Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
قسمت ششم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 May 30

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

صبح با سلام صلوات رفتن دادگاه‌، تا ظهر دل تو دلم نبود‌، انگار خودم رو به کل از یاد برده بودم‌، ظهر امیر با صورتی خندان وارد شد و مرا در آغوش کشید و گفت: «تبرئه شدم و دارن عودتم می‌دن زندان»‌، او برایم تعریف کرد که وقتی جلوی قاضی و اون سردار نیروی انتظامی که صاحب خودرو بود گفتم چیکار کردند که اعتراف کردم‌، او سردار که حسابی شاکی شده بوده رو به افسر پروندم گفته من سارق زوری نمی‌خوام و به بازپرس گفته این ننه مرده رو تبرئش کنید و با ناراحتی اون‌جارو ترک کرده، همه خوش‌حال بودند حتا افسران بازداشت‌گاه. امیر رفت و اون روز آخرین باری بود که اون مرد کوچک رو دیدم که وجودش و عزت نفسش از خیلی مردهای دیگه بیش‌تر بود.

وقتی پا‌فشاری و استقامت او رو دیدم من هم تصمیم گرفتم مقاومت کنم، می‌دونستم من راه خیلی سخت‌تری در پیش دارم.

وقتی به بازجویی رفتم تصمیمم را با افسرم در میان گذاشتم و عنوان کردم به هیچ عنوان حاضر به هم‌‌کاری با آن‌ها نیستم. سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و شروع کرد به موعظه کردن که: «تو زن و بچه داری آیا می‌خوای قید آن‌ها را بزنی و… » انگار دیگه حرفاش رو نمی‌شنیدم.

دیگه شمشیرشون رو از رو بسته بودند و همه جوره شکنجه می‌دادند. چون از دست به قلم بودنم اطلاع داشتند و دوستان دولتی‌ام دایمن اون‌جا بهم سر می‌زدند سعی می‌کردند برخورد فیزیکی با من نکنند ولی مثلن بدون دلیل مسوول بازداشت‌گاه می‌آمد و موکت کف بازداشت‌گاه رو جمع می‌کرد و بعدش چندسطل آب سرد را سربازان داخل بازداشت‌گاه خالی می‌کردند، موکت‌ها و پتوها را می‌بردند. ما می‌ماندیم و سنگ‌های خیس و سرد و پای برهنه و کولر دایمن روشن در سرمای اواسط زمستان و تازه اون موقع بود که می‌گفت راحت باشید بخوابید. یک بار این وضعیت تا صبح ادامه داشت‌، نمی‌دونم چه جوری ولی به حالت نشسته روی همان سنگ‌های خیس و با کولر روشن و بدون هیچ رو‌اندازی تا صبح خوابیدیم. فردای آن روز این‌قدر وضعیت بغرنج بود که یک نفر به بیمارستان انتقال شد .

گاهی از شام تا شام هیچ چیزی برای خوردن نمی‌دادند و خیلی شکنجه‌های روحی دیگر‌. یک‌بار درب دست‌شویی را برای 24 ساعت بستند و….

به گفته افسران مسوول بازداشت‌گاه بیش‌تر این شکنجه‌ها به خاطر به ستوه آوردن من بود ولی تحمل کردم.

روزی که به بازداشت‌گاه آگاهی آمدم‌، 45 نفر در آن‌جا بازداشت بودند‌، همه می‌رفتند و افراد جدید می‌آمدند ولی من کماکان اون‌جا بودم.

44 روز آگاهی به اندازه‌ای بود که هر کسی می‌شنید شکه می‌شد‌، حتا در قانون هم هر روز بازداشت آگاهی معادل دو روز زندان محسوب می‌شود.

جلوی حمام نشسته بودم و همین طور روزهای سخت این بازداشت‌گاه برام تداعی می‌شد. 26 اسفند‌ روز آخر بازداشت‌گاه بود‌، اولین باری که تنهای تنها بودم و هیچ کسی نبود‌ و تنها دو سرباز و یک افسر در پای‌گاه بودند‌، به من پاکتی سیگار داده بودند و جلوی درب حمام سیگار می‌‌کشیدم و فکر می‌کردم .

قرار بود امروز روز آخر بازداشتم باشد‌، خسته شده بودم ولی مثل این‌که بازجو و بازپرس بیش‌تر از من خسته شده بودند و دیگر حربه‌های‌شان را بی‌فایده می‌دیدند .

افسر بازجویم رفته بود تا حکم استرداد من به اوین را بگیرد. به نوعی باید با آن‌جا و آن همه خاطرات درد‌آور خداحافظی می‌کردم‌، در آن‌جا معنای واقعی دردهای زندگی مردم را دیده بودم و فهمیده بودم که هر انسانی با هر موقعیتی ممکن است به خاطر گرسنگی خانواده‌اش دست به هر کاری برای به دست آوردن لقمه نانی بزند و ژان وال‌ژان‌ها فقط در داستان‌ها نیستند.

خوش‌حال بودم که تن به اعتراف ندادم و باعث شدم عده‌ای از این جاه‌طلب‌ها در دولت خوابی خوش را تجربه کنند. دیگر سرنوشتم برایم چندان اهمیت نداشت و خودم را سبک‌تر از همیشه و آزاد‌تر از قبل می‌دیدم .

بازپرس قرار بازداشتی با رقمی نجومی برایم صادر و تمام اموالم را هم توقیف کرده بود و به قول خودش می‌گفت: «بچرخ تا بچرخیم. آن‌قدر نگهت می‌دارم تا روزگار راحتت کنه‌، رابین هود و پاپیون به واسطه کارگردان قصر در رفتند ولی فیلم‌نامه تو تمام شدنی نیست.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,