Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
دگردیسی در مهاجرت

«کمی حرف دل»

2012 June 06

نازی حسامی/ رادیو کوچه

در دو سه بحث گذشته، همه حرف‌ها خیلی جدی بود. اگرچه که جدیت بد هم نیست به خصوص برای مسایل مهمی مثل مهاجرت. اما بد ندیدیم که در این برنامه کمی هم حرف دل بزنیم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اول قصد داشتم اخبار خواندنی در مورد مهاجرها را در این قسمت قرار دهم اما راستش چیز زیادی دستم را نگرفت. یک خبر جالب و البته قدیمی دیدم مربوط به پسری که برای پناهندگی تغییر چهره داده بود. بعد از این خبر، چند یادداشت نوشتم که شاید بعد از آن بحث‌های جدی، خالی از لطف نباشد.

اول، خبر: تغییر چهره باورنکردنی یک متقاضی پناهندهگی کانادا

خدمه پرواز ایرکانادا، از هنگ کنگ به مقصد ونکوور، با پدیده نادری در طول خدمت خود مواجه شدند.

به گزارش «ایرانتو»، یک مسافر پیرمرد با صورت پر از چین و چروک، پس از مراجعه به دست‌شویی، در قالب یک جوان آسیایی، بیرون آمد.

این تغییر چهره باورنکردنی که در گزارش محرمانه آژانس خدمات مرزی کانادا ثبت شده، توسط شبکه CNN منتشر شد.

جوان مذکور، ظاهرن مدارک شناسایی یک پیرمرد آمریکایی مقیم هنگ کنگ را تهیه کرده و خود را به شکل او درآورده بود.

پس از رسیدن هواپیما به