Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
دگردیسی در مهاجرت- پناهند‌گی قسمت اول

«قیمت و محصول مهاجرت»

2012 May 23

نازی حسامی/ رادیو کوچه

اگر یادتان باشد در بحث قبلی که در واقع فقط یک مقدمه بود، به مسئله هزینه و نتایج مهاجرت اشاره کردیم. اگر هزینه را بهایی در نظر بگیریم که برای به دست آوردن موقعیت جدید صرف می‌کنیم اغلب، این بها به چند صورت پرداخت می‌شود: مالی، روانی، عاطفی و اجتماعی.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در چند برنامه آینده می‌خواهیم هزینه و محصول به دست آمده، در انواع روش‌های مهاجرت را با هم در یک موازنه ببینیم.

روش‌های معمول برای مهاجرت کدام‌ها هستند؟ مهاجرت از طریق کار، تحصیل، ازدواج، پناهند‌‌گی و… امروز ما به موضوع پناهند‌‌گی می‌پردازیم.

در چند دهه گذشته، در ایران، به‌طور خاص در چند مقطع آمار پناه‌جو‌ها اوج گرفته. یکی در دوران اول انقلاب که بسیاری افراد که از تغییرات ناراضی بودند یا بیم جان داشتند، به عنوان پناه‌جو، مهاجرت کردند. مقطع بعدی، در زمان درگیری‌های سال 67 و افزایش دستگیری‌ها بود و تقریبن مصادف با آن، در زمان جنگ. و اخیرن هم بعد از درگیری‌های انتخابات سال 88، پناه‌جویان ایرانی افزایش یافته‌اند.

با اندکی تردید می‌توان گفت مهاجران قدیمی‌تر چندان شکایتی از روال کار ندارند. عده‌ای از آن‌ها امروز در کشورهای مقصد، دارای تحصیلات عالیه و موقعیت‌های شغلی خوب هستند. اما با افزایش پناه‌جویان ایرانی در سال‌های اخیر و همین‌طور عدم افزایش قابل ‌توجه آمار پذیرش پناهندگان توسط کشورهای میزبان، و از طرف دیگر به هم ریختن اوضاع بین‌المللی و افزایش افرادی که متقاضی پناهند‌‌گی از سراسر جهان هستند، امروز اوضاع برای پناه‌جویان به این راحتی نیست.

اما به‌راستی چه کسی می‌داند که مسایل و سختی‌های پناهند‌‌گی چیست؟

راستش این است که به دلیل نوع فرهنگ جامعه ایرانی، خیلی افراد برای این‌که شکست خورده قلمداد نشوند، از بیان واقعیت‌ها طفره می‌روند و اگر دروغ نگویند حداقل همه واقعیت را بیان نمی‌کنند. اما ارتباط نزدیک با پناه‌جو‌ها و حتا بررسی اخبار مرتبط با وضعیت آن‌ها واقعیت‌هایی را که در پس این واژه پنهان شده، به‌تر به دست می‌دهد.

ما در این‌جا مسایل پناه‌جویان را از چند زاویه بررسی می‌کنیم:

خروج از کشور و رسیدن به مقصد

یکی از مشکلات اولیه که پیش روی هر پناه‌جویی هست، راه و روش رسیدن به مقصد اصلی است. خیلی کم هستند افرادی که امکان استفاده از روش‌های قانونی برای این کار را دارند. یعنی نمی‌توانند با یک ویزای تحصیلی یا کاری یا توریستی وارد یک کشور شوند و بعد تقاضای پناهند‌‌گی کنند. اغلب افراد در واقع به کشور مقصد، فرار می‌کنند. این فرار گذشته از فشار روانی، خطرات جانی هم ایجاد می‌کند. کم نمی‌شنویم اخبار پناهندگانی را که در راه رفتن به استرالیا کشتی‌شان غرق شده و یا قاچاق‌چی‌ها در مسیر رفتن به اروپا، پول و حیثیت آن‌ها را به باد داده‌اند. اگر هم کسی جان به در ببرد نمی‌شود منکر اثرات بعدی این ناامنی بود.

