Saturday, 18 July 2015
18 September 2021
هفت‌سنگ

«می‌خواستم سِرپیکو باشم»

2012 June 03

رضا حاجی‌حسینی / رادیو کوچه

این داستان یک بازی کودکانه است. شاید هم این داستان، یک بازی کودکانه است. هر‌چه هست، این ماجرای پر‌ آب چشم را یک جوان فیلم‌ساز که درباره‌ی تاتر و سینما هم می‌نویسد، برای هفت‌سنگ نوشته. ما نمی‌دانیم که آیا باید اسم او را به شما بگوییم یا نه، اما چون در ادامه‌ی این نوشته، در قسمت‌های بعدی هفت‌سنگ، نگاه او انتقادی می‌شود و قلمش تند و تیز، ترجیح می‌دهیم نامش پیش ما محفوظ بماند. حالا شما اگر دوست دارید این نویسنده برای‌تان نامی داشته باشد، اسمش را بگذارید «رضا تهرانی».

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«رضا تهرانی» در ادامه‌ی هفت‌سنگ‌هایی که درباره‌ی بازی با پلیس است،‌ از «دزد و پلیس» نوشته و از وضعیت امروز دزدها و پلیس‌ها. در قسمت‌های پیش روی هفت‌سنگ با نوشته‌ی او هم‌راه خواهید شد:

خیلی وقت است بازی نکرده‌ام. هیچ بازی‌یی. دلم برای بازی ‌کردن با دوست و رفیق‌های قدیمی تنگ شده. یادم نمی‌آید آخرین‌ باری که مشغول بازی بودم، کی بود. چه‌قدر این واژه در ذهنم کم‌رنگ شده. زیر لب چند بار تکرارش می‌کنم تا یادم بیاید چه معنا و مفهومی داشت: بازی، بازی، بازی.

وقتی می‌گویم بازی، منظورم اصلن بازی‌های بزرگ‌ترها نیست. بازی ورق و قمار یا همین بازی‌های کامپیوتری خشن و خون‌بار که جوان‌های 20 تا سی‌ و چند ساله‌ی امروز به‌شدت با آن درگیرند، بازی‌هایی که تنها ثروت‌اندوزی و کشتار را می‌آموزند. نه! من وقتی می‌گویم بازی، به‌طور مشخص از آن بازی‌هایی حرف می‌زنم که در محیط‌های باز -کوچه، خیابان، دشت‌- و به مدد هم‌کاری و هم‌راهی چند نیرو و نفر انسانی، با انرژی و هیجان اجرا می‌شود.

بازی، واژه‌ی هم‌بازی را با خود هم‌راه می‌آورد، نازنین‌هایی که امروز همه‌ی آن‌ها را گم کرده‌‌ام یا همه‌ی آن‌ها به‌شدت درگیر زندگی‌اند و فرصتی برای بازی ندارند. ما همه وارد یک بازی جدی و خطرناک به نام «زندگی» شده‌ایم و چه تلاش بیهوده‌ای می‌کنیم برای برد مطلق در این بازی ناتمام. من این بازی را که حتا اختیار بازی‌ نکردنش دست من نیست، دوست ندارم. دل من هوای بازی‌های کودکانه‌‌ام را کرده، گرگم به هوا، وسطی، استپ‌هوایی، هفت‌سنگ، گانیه، زوو، دزد و پلیس که بازی محبوب من و باقی پسرها بود این آخری. چه روزهای دیری، چه خاطره‌های دوری.

من بچه هم که بودم، خیلی اهل بازی‌کردن نبودم. نه با برادرم که فقط دو سال اختلاف سنی داشتیم و می‌توانستیم هم‌بازی‌های خوبی برای هم باشیم و نه با هیچ‌کدام از دیگر بچه‌های قوم و خویش یا کوچه و همسایه. اصلن بچه‌های فامیل و همسایه، من را توی بازی‌هاشان راه نمی‌دادند، بس‌ که انزواطلب بودم یا همیشه‌ی خدا سرم توی کتاب بود و قلم توی دستم. برعکس برادرم که کم‌ترین علاقه‌یی به کتاب و کتاب‌خوانی نداشت و سر و ته‌‌ا‌ش را می‌زدی توی کوچه بود، من کتاب از دستم نمی‌افتاد.

خیلی کم پیش می‌آمد که پایم را بگذارم توی کوچه و قاطی بچه‌ها و بازی‌های مرسوم آن دوره بشوم، ولی گاهی وقت‌ها که از ماندن توی خانه و کتاب‌ خواندن خسته می‌شدم و هوس بازی می‌کردم، می‌رفتم به کوچه و اگر می‌دیدم بچه‌ها دارند بازی می‌کنند یا تازه می‌خواهند یارکشی کنند و برای بازی آماده بشوند، می‌رفتم جلو و می‌گفتم: «منم بازی» و آن‌ها که بیش‌تر وقت‌ها یک نفر را کم داشتند، فوری از حضور من استقبال می‌کردند و جایی هم برای من باز می‌کردند.

