Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
هفت‌سنگ‌- بخش دوم

«نمی‌خواهم سرپیکو باشم»

2012 June 06

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

در هفت‌سنگ پیشین، آقای نویسنده‌ی ما به فیلم «سرپیکو» رسید. او در نوشته‌اش توضیح داد که چرا این فیلم را دوست دارد و برای هفت‌سنگ نوشت که از همان اولین ‌باری که این فیلم را دیده است و فهمیده است «سیدنی لومت» فقید، آن را بر اساس شخصیت یک پلیس واقعی ساخته، عاشقش شده و بارها آرزو کرده که کاش زمان به عقب برمی‌گشته تا او یک بار دیگر بازی «دزد و پلیس» را تجربه کند و این بار برای خودش اسم «سرپیکو» را انتخاب کند و بشود سردسته‌ی پلیس‌های درستکار.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

آقای نویسنده‌ی ما در ادامه می‌نویسد: «و عاقبت ما بزرگ شدیم و نه دزد شدیم و نه پلیس. امروز من و هم‌بازی‌های سابقم، وقتی از گذشته یاد می‌کنیم و تصویر واقعی پلیس‌های جامعه را می‌بینیم، خدا را شکر می‌کنیم که پلیس نشدیم. حتا اگر فرصتی دست بدهد و امروز بخواهم دوباره دزد و پلیس بازی کنم، هیچ دلم نمی‌خواهد بروم توی تیم پلیس‌ها. ترجیح می‌دهم یک دزد و جنایت‌کار فراری باشم و تلاش می‌کنم هرگز به چنگ این پلیس‌های بی‌رحم و عدالت نیفتم.

تصویری که امروز من از پلیس‌ها در جامعه می‌بینم، هیچ شباهتی ندارد به آن چیزی که در زمان کودکی در ذهن‌ِمان ساخته بودیم. پلیس‌های بزرگ‌سالی ما، نه تنها حافظ جان و مال مردم نیستند که خود غارت‌گر و متجاوز به مال و جان شهروندها هستند. پلیس که باید با دیدن آن به هر کس احساس آرامش و امنیت القا بشود، خودش شده مخل آسایش و مایه‌ی عذاب و وحشت. مردم هر کجا پلیس‌ها یا مامورهای نیروی انتظامی را می‌بینند، از ترس راه‌شان را کج می‌کنند و از سمت دیگری می‌روند که با آن‌ها رو در رو نشوند و مورد خطاب و بازجویی و بازخواست بی‌دلیل و بادلیل آن‌ها قرار نگیرند.

مردم وقتی می‌خواهند به گردش و سفر بروند، جاهایی را برای تردد و اقامت انتخاب می‌کنند که پلیس در آن اطراف پرسه نزند و مزاحم خوشی و راحتی آن‌ها نباشد. در سفرهای برون‌شهری، وای به روزی که چند جوان با هم هم‌سفر باشند. اگر هیچ خلافی هم از آن‌ها سر نزده باشد و بی‌گناه باشند، پلیس آن‌ها را به جرم جوانی و جوانی‌ کردن و خوش‌گذرانی دستگیر می‌کند.

خانم‌ها در ترددهای شهری نمی‌توانند از مزاحمت الوات‌ها و متلک‌هاشان به پلیس‌های حاضر در خیابان شکایت کنند و از آن‌ها کمک بخواهند. در صورت مراجعه به پلیس، یا با بی‌تفاوتی آن‌ها مواجه می‌شوند یا با این پاسخ که تقصیر خودتان است که حجاب و پوشش‌تان را رعایت نمی‌کنید یا شخص شاکی را به عنوان متهم به سمت ون‌های گشت ارشاد راه‌نمایی می‌کنند و طرف را با خود می‌برند. گشت‌های ارشاد که اصلن خود یک ماجرای دیگر است، چون تنها کاری که نمی‌کنند، ارشاد است. فقط دستگیر و بازداشت می‌کنند.

امروز دیگر بازی دزد و پلیس، بازی محبوب هیچ بچه‌ای نیست چون پلیس‌های جامعه‌ی ما، محبوبیت‌شان را از دست داده‌ا‌ند

پلیس‌های بزرگ‌سالی ما، به کاری که می‌کنند اعتقادی ندارند. همه دلالند. از مامور نیروی انتظامی تا مامور راهنمایی و رانندگی با چند هزار تومانی که کف دستش بگذاری، چشم به روی خلافت می‌بندند و شتر دیدی، ندیدی….

