Saturday, 18 July 2015
20 September 2021
قصه‌های جزیره

«کاملیا دختر ایرانی»

2012 May 31

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

ما برای مصاحبه کردن، قراری در کافه‌ای در کنار بندرگاه جزیره، گذاشتیم. به او گفته بودم تی‌شرت یشمی بپوشد که به چشم‌های سبزش خیلی می‌آید. اندام ظریف کاملیا را دوست دارم‌. به خودش هم گفته بودم که دیدنش حس  خوبی به من می‌دهد. لطفن با حس‌های جنسی اشتباه نگیرید.  دانش‌جوی ساکن جزیره است این کاملیای ایرانی ما.  پدرش هوادار مجاهدین خلق بوده و در سال شصت‌و‌هفت اعدام شده‌. کاملیا سیاسی نیست و اصلن هم‌ کاری به اتفاقات وطن‌اش ندارد‌. کاملیا عاشق مد و لباس است و خیلی هم به خودش‌ می‌رسد‌. قبل از هر چیزی از او خواستم در مصاحبه، خودش باشد و راحت حرفش را بزند. این روزها پرسش و پاسخ‌های خیلی‌ها را می‌خوانم و می‌شنوم، حالم کمی بد می‌شود‌. بعضی از ما ایرانی‌ها در وقت حرف زدن در محیط‌های عمومی، احتیاط‌های رفتاری ناخوشایندی داریم. چهره‌ی اصلی خودمان را پنهان می‌کنیم و با شخصیت کاذب‌، خودمان را به نمایش می‌گذاریم. شاید هم من تجربه‌های بدی داشته‌ام. کاملیا را چند سال است که می‌شناسم، دوست پسرهای زیادی داشته .

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اول مصاحبه گفت که لطفن اسم فامیلی من را  ننویس و عکسی از من هم در سایت رادیو کوچه نگذار.  به او گفتم: حتمن. این حق اوست که هر آن چه را دوست ندارد یا نمی پسندد‌، بگوید. برای من مهم حرف زدن او بوده‌. اوه داشت یادم می‌رفت، کاملیا این را هم گفت که صدایش را هم نگذارم این را هم قبول کردم‌. حالا برگردیم به حرف‌هایی که رفیق ایرانی من، گفته است .

کاملیا در سال شصت به دنیا آمده است. در هفت سالگی پدرش را از دست داده، به خاطر بحران‌های روحی که گریبان‌گیر خانواده شده بود از شهرستان به تهران کوچ کردند‌. مدرسه و دبیرستان را تمام کرد و پس از مدت‌ها درگیری با وزارت اطلاعات‌، به دانش‌گاه هنرهای زیبا‌ی تهران رفت‌. تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه‌ی تحصیل داد و پس از این‌که پول‌های خودش را از این‌جا و آن‌جا جمع کرد، به انگلستان آمد تا مدرک دکترایش را بگیرد. شاگرد باهوش دانش‌کده‌ی جزیره است و خیلی از استادها، دوستش دارند .

لطفن این را درک کن که وقتی می‌گویم، می‌خواهم لذت ببرم، منظورم این است که خوب لباس بپوشم، خوب بگردم، با هر کسی که دوست دارم ارتباط داشته باشم. فرقی هم نمی‌کند مرد یا زن باشد

اولین بار که با دوست پسرش خوابید، حس خیلی بدی داشت‌. بکارتش را از دست داده بود و تا چند روز حس ناخوشایندی داشت. کسی که با او عشق‌بازی کرده بود، اهل اسپانیا بود. خوش‌تیپ و زیبا. در کافه‌ی شبانه‌ای با او آشنا شده بود و خیلی راحت در اتاق خوابش، با او هم‌خوابگی کرده بود.