یکی از پناه‌جو‌ها تجربه خود را این‌طور بیان می‌کند: «وقتی حتا ندونی آیا به جایی که می‌خوای بری، می‌رسی یا نه، این فضای تاریک و مبهم و وحشت‌آور تا مدت‌ها و بلکه همیشه باهات می‌مونه. این ناامنی رهات نمی‌کنه. خودت رو به غریبه‌ای می‌سپاری که معلوم نیست می‌خواد با تو چه بکنه و می‌دونی هیچ دادرسی نداری، کسی نیست که بهش شکایت یا پناه ببری. همه چیز در تاریکی مطلقه. حتا وقتی این شرایط تموم می‌شه یک نقطه تاریک همیشه هم‌راهت می‌مونه و ته نگاهت به دنیا و آدم‌ها این بی‌اعتمادی و ناامنی حک می‌شه.»

پناه‌جوی دیگری از این می‌گفت که چطور یک قاچاق‌چی همه پولش را در ترکیه به سرقت برده و او با هزار مصیبت و تنها با یک دوچرخه و مدرک شناسایی تقلبی، خودش را به آلمان و بعد از آن به سوئد رسانده. او که حدود پانزده سال پیش دست به این کار زده، این تجربه را بسیار سخت و طاقت‌فرسا توصیف می‌کرد و با وجودی که هنوز برای کسب آرامش وابسته به داروهای مختلف بود، می‌گفت از نتیجه راضی‌ست و حتا به دیگران توصیه می‌کرد که همین راه را در پیش بگیرند.

استقرار اولیه: اقامت در کمپ، بازداشت و بلاتکلیفی

بعضی پناه‌جو‌ها این‌قدر از دردسرهای مسیر خسته می‌شوند که گاهی در کشورهای ترانزیت که اصلن برای‌شان مقصد اصلی نبوده، مثل قبرس، یونان و ترکیه درخواست پناهند‌‌گی می‌دهند. اما این تازه شروع مرحله دیگری از سرگردانی و بلاتکلیفی است.

قبل از این‌که بحث را ادامه دهیم، می‌خواهم یک مثال بزنم: تصور کنید که یک خانواده بزرگ، در یک روستا زندگی می‌کنند. روستا امکانات رفاهی ندارد و قحطی هم باعث شده که گذران روزمره مردم روستا دست‌خوش مشکلات بشود. از طرفی یکی از اعضای خانواده، خیلی وقت پیش به شهر رفته و برای خودش خانه و زندگی مرفهی دست و پا کرده است. اعضای خانواده در روستا می‌شنوند که فامیل‌شان در شهر یک خانه بزرگ دارد و در رفاه  زندگی می‌کند. بعضی از آن‌ها تلاش می‌کنند خودشان را به هر طریق به آن خانه برسانند تا در آن آرامش و رفاه شریک بشوند. آن‌ها امید دارند که فامیل‌شان در شهر به آن‌ها کار و جایی برای زندگی بدهد و به پیش‌رفت‌شان کمک کند چرا که تلاش‌شان برای زندگی موفق در روستا به جایی نرسیده است.

به نظر شما آن فامیل چه می‌کند؟ به طور مسلم در آغاز که چند نفر از خانواده از روستا می‌رسند پذیرای آن‌ها می‌شود و به آن‌ها جا و مکان و حتا کار می‌دهد. به مرور بقیه این خبر را می‌شنوند و به سمت خانه شهری سرازیر می‌شوند. اما آیا صاحب‌خانه ظرفیت پذیرایی از همه را دارد؟ به طور قطع نه. پس شرایط پذیرش را سخت می‌کند و چه بسا مرام و اخلاقش هم تغییر کند.

واقعیت این است که وقتی پناه‌جو‌ها وارد یک کشور دیگر می‌شوند چنین وضعیتی دارند. مثل این است که شما از یک خانواده بخواهید آن‌چه را برای رفاه و آینده خودش تدارک دیده با شما شریک شود. کشور میزبان مجبور می‌شود در صورت پذیرش پناهندگان، به آن‌ها امکانات و حقوقی بدهد و این بار سنگینی است که بسیاری دولت‌ها نمی‌خواهند متحمل شوند. به‌خصوص اگر کشوری باشد که هنوز خودش قدرت کافی برای حمایت از مردم خود را نیز ندارد. بدرفتاری با پناه‌جو‌ها در یونان، ترکیه و قبرس، از جاهای دیگر بیش‌تر است که شاید توجیهش ضعف این دولت‌ها باشد.

