نتیجه نمی‌دهد، در جایی خلوت ماشین را متوقف می‌کنند و افسر به امیر میگوید: «بیا یه لطفی کن پیاده شو و برو این‌جوری هم تو دیگه به زندان نمی‌ری هم پرونده من بسته می‌شه»‌، امیر می‌گفت: «تازه فهمیده بودم چه شده‌، اون‌ها می‌خواستند من پیاده شوم و بدوم و اون موقع مرا به جرم فرار با حکم تیری که در دست داشتند با گلوله بزنند.» با شنیدن این موضوع مو به تن مسوول بازداشت‌گاه هم سیخ شده بود‌، چند دقیقه‌ای همه در شک بودند تا این‌که یکی پرسید: «چرا ماشینی که پیدا شده این‌قدر پافشاری می‌کنند که سارقش را پیدا کنند؟»‌، مسوول بازداشت‌گاه گفت: «چون ماشین متعلق به یک سردار نیروی انتظامی بوده و درسته که ماشین کشف شده ولی او صراحتن تاکید کرده که باید سارق را به او نشان دهند‌، چه مرده و چه زنده برای همین هم بازپرس حتا حکم تیر سارق را هم صادر کرده بود‌، مامور رسیدگی به پرونده پول خوبی از پدر دوست امیر گرفته بوده تا سارقی دیگر معرفی کند و پسر او را تنها یک قربانی جلوه دهد و به پیشنهاد خود آن‌ها امیر کاندید شده بود.»

امیر اون روز زیر فشار دوباره گردن گرفته و جالب‌تر از همه، به افسرش گفته بود: «یک شرط دارد»، افسر با خوش‌حالی گفته بود: «هر شرطی باشد قبول» و امیر اظهار کرده بود: «پنج هزار تومان به من بده من یه چیزی بخرم بخورم‌، گشنه هستم» و اون هم پول و داده بود.

موقع خواب، پهلوی من خوابیده بود و به سقف نگاه می‌کرد‌، گفت: «حاجی فردا جلو بازپرس می‌گم باهام چیکار کردند تا اعتراف کردم و اعترافم زوری بوده‌.» نا‌خود‌آگاه بلند شدم نشستم گفتم: «دیوانه شدی‌؟ می‌کشنت این‌بار»، گفت: «من نکردم سرم هم بره زیر بار نمی‌رم.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,