بازی محبوب ما آن‌وقت‌ها «دزد و پلیس» بود و نمی‌دانم چه چیزی توی این بازی، آن‌قدر ما را جذب می‌کرد که هر بار دور هم جمع می‌شدیم و پیشنهادهای مختلف را برای بازی بررسی می‌کردیم، دست آخر به این بازی می‌رسیدیم و این، تازه آغاز دردسر‌های‌مان بود چون بر‌عکس بازی‌های وسطی و هفت‌سنگ و زوو که بازی‌کن‌ها ترجیح می‌دادند فرار‌‌‌کننده باشند نه دنبال‌کننده، این‌جا همه می‌خواستند پلیس باشند نه دزد و فراری. می‌خواستند بیفتند دنبال دزدها و جانی‌های خطرناکی که فضای جامعه‌ی خیالی بازی ما را ناامن کرده بودند و این انتخاب سمت پلیس هم فقط یک علت داشت:

موضوع این بود که بچه‌های زمان کودکی من می‌خواستند ناجی باشند و محبوب. ما همه دنبال مقام قهرمانی بودیم. هر کس به فراخور حس و علاقه‌‌اش در رشته‌‌ای. یکی دوست داشت قهرمان درس ‌خواندن و مدرسه باشد و آن یکی، قهرمان میدان‌های ورزشی. یکی از بچه‌ها می‌خواست برود جبهه و رزمنده باشد و قهرمان جنگ و دیگری، فکر می‌کرد اگر در آینده پلیس بشود و دزدها و قاتل‌ها را دست‌گیر و زندانی کند، کار بزرگی کرده و قهرمان و محبوب جامعه خواهد بود. برای همین پلیس‌بودن را در دنیای کودکی تقلید و بازی می‌کرد.

یادم می‌آید آن‌وقت‌ها در بساط اسباب‌بازی‌‌فروشی‌ها، مدل و ماکت‌هایی از ابزار و ادوات مورد نیاز پلیس‌ها فروخته می‌شد، هفت‌تیر قلابی، دست‌بند تقلبی با یک سوت و باتوم پلاستیکی، همه در یک جعبه‌ی مقوایی که روی آن را با تلق شفافی پوشانده بودند. روی جعبه نوشته شده بود: «پلیس کوچولو»، وسایل ما در بازی «دزد و پلیس»، همین‌ها بود یا دست‌کم از تفنگ‌های آب‌پاش استفاده می‌کردیم. پرش می‌کردیم از آب و می‌افتادیم دنبال خلاف‌کارهای بازی و تا راه می‌داد، خیس‌ِشان می‌کردیم و داد می‌کشیدیم: «کیو، کیو، بنگ، بنگ…»

اگر هیچ‌کدام از این‌ها را نداشتیم، دست‌خالی دنبال هم می‌کردیم و دوست‌هامان را از پشت پیراهن می‌گرفتیم و هل می‌دادیم و می‌بردیم ته کوچه‌های بن‌بستی که مثلن سنگر و پای‌گاه‌مان بود. از آن اسباب‌بازی‌های پلیس‌ کوچولو هنوز هم گاهی در برخی از فروشگاه‌ها می‌بینم، حتا خیلی به‌تر از آن‌هایی که ما داشتیم، مدل‌های خارجی و شیک و پیک‌ترش را. اما دیگر به‌ندرت می‌بینم کسی آن‌ها را برای بچه‌ا‌ش بخرد و بچه‌ای با آن‌ها مشغول بازی باشد.

خلاصه این‌که زمان بچگی ما، پلیس ‌بودن خیلی مهم بود. ارزش بود، آرمان بود. حتا وقتی در انشاهای مدرسه موضوع این بود که «در آینده دوست دارید چه‌کاره بشوید؟»، می‌نوشتیم: «من دوست دارم پلیس بشوم، چون پلیس‌ها آدم‌های خوبی‌اند و آدم‌ها را نجات می‌دهند و باعث می‌شوند ما در جامعه راحت زندگی کنیم و شب‌ها آرام بخوابیم و …»

در آن بازی‌ها، هیچ‌کس نمی‌خواست دزد باشد. به زور خواهش و تمنا و وعده و وعیدهای دوستانه، چند نفری را راضی می‌کردیم نقش دزد و خلاف‌کار را بازی کنند تا بازی راه بیفتد، یا برای رعایت عدالت و انصاف، بازی را دو بار انجام می‌دادیم و در نوبت دوم، جای بازی‌کننده‌های پلیس و خلاف‌کار عوض می‌شد و این‌طوری، همه یک‌بار در جلد پلیس‌های خوش‌نام و قهرمان ظاهر می‌شدند.

کم‌کم زمانی که سن و سال ما بالاتر رفت و دست از این بازی و بازی‌های دیگر کشیدیم، تصویر آن قهرمان‌های همیشگی را در فیلم‌ها و کتاب‌هایی که می‌دیدیم و می‌خواندیم، جست‌وجو کردیم و دست بر قضا، چندتایی هم آدم معتبر و سرشناس بین آن‌ها جستیم. یکی از آن‌ها که تبدیل به ستاره‌ی محبوب من در فیلم‌های دزد و پلیسی شد، «سِرپیکو» بود که نقش آن را «آل پاچینو»ی عزیز و دوست‌داشتنی به به‌ترین و باورپذیرترین شکل ممکن بازی کرد. از همان اولین ‌باری که فیلم «سرپیکو» را دیدم و فهمیدم «سیدنی لومت» فقید، آن فیلم را بر اساس شخصیت یک پلیس واقعی ساخته، عاشق او شدم و بارها آرزو کردم کاش زمان به عقب برمی‌گشت تا من یک‌بار دیگر بازی دزد و پلیس را تجربه کنم و این بار برای خودم اسم «سِرپیکو» را انتخاب کنم و بشوم سردسته‌ی پلیس‌های درست‌کار.

ادامه‌ی این بازی دزد و پلیس و ماجرای «سِرپیکو»ی ما، می‌ماند برای هفت‌سنگ بعدی.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,