همه ما چیزهایی در مورد کمپ‌هایی با امکانات بسیار کم و شرایط ناامن و حتا بازداشت‌گاه‌هایی با شرایط سخت شنیده‌ایم. چرا که تنها رسیدن به  کشور مقصد کافی نیست تا او پذیرای شما باشد. اثبات این‌که شما نیاز به اقامت در آن کشور دارید، گامی است که گاهی سال‌ها طول می‌کشد و بزرگ‌ترین درد پناه‌جو‌ها در این سال‌ها این است که نمی‌دانند در نهایت چه خواهد شد و امکان هیچ برنامه‌ریزی برای آینده مبهم خود ندارند.

در یک گزارش قدیمی «دویچه وله» در مورد قبرس، مواردی از این دست را خواندم که بازگویی برخی از آن‌ها بی‌مناسبت نیست:

«یکی از فعالان مدنی در عرصه امور پناهندگان در قبرس می‌گوید، در طول سال‌های اخیر حقوق پناه‌جویان ایرانی مقیم قبرس نادیده گرفته شده و ایرانیان از ترس اخراج شدن از این کشور مجبور به انجام مشاغل طاقت‌فرسایی بوده‌اند.

غلامرضا تبریزی که ۵۱ سال دارد، یکی از پناه‌جویان ایرانی است که حدود ۳ سال در کمپ پناهند‌‌گی زندگی کرده و پس از آن به یکی از بازداشت‌گاه‌های نیکوزیا انتقال یافته است. وی می‌گوید در طول ۹ ماهی که در بازداشت‌گاه به‌سرمی‌برد، تابه‌حال دوبار اعتصاب کرده است.

اکبر راستگو که 7 ماه در بازداشت‌گاه بوده از بدرفتاری مامورین قبرسی سخن می‌گوید که در شرایط غیر انسانی و ناعادلانه پناه‌جویان را به کشورشان برمی‌گردانند. وی می‌افزاید: ما کسانی را با چشم خود دیدیم که به آن‌ها آمپول زده بودند و پناه‌جو فقط می‌توانست راه برود. او را یک‌راست به فرودگاه می‌بردند و در هواپیما می‌نشاندند.

مرتضی بدیعی‌پور ایران را بعد از وقایع جنبش سبز ترک کرده. وی که ۲۱ سال دارد می‌گوید، در بازداشت‌گاه مرکزی ۱۸ نفر پناه‌جوی ایرانی هستند. کسانی هستند که با وجود بیش از ۱۳ سال اقامت در قبرس به‌دلیل پاسخ منفی به درخواست پناهند‌‌گی‌شان و حضور غیرقانونی، به بازداشت‌گاه انتقال یافته‌اند.»

پیش‌ترها که گاهی در مورد روش‌های جنگ روانی مطالعه می‌کردم مطلبی خواندم در این خصوص که بدترین شکنجه‌ها نگه داشتن فرد در بلاتکلیفی است و بسیاری سازمان‌های اطلاعاتی برای وادار کردن افراد به اعتراف و هم‌کاری از این روش استفاده می‌کنند. صدمات روانی و تخریب‌هایی که این حالت به جا می‌گذارد غیر قابل توصیف است. فقط تجسم کنید که برای مدت طولانی، شما را در یک فضای مبهم و تاریک رها کنند. اختیار تصمیم‌گیری در مورد زندگی خود را نداشته باشید و ندانید چه اتفاقی قرار است برای شما رخ دهد. این شکنجه‌ای است که گاهی ما به جبر شرایط، گاهی به دلیل ناآگاهی، و گاهی حتا آگاهانه و به امید کسب شرایط به‌تر، خود را در آن قرار می‌دهیم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,