او گفت: «آخر می‌دانی، ما دخترهای ایرونی در داخل کشور با بایست‌ها و نبایست‌ها زندگی می‌کنیم و در چنبره‌‌ی بدی بسر می‌بریم‌. یا از این ور بام می‌افتیم و یا از اون سر بام. برای من که کاملیا باشم، هم‌خوابگی کردن با مردهای مختلفی که دوست‌شان دارم، یک نوع فرار به جلو هستش. شاید می‌خواهم به این طریق از همه‌ی گذشته‌های خودم فرار بکنم. داخل ایران که بودم دایمن زیر تیغ وزارت اطلاعات بودم. پرسش و پاسخ‌های ماهیانه که چرا درس می‌خوانی؟ چرا این‌جا می‌روی؟ چرا اون‌جا می‌روی؟ چرا این مدلی نقاشی کرده‌ای؟ و چراهای دیگه. من فرصت دوست شدن با هیچ مردی را نداشتم. برای من سکس کردن یک نوع گناه نابخشودنی بود‌. می‌ببینی چقدر احمق بودم؟

به جزیره که آمدم با دنیای تازه‌ای آشنا شدم. برادربزرگ‌هایی که دایمن مرا می‌پاییدند به یک باره محو شدند. درس را با عشق بیش‌تری خواندم و می‌خوانم. دایره‌ی دوستانم را با خارجی‌ها پر کردم‌. از ایرانی‌ها فرار می‌کنم. نمی‌خواهم با مردمم و زبان مادریم ارتباط برقرار کنم.

به نمایش‌گاه‌های هنری مختلفی رفتم، با استادان مختلفی آشنا شدم. سرتاسر جزیره را با دوچرخه و قطار گشتم. با دنیای مد و لباس بیش‌تر آشنا شدم‌. کار پیدا کردم و حقوق خوبی هم می‌گیرم.

با خودم بارها این را زمزمه می‌کنم که چرا من، نباید از زندگی خودم لذت ببرم. منظورم عشق بازی کردن با مردها نیست. من در جزیره با خودم تنها شده‌ام و این فرصت خوبی برای من بوده که به چند و چون زاویه‌های تاریک و مخفی شده‌ام آگاه شوم .

لطفن این را درک کن که وقتی می‌گویم، می‌خواهم لذت ببرم، منظورم این است که خوب لباس بپوشم، خوب بگردم، با هر کسی که دوست دارم ارتباط داشته باشم. فرقی هم نمی‌کند مرد یا زن باشد. ما ایرانی‌ها نباید لذت را فقط در تختخواب ببینیم. ما از کشور و منطقه‌ای می‌آییم که پر از سرکوب بوده، سرکوب از هر نوع‌اش. سرکوب خانواده، سرکوب مدرسه، دانش‌گاه، سرکوب در خیابان، خانه و هر جایی را که فکر کنی. مثلن همین آقایی که در کافه‌ی روبه‌روی من و تو نشسته، در نگاهش افسردگی موج می‌زنه. می‌ببینی با چه ولعی داره ویسکی‌اش را می‌خوره. آره درست متوجه شدی. می‌خواهم این را هم بگویم که این‌جا هم آدم‌‌هایی پیدا می‌شوند که به هیچ امیدی در زندگی‌شان دل نبسته‌اند. این کمپلکس‌ها همه‌جا هستند و من چون از جایی آمده‌ام که پوستم کلفت شده، به این‌ها نگاه نمی‌کنم. من خودم می‌خواهم پس از سال‌ها کسی بشوم که دلم می‌خواهد باشم.  به کسی هم اجازه نمی‌دهم به من امر و نهی بکند که چه غلطی بکنم یا که نکنم. همین هفته‌ی قبل با رفیق انگلیسی‌ام حرف می‌زدم که می‌گفت‌: «آیا رژیم عوض می‌شه؟ آیا تو به کشورت بر می‌گردی؟» و از این سوال‌های احمقانه. به او حرفی نزدم و گفتم: «بیا بریم سر اسکله‌، دریا را نگاه کنیم.» نگاهم کرد و خندید و دو بطری آبجو به دستش گرفت تا کنار هم بنوشیم.

شاید بگویی به پوچی رسیده‌ام یا می‌خواهم الکی خوش باشم. من همین شکلی که هستم را دوست دارم‌. به قول فیلم ایرج قادری: می‌خواهم زنده بمانم.»

کاملیا را در کافه‌ی دریایی تنها گذاشتم تا خودم کمی تنها باشم‌. می‌خواستم پس از مصاحبه بیش‌تر فکر کنم. به این فکر کنم که چه بر نسل ما آمده؟ آیا باید به حرف‌های کاملیا اتکا کنم که به زندگی خودش در جزیره دارد عادت می‌کند و الانه دارد لذتش را می‌برد یا که باید فکر دیگری بکنم. برای من، نوشتن و خواندن حرف‌های رفیق ایرانی‌ام مهم است، قضاوت با تک‌تک شما مخاطبان عزیز رادیو کوچه.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,