Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
هفت‌سنگ- بخش دوم

«بازی متال بازی»

2012 May 30

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

در هفت‌سنگ پیشین از بازخورد بازی‌ها گفتیم و گفتیم که بازی ما چه باز‌خورد‌هایی داشته است. یکی از این باز‌خوردها، «بازی متال‌بازی»‌ بود که درباه‌ی آن پیش‌تر شنیده‌اید و حالا با ادامه‌ی آن هم‌راه می‌شوید. در متال‌بازی قبلی دوست ناشناس ما از ادامه‌ی داستان متال‌بازی، با شروع مدارس در مهر ماه گفت و این‌که گستره‌ی فعالیت‌‌شان به مدرسه هم کشیده شد:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اولین برخورد با این پدیده هم در مدرسه رخ داد. زمانی که در ابتدای سال تحصیلی مجبور بودیم موهای ژل زده را از ته بتراشیم. البته در بیرون مدرسه کلاه به سر می‌گذاشتیم که با ریش‌های روی چانه، جلوه‌ی بدی هم نداشت. اما کار اصلاح ظاهر به ریش‌های چانه هم رسید. بعد از چند بار تذکر و درج در پرونده به دلیل پوشش (ترکیب شلوار جین راسته و پوتین آهنی) و ایراد از ریش‌های روی چانه، یک روز برای عبرت سایر هم‌مدرسه‌ای‌ها، سر صف و در مقابل دیدگان بقیه، معلم پرورشی که جوان بسیجی لاغر اندامی ‌با ریش‌های تُنُک بود، با ماشین مو‌‌تراش دستی و با هم‌راهی و کمک ناظم مدرسه، آقای «دهقان»، ریش‌های روی چانه‌ی ما را تراشیدند. اتفاقی که واکنش شدید بچه‌های مدرسه را در اوج ناباوری ما و عوامل مدرسه در پی داشت.

بچه‌ها که کم‌کم از همان روزها تغییر نسل‌شان آغاز شد، ابتدا در مواجهه با این حرکت «صلوات» فرستادند. اقدامی‌ که تحیر ما و شعف معلم بسیجی را در پی داشت. سپس در اقدامی ‌خودجوش، هو کردند. این بار شعف از آن ما بود و تحیر از آن عوامل مدرسه. نزدیک به 500 نوجوان هو می‌کردند و شعار می‌دادند «ولش کن، ولش کن». این اقدام خشم شدید معلم پرورشی را در پی داشت. همین شد که سریع و با خشم به سمت میکروفون رفت و آن را برداشت و شروع به سخن‌رانی کرد. یک سخن‌رانی تاریخی که هنوز جز به جز آن را بعد از 20 سال از حفظ در ذهن دارم:

«منو هو می‌کنید مادر …‌ها (تعجب و تحیر شدید بچه‌ها، ما‌، ناظم و یکی دو نفر از معلمان مدرسه در آن لحظه، در کنار چهره‌ی خشم‌گین آقای پرورشی دیدنی بود.) من با بچه حزب‌اللهی‌ها تو این مدرسه انقلاب می‌کنم. پوستتون رو می‌کنم تو این مدرسه. از فردا هیچ کی حق نداره بدون وضو بره سر کلاس.»

رو به دهقان، ناظم مدرسه کرد. دهقان، ‌هاج و واج گویا مسخ شده باشد، قدرت حرکت نداشت.

«آقای دهقان از فردا اول همه می‌رن نمازخونه نماز، بعد زنگ می‌خوره و در مدرسه واز می‌شه. از فردا یکی به موهاش روغن بزنه (خنده چند نفر از بچه‌ها) … نخند پوفیوز، از فردا ببینم یکی به موهاش روغن زده و چربش کرده مثل گوسفند وسط همین حیاط موهاشو با 2 می‌زنم.»

این‌ها را می‌گفت و فحش می‌داد و در حالی که از خشم رگ‌های گردنش بیرون زده بود، چهره‌ی بر‌افروخته‌اش ترس‌ناک شده بود. به خودم آمدم دیدم اهالی خانه‌های اطراف سرهای‌شان را از پنجره بیرون کرده‌اند و در حال تماشای این صحنه‌ی تاریخی هستند. همه‌ی این اتفاق سر جمع 5 دقیقه طول کشید. آقای «گرامی»، مدیر مدرسه، در همین حین از راه رسید و در حالی که به نظر می‌رسید از سر کوچه تا مدرسه، صدای فریادهای آقای پرورشی را شنیده باشد، بدو بدو آمد و برای جمع کردن داستان، میکروفون را از دست معلم جوان قاپید و خاموش کرد. ما هم در همین کش و قوس‌ها خودمان را به آرامی‌ قاطی جمعیت کردیم و قایم شدیم. آقای مدیر دستور داد همه بروند سر کلاس و این‌گونه بود که قائله ختم به خیر شد. البته نه برای ما.

معلم پرورشی ول کن داستان نبود و یک ساعت نگذشته سراغ‌مان آمد و به دفتر مدرسه احضار شدیم. نتیجه‌ی اتفاق آن روز که تا چند ماه خاطره‌ی خنده‌دار بچه‌های مدرسه بود، کسر 10 نمره‌ی انضباط برای ما، 2 هفته محرومیت از تحصیل و معرفی به اداره‌ی آموزش و پرورش منطقه بود. کش و قوسی که نیم ترم طول کشید و دست آخر، سال چهارم نظام جدید آن موقع را در 2 سال تحصیلی تمام کردیم، آن هم در مدرسه‌ای دیگر. اما هیچ چیز از متال‌بازی ما کم نشد و در آینده تبدیل به متال‌بازهای حرفه‌ای شدیم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,