Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
هفت‌سنگ

«بازی متال بازی»

2012 May 27

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

بازی‌ها گاهی باز‌خوردهایی جالب و دوست‌داشتنی دارند. گاهی هم نتیجه‌‌شان تلخ و غم‌انگیز می‌شود. منظور از باز‌خورد در این‌جا مفهومی نزدیک به «اثر پروانه‌ای»‌ست. این‌که ممکن است در اثر برخورد بال‌های پروانه‌ای در استوا، در اقیانوس توفان به‌پا شود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مثال این ماجرا می‌تواند این باشد که یک بازی فوتبال ممکن است باعث دعوا و قهر دو دوست بشود یا نتیجه‌ی یک بازی دیگر، می‌تواند آشنایی و نزدیکی دو نفر را از دو گوشه‌ی دنیا به هم‌راه داشته‌باشد.

هفت‌سنگ ما هم بازخوردهایی داشته‌است که خوش‌بختانه می‌شود آن‌ها را مثبت ارزیابی کرد و خوش‌حال بود از این‌که باعث قهر و دعوا نشده‌‌است. البته این چیزی‌ست که ما فکر می‌کنیم و ممکن هم هست که سبب ناراحتی شده‌باشد و ما خودمان خبر نداشته باشیم. به هر ترتیب در یکی از تازه‌ترین این بازخورد‌ها که نتیجه‌ی «بازی موهای بلند»، یعنی دو بازی قبلی بود، دوست نازنینی که خواسته است ناشناس بماند، شرح‌ حالی نوشته با عنوان «بازی متال‌ بازی». حالا شما با قسمت اول این بازی هم‌راه می‌شوید و قسمت دومش می‌ماند برای هفت‌سنگ بعدی. با این امید که باز هم از این باز‌خوردها داشته باشیم:

ما چهار نفر بودیم. من، «آرش»، «مهرداد» و «حمید». تابستان بود و مدرسه‌ها هم تعطیل شده بود و تازه از کلاس و درس در سال سوم دبیرستان رها شده بودیم. همین بود که صبح تا شب الاف بودیم. به‌جز خوردن و خوابیدن تا لنگ ظهر، تفریح دیگری نداشتیم. معمولن اهالی محله علاقه‌ای به فوتبال و گل‌کوچک بازی ما در خیابان نداشتند و هر چند وقت یک‌بار، با اعتراض یکی از آن‌ها مواجه می‌شدیم. یکی از همسایه‌ها هم معتقد بود فوتبال بازی ما پوششی برای اعمال مجرمانه و خلاف عرف است. مثلن معتقد بود که ما عصرها وقتی در خیابان دور هم جمع می‌شویم تا به اتفاق سایر بچه‌محله‌ها گل کوچک بزنیم، برای دختران محله مزاحمت ایجاد می‌کنیم، مواد مخدر مصرف می‌کنیم، اتومبیل‌های پارک شده در کنار خیابان را خط می‌اندازیم و چند اتهام دیگر. شاید ما دختری مورد علاقه داشتیم و گاهی در کوچه پس‌کوچه‌های محله سیگار دود می‌کردیم، اما اهل خلاف‌های معمول آن زمان نبودیم. نه اهل مشروب بودیم و نه علاقه‌ای به دود کردن حشیش داشتیم. تفریحاتی که ‌در آن زمان کم‌کم داشت برای هم‌سن و سال‌های ما عادی می‌شد.

ما چهار نفر، «متال‌باز» بودیم. یعنی چه‌کار می‌کردیم؟ آن زمان گروه موسیقی «متالی‌کا» و چند گروه دیگر موسیقی «هوی متال» مثل «پنترا» (Pantera)، «اسلیر» (slayer) و یکی دو گروه جوان‌پسند این شاخه‌ی موسیقی، در ایران و جهان در اوج محبوبیت بودند و هواداران زیادی برای خودشان دست و پا کرده بودند. ما هم سوار بر این موج و با ترانه‌های خروشانی که بیان‌گر احساسات غلیان کرده و اعتراض درون سینه‌ی ما بود، هم‌راه دیگر هم‌سن و سال‌های‌مان در مناطق شمالی شهر (عمدتن) ترانه و آهنگ‌های این گروه‌ها را می‌شنیدیم.

در آن تابستان، متالی‌کا شده بود شب و روز ما. حرف‌های‌مان دایم حول ترانه‌های آن‌ها می‌گذشت که با انگلیسی دست و پا شکسته و در فضایی که خیلی اطلاعات درستی در میان نبود، به آن‌ها دست پیدا کرده بودیم. داستان دست‌یابی ما به ترانه‌های آن‌ها هم این‌گونه بود که «شاهرخ»، یکی دیگر از بچه محله‌ها که در خارج از کشور پسر‌خاله‌ای داشت، به آلبوم اورجینالی از متالی‌کا دست پیدا کرده بود که در کاور آن، متن ترانه‌های گروه هم چاپ شده بود. همین بود که بیش‌تر وقت ما در روز عمدتن به بحث و ترجمه‌ی اشعار آن‌ها می‌گذشت.

