Saturday, 18 July 2015
20 September 2021
قصه‌های جزیره

«ماهی‌های آسمانی»

2012 June 04

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

امروز صبح به ماهی‌گیری رفته بودم‌. با خودم زیر بارانی که به روی سرم آرام می‌چکید، می‌گفتم: «چه خوب است در جزیره‌ای زندگی می‌کنم که به آسانی می‌توانم ماهی‌هایی را که می‌گیرم به آسمان بالای سرم پرت کنم تا به پرنده‌ای تبدیل شوند که می‌تواند فراغ بال به هر سویی پرواز کند‌.» امروز صبح که به ماهی‌گیری رفته بودم‌، گربه‌ام را داخل کوله پشتی‌ام گذاشته بودم و گوستاو‌، پرنده‌ام به هم‌راه دوستانش بالای سرمان می‌چرخیدند. مارسیا تا فردا صبح به جزیره بر‌می‌گردد. امیدوارم مارسیا از یادتان نرفته باشد‌. همان عشق اسپانیایی من که سال‌هاست با من زندگی می‌کند. صبح زود از خواب بیدار شدم و هوس این را داشتم که بی‌هراس از هر کسی‌، با خودم تنها بشوم‌. خودتان به‌تر می‌دانید ما ایرانی‌ها خیلی کم سعی می‌کنیم از بیرون خودمان فرار کنیم و برای ساعتی با درونی که در ما زندگی می‌کند خلوت کنیم‌. به گربه‌ام که در حال سیگار کشیدن بود نگاهی کردم و با دست به پشتش زدم که بفهمد امروز من، با روز قبلم کمی فرق دارم‌. او هم بدون آن‌که اخم کند، سیگارش را به طرفم تعارف کرد تا پکی بزنم‌. به اتاق نوشتن رفتم تا صفحه‌های سفید را سیاه کنم. این متن را نوشتم تا شما هم با من راحت‌تر آشنا بشوید‌. امیدوارم دقیقه‌‌های خوشی را برای‌تان به ارمغان آورده باشم .

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

پرده را که می‌کشم انبوه ماهی‌های درشت و ریز را می‌بینم که از آسمان بلند جزیره به پایین می‌افتند‌. انگار کسی از سبد بالای ابرها‌‌، ماهی‌ها را به روی زمین می‌اندازد‌. گوستاو و دوستانش با منقارهای‌شان ماهی‌ها را به داخل آب رودخانه‌ی کنار خانه می‌اندازند تا از بی‌هوایی نجات پیدا کنند‌. گربه‌ی خانم میشیگان سیگار به لب به من نگاه می‌کند که مبهوت از فریاد بی‌صدای ماهی‌ها خیره به آسمان جزیره مانده‌ام‌. یکی از ماهی‌ها در حالی که در لا‌به‌لای باریکه‌ای از آب غلت می‌زند رو به گربه می‌کند و می‌گوید‌: «رفیق جان امکان دارد که سیگاری از شما قرض بگیرم‌؟» گربه شتابان از کوله‌اش سیگاری بر می‌دارد‌. سیگارش را آتش می‌زند‌. مارسیا از داخل خانه داد می‌زند: «شام حاضر است‌.» گوستاو و گربه سراسیمه به داخل خانه می‌روند و در حالی که دامن مارسیا به دندان و منقارشان گرفته‌اند ماهی‌ها را نشان‌اش می‌دهند‌. مارسیا داخل باغ‌چه شروع به کندن زمین می‌کند تا گودالی برای ماهی‌ها درست کند‌. دو عاشق مارسیا جان به او کمک می‌کنند تا ماهی‌ها جایی برای زندگی زمینی داشته باشند‌.

باران به یک اشاره‌ی مارسیا شروع به باریدن می‌کند‌. گودال ماهی‌های آسمانی برای زندگی‌شان آماده می‌شود تا به یاد بیاورم مارسیا نه تنها عاشق ماست که حتا برای ماهی‌های غریبه هم دل می‌سوزاند‌. بی‌اختیار اشکم در می‌آید‌. این زن چقدر می‌تواند شور زندگی داشته باشد و چقدر می‌تواند برای هر جنبنده‌ای عشق را ترجمه کند‌. وقتی می‌گویم ترجمه تاکید خاصی دارم چون ماهی‌ها دور هم جمع می‌شوند تا از میان‌شان یکی را برای حرف زدن با او انتخاب بکنند‌. «اوه مارسیا جان ما برای دیدن روی ماهت لحظه شماری می‌کردیم و خدا خدا می‌کردیم صیاد ابرها از داشتن ما خسته بشود و ما را به روی زمین پرت کند‌. این خانم باد خیلی لطف کرد که سمت حرکت‌مان را به سمت تو تغییر داد‌. مارسیا جان ما به عشق دیدن تو حتا حاضر به بی‌هوایی هم شده بودیم ولی خاطرمان جمع بود که تو حتمن برای ما گودالی درست خواهی کرد و چه خوش‌بختی به‌تر از این‌که درست همین حالا در کنار تو و گوستاو گربه و او هستیم‌.» چشمم را به روی باد می‌بندم تا در خواب خوش فرو بروم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

TAGS: , , , , ,