Saturday, 18 July 2015
20 September 2021
قسمت سی‌و‌سوم- پایان

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 June 04

مازیار مهدوی‌فر/ رادیو کوچه

تقریبن دو سال از ورودم به ایتالیا می‌گذشت که نامه‌ای از اداره مهاجرت دریافت کردم. نوشته بودند باید بروم رم تا برای تایید یا رد تقاضای پناهندگیم با من مصاحبه کنند. انتظار دریافت آن نامه را داشتم. چون در مرکز تحصیلی «پارینی» با پسر افغانی آشنا شده بودم که تقریبن هم‌زمان با من آمده بود ایتالیا و سرنوشتی مشابه من داشت. طی این دو سال هر اتفاقی که برای او در مورد اقامتش رخ داده بود برای من هم تکرار شد. او این نامه را چند ماه قبل از من دریافت کرده بود. وقتی به رم رفت، افسر اقامت به او گفت شرایط دریافت پناهندگی سیاسی را ندارد. وقتی برگشت واقعن ناامید بود. باورم نمی‌شد. چرا با تقاضای او مخالفت شده بود؟ اگر او نتوانسته بود پناهندگی بگیرد پس لابد من هم نمی‌توانستم. یادم می‌آید سرش را گرفت توی دستانش و شروع کرد گریه کردن. اما بدون اشک. با صدای بلند هق‌هق می‌کرد و شانه‌هایش تکان می‌خوردند. به من گفت: «حالا من باید کجا بروم؟»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

سرانجام یک روز هم‌راه «مارکو» و «دانیلا» سوار قطاری شدم که می‌رفت رم. مسیر دقیقن همانی بود که دو سال قبل برای آمدن به تورین طی کرده بودم. اما این بار در جهت عکس آن مسیر می‌رفتیم. رفتیم به آدرسی که داشتیم و در ساختمانی که اسمش را درست یادم نمی‌آید خودمان را معرفی کردیم. زمان کوتاهی منتظر شدیم تا اسم من را صدا زدند. طنین صدای اسمم توی راه‌رو پیچید. مارکو و دانیلا همان‌جا ماندند و من تنهایی رفتم داخل.

«بفرمایید بنشینید. این مترجم شما هست.» پسر جوانی آن‌جا ایستاده بود. گفتم ترجیح می‌دهم خودم حرف بزنم و از آن پسر تشکر کردم. آن‌ها گفتند: «یعنی می‌توانی راحت ایتالیایی صحبت کنی؟» جواب دادم: «بله، تقریبن خوب حرف می‌زنم.» اما آن تنها دلیلی نبود که مترجم نخواستم. اگر آدم بتواند مستقیم خودش حرف بزند راحت‌تر می‌تواند احساسات و عواطفش را به طرف مقابل نشان دهد. حتا اگر بعضی کلمات را اشتباه بگویی یا تلفظ‌ها اشتباه باشد باز هم آن چیزی که القا می‌کنی خیلی نزدیک‌تر به فکرت است تا زمانی که مترجم حرف‌هایت را ترجمه می‌کند. احساسات انسان نمی‌تواند از دهان مترجم خارج شود. او فقط کلمات را ترجمه می‌کند.

حدود چهل‌و‌پنج دقیقه حرف زدیم. همه چیز را برای‌شان تعریف کردم. در مورد نوا و پدر و مادرم، در مورد سفرم، این‌که چطور به خانه دانیلا و مارکو در تورین رسیدم، راجع به کابوس‌های شبانه‌ام گفتم. کابوس‌‌هایی که مثل باد شدید دریای بین ترکیه و یونان توی خوابم جریان داشت. توی کابوس‌ها همیشه در حال فرار بودم. خیلی وقت‌ها از خواب می‌پریدم در حالی‌که بالشم خیس شده بود و شانه‌هایم از ترس می‌لرزیدند. از پله‌ها می‌رفتم پایین. در حیاط را باز می‌کردم و می‌رفتم توی ماشین می‌خوابیدم. بدون آن‌که خودم متوجه شوم. گاهی هم لباس‌هایم را می‌انداختم گوشه‌ای و می‌رفتم توی حمام می‌خوابیدم.

به آن‌ها گفتم همیشه دنبال گوشه امنی هستم تا بتوانم آن‌جا آرام بگیرم. همه این‌ها را که تعریف کردم افسر کمی سکوت کرد و گفت: «نمی‌فهمم تو چرا پناهندگی سیاسی می‌خواهی؟ افغانستان کشور خودت است و فکر می‌کنم اوضاعت آن‌جا خیلی به‌تر باشد. اگر من جای تو بودم ترجیح می‌دادم در کشور خودم زندگی کنم.»

این را که گفت روزنامه‌ای را از جیبم درآوردم. مال چند روز قبل بود. مقاله‌ای را به او نشان دادم که تیترش در مورد افغانستان بود. نوشته بود: «پسر طالبان، گردن جاسوس را برید.» مقاله در مورد نوجوان افغان گم‌نامی بود که فیلمی از او در حال بریدن سر یک زندانی پخش شده بود. این فیلم توسط گروه طالبان منتشر شده بود تا مردم را در نواحی اطراف مرز پاکستان تحت تاثیر قرار دهد. در ویدیو زندانی را که یک مرد افغان بود می‌دیدی که در حال اعتراف به جاسوسی است. در حالی‌که جلوی گروهی از شبهه نظامیان طالبان که اغلب آن‌ها هم نوجوان بودند زانو زده بود. بعد از آن دوربین جلاد را نشان می‌داد. او نوجوانی بود که لباس نظامی چند شماره بزرگ‌تر از خودش را پوشیده بود. پسر رو به دوربین فریاد می‌زد: «این یک جاسوس آمریکایی است. آدم‌هایی مثل این باید بمیرند.» همان موقع یک نفر ریش‌های مرد محکوم را محکم کشید و نگه داشت و همه افراد گروه فریاد زدند: «الله‌اکبر، الله‌اکبر.» و پسر نوجوان چاقوی بزرگی را فرو کرد توی حلقوم مرد.

آن مقاله را نشان‌شان دادم و گفتم در صورت بازگشت به افغانستان ممکن است من هم به چنین سرنوشتی دچار شوم. چند روز بعد با تقاضای پناهندگی سیاسی من موافقت شد. سه سال گذشت. سال سوم دبیرستان بودم که با خودم فکر کردم دیگر وقتش است تا از مادرم خبری بگیرم. زودتر از آن هم امکانش را داشتم دنبالش بگردم اما بعد از پذیرش پناهندگیم بود که تازه آرامش خاطر کافی را برای انجام این کار به دست آوردم. آن موقع بود که به مادرم، پدرم، خواهرم و برادر کوچکم فکر کردم. مدت زمانی طولانی آن‌ها را از ذهنم پاک کرده بودم. نه به خاطر کینه یا لج‌بازی یا چیز دیگر، به این خاطر که آدم باید قبل از اندیشیدن به دیگران به خودش فکر کند. وقتی زندگی خودت را دوست نداری چطور می‌توانی به زندگی دیگران فکر کنی؟

وقتی احساس کردم واقعن زندگی خودم را در ایتالیا دوست دارم به یکی از دوستانم که در قم زندگی می‌کرد زنگ زدم. پدر دوستم در قتای پاکستان زندگی می‌کرد. از او خواستم از پدرش بپرسد آیا امکانش را دارد سراغی از مادر و خانواده‌ام در افغانستان بگیرد؟

به او گفتم اگر پدرت بتواند مادر و خواهر و برادرم را پیدا کند حاضرم به او به خاطر زحمتش پول بپردازم. همین‌طور مبلغی که بتواند با آن خانواده‌ام را با خود ببرد «قتا». راجع به مکان زندگی خانواده‌ام هم برایش توضیح دادم. دوستم که از این همه توضیحات کمی گیج شده بود از من خواست تا خودم مستقیمن با پدرش صحبت کنم و همین حرف‌ها را به او بگویم. این شد که به پدرش زنگ زدم. مرد بسیار مهربانی بود. به من گفت اصلن حرف پول را نزنم. گفت اگر آن‌ها هنوز در افغانستان در آن دره کوچک باشند و ندانند که تو زنده‌ای، همان‌طور که تو نمی‌دانی آن‌ها زنده‌اند یا نه، پس این وظیفه من است که بروم دنبال‌شان و هرجور شده پیدای‌شان کنم. از او خواستم که حداقل، هزینه سفرش را بپردازم. لازم نبود او این کار را به عنوان یک وظیفه انجام دهد. همین احساس وظیفه‌اش برای من فوق‌العاده بود. اما به هر حال پول هم اهمیت داشت. به خصوص این‌که آن سفر می‌توانست برایش خطرناک باشد. سفر به یک منطقه جنگی.

مدتی گذشت و تقریبن امیدم را از دست داده بودم. تا این‌که یک روز غروب تلفنم زنگ خورد. صدای ضعیف پدر دوستم آن‌ور خط بود. به من گفت پیدا کردن خانواده‌ام کار خیلی سختی بوده چون آن‌ها نوا را ترک کرده بودند و به روستایی در آن طرف دره رفته بودند. اما آخرش او موفق شده بود. به مادرم گفته بود که من از او خواسته‌ام آن‌ها را ببرد قتا. اما مادرم باور نکرده بود. او خیلی تلاش کرد تا بتواند مادرم را راضی به سفر کند. بعد از این حرف‌ها به من گفت که چند لحظه گوشی را نگه دارم. می‌خواست گوشی را به کس دیگری بدهد. چشمانم پر از اشک شد. می‌دانستم قرار است با چه کسی صحبت کنم.

گفتم: «مادر!» کسی جوابم را نداد. دوباره تکرار کردم: «مادر!» تنها چیزی که می‌توانستم بشنوم صدای نفس‌های مادرم بود که آرام‌آرام می‌گریست. اولین بار پس از هشت سال بود که با هم حرف می‌زدیم و آن آه و گریه تنها چیزی بود که یک مادر و پسرش بعد از هشت سال می‌توانستند با هم قسمت کنند. همان‌طور در سکوت به گریه ادامه دادیم، بی هیچ حرفی تا این‌که تلفن قطع شد. آن روز فهمیدم مادرم زنده است و شاید همان وقت بود که برای اولین بار باورم شد من هم هنوز زنده‌ام. درست نمی‌دانستم چطور. اما من هنوز زنده بودم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,