فوتبال کم‌کم جای خودش را به پیاده گز کردن خیابان‌ها داد و ما تبدیل به آدم‌های خشمگینی هم شده بودیم. لباس پوشیدن‌مان در اوج اعتراض پدر و مادرمان شبیه خوانندگان و نوازندگان مورد علاقه‌مان شده بود

فوتبال کم‌کم جای خودش را به پیاده گز کردن خیابان‌ها داد و ما تبدیل به آدم‌های خشمگینی هم شده بودیم. لباس پوشیدن‌مان در اوج اعتراض پدر و مادرمان شبیه خوانندگان و نوازندگان مورد علاقه‌مان شده بود. شلوار جین دم‌پا گشادی می‌پوشیدیم که پاچه‌های آن اصطلاحن ریش‌ریش شده بود و تی‌شرتی عمدتن مشکی با یک جلیقه‌ی پارچه‌ای. کفش هم به‌عنوان عضو مهم پوشش ما کفش‌های معروف به «پوتین آهنی» بود. کفش کارگری که در کفش ملی و مغازه‌های گمرک پیدا می‌شد و نشانه‌ی پوشش جوان‌های متال‌باز آن موقع بود. اصل جنس هم بود و درون خود آهن و همان متال معروف ما را داشت.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا به اصل ماجرا برسم. پاتوق ما جایی نزدیک محله‌مان بود. میدان تجریش، پیاده‌روی مقابل شهرداری، روی متال! متال کجا بود؟ دیواره‌ی کوتاه مقابل ساختمان شهرداری معماری ویژه‌ای داشت و این دیواره‌های کوتاه با لوله‌های آهنی تقریبن قطوری به‌هم پیوند خورده بود که متال معروف ما هم یکی از آن‌ها بود. حالا ما عصرها و گاهی سر ظهر در پاتوق جدید جمع می‌شدیم. چون مدرسه هم نمی‌رفتیم و تابستان بود، با خیال راحت موها را جلا می‌دادیم و تک و توک موهای در‌آمده روی صورت را هم می‌تراشیدیم و مدل می‌دادیم. ریش روی چانه هم یکی از علایم شناسایی ما و متال بودن‌مان بود.

حالا بیش‌تر از قبل سیگار می‌کشیدیم. دور از چشم خانواده و با افتخار در مقابل عابران و رهگذران میدان تجریش، به‌ویژه دختر‌های هم‌سن و سال. معروف هم شده بودیم و تقریبن بیش‌تر دخترهای محله می‌شناختند‌مان. یکی از دلایل این خودنمایی هر روزه هم آن‌ها بودند. روی در و دیوار محله اسم‌های‌مان را با پسوند متال نوشته بودیم. آرش متال ،مهرداد دث، حمید بیس و شهرام ترش .(Trash)

سایر کوچه‌های محله هم رنگ اسپری مشکی ما را به‌خود دید.  شعار«هِوی باش» آن موقع، روی اکثر دیوارهای خیابان‌های تهران به‌چشم می‌خورد. متالی‌کا با M  شکسته در ابتدا و A  شکسته در انتها هم یکی از نشانه‌های ما بود. شعار «عدالت برای همه» هم یکی از نوشته‌های معروف ما در محله بود که هر بار پاک می‌شد، سر از دیوار بی‌زبان خانه‌ی دیگری در می‌آورد و این نوشتن و پاک کردن، چند صباحی ادامه داشت.

داستان متال بازی ما با شروع مدارس در مهر ماه ادامه پیدا کرد و گستره‌ی فعالیت‌مان به مدرسه هم کشیده شد. اولین برخورد با این پدیده هم در مدرسه رخ داد. زمانی که در ابتدای سال تحصیلی مجبور بودیم موهای ژل زده را از ته بتراشیم. البته در بیرون مدرسه کلاه به سر می‌گذاشتیم  که با ریش‌های روی چانه، جلوه‌ی بدی هم نداشت. اما کار اصلاح ظاهر به ریش‌های چانه هم رسید. بعد از چند بار تذکر و درج در پرونده به‌دلیل پوشش (ترکیب شلوار جین راسته و پوتین آهنی) و ایراد از ریش‌های روی چانه، یک روز برای عبرت سایر هم مدرسه‌ای‌ها، سر صف و در مقابل دیدگان بقیه، معلم پرورشی که جوان بسیجی لاغر اندامی ‌با ریش‌های تُنُک بود، با ماشین مو تراش دستی و با هم‌راهی و کمک ناظم مدرسه، آقای «دهقان»، ریش‌های روی چانه‌ی ما را تراشیدند. اتفاقی که واکنش شدید بچه‌های مدرسه را در اوج ناباوری ما و عوامل مدرسه در پی داشت.

ادامه‌ی این ماجرا را در هفت‌سنگ بعدی تعقیب کنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,