و این تصویر، چه‌قدر تناقض دارد با سِرپیکو‌ی عزیز من که تحت هیچ شرایطی، رشوه نمی‌گرفت. اگر سهراب سپهری زنده بود، یقین دیگر نمی‌گفت: پاسپان‌ها همه شاعر بودند…. می‌گفت: پاسبان‌ها همه کاسب بودند ….

در کلانتری‌ها پرونده‌های جنایی روی هم تلنبار شده و به هیچ‌کدام رسیدگی نمی‌شود. بازداشت‌گاه‌ها درست مثل محیط شهر، پر از جانی و خلاف‌کار است و هر روز بر تعدادشان افزوده می‌شود. نوروز سال گذشته، وقتی لپ‌تاپ من توسط کیف‌قاپ‌های موتوری به سرقت رفت و هم آسیب جانی دیدم و هم ضرر مالی به من وارد شد، در مراجعه به نیروی انتظامی و درخواست پی‌گیری و تشکیل پرونده و برو بیاهای فراوان و خسته‌کننده، کم‌ترین ترتیب اثری برای دستگیری سارق‌ها داده نشد. هنوز هم نه لپ‌تاپم پیدا شده، نه دزدهاش. انگار دستگیری دزدها به وسیله‌ی پلیس، فقط در بازی‌های کودکانه ممکن است و بس.

هر بار در گوشه و کنار خیابان، دعوا‌یی می‌بینم و مردم یا خودم با پلیس 110 تماس می‌گیریم تا خود را برساند و از جنایتی دیگر جلوگیری کند، آن‌قدر در آمدن به صحنه‌ی جرم، لفتش می‌دهند تا در نهایت یکی از دو طرف، آن یکی را ناکار و روانه‌ی بیمارستان و سردخانه می‌کند.

بدتر از این‌ها، زمانی‌ست که با مناسبتی مذهبی یا سیاسی در تقویم مواجه باشیم. آن‌وقت است که از در و دیوار شهر پلیس‌های درشت‌هیکل، خشونت‌طلب و قلچماق به خیابان می‌ریزند و نمی‌گذارند کسی نفس بکشد. شهر تبدیل می‌شود به پادگان نظامی. انگار کن در دوره‌ی جنگ‌های داخلی به سر می‌بریم. نیروهای گارد ویژه، میدان‌ها و خیابان‌های اصلی شهر را زنجیره‌ی نظامی می‌بندند. همه مجهز به انواع سلاح‌های سرد و گرم و گازهای شیمیایی و بی‌سیم و موتورسیکلت و ماسک و تجهیزات دیگر و همه‌ی سلاح‌ها و باتوم‌ها، واقعی و دردآور، نه از آن مدل‌های پلاستیکی اسباب‌بازی و بی‌خاصیتی که ما در بچگی به کار می‌بردیم. فقط کافی‌ست نگاهت به پلیس‌ها بیفتد یا حرکت اشتباهی بکنی و حرفی خلاف اعتقادشان از دهانت دربیاید. ده‌ها پلیس دورت را می‌گیرند و پس از اندکی ناز و نوازش با لگد و باتوم‌هاشان، کت‌بسته راهی ماشین‌های مخصوص حمل جانی‌ها می‌کنند.

امروز دیگر بازی دزد و پلیس، بازی محبوب هیچ بچه‌ای نیست چون پلیس‌های جامعه‌ی ما، محبوبیت‌شان را از دست داده‌ا‌ند. پلیس سرزمین من، معنای حقیقی‌ا‌ش را از دست داده. در حالی‌که روزگاری، کلمه‌ی پلیس با معنای امنیت و آرامش مترادف بود، اینک پلیس دیگر آن مفهوم را تداعی نمی‌کند. دیگر بچه‌های کم‌سن و سال نمی‌خوانند: شبا که ما می‌خوابیم/ آقاپلیسه بیداره…. حالا مردم هم از دست دزد فرار می‌کنند و هم از دست پلیس. دزد و پلیس، هم‌ردیف شده‌اند. باید از هر دو گریخت. عجیب نیست؟

امروز دیگر هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد پلیس باشد. من که زمانی آرزو داشتم در بازی‌های کودکی نقش سِرپیکو را بازی کنم، امروز بیش‌تر دلم می‌خواهد در بازی دزد و پلیس، یک آل کاپون مشهور و موفق باشم تا یک پلیس رشوه‌بگیر و زورگو که مردم از او حساب می‌برند و مثل سال‌های خیلی دور، دیگر دوستش ندارند.

نه، پلیس بازی کودکی من، یک پلیس خوب و محبوب بود، پلیسی که مردم دوستش داشتند، درست مثل سرپیکو‌ی عزیز من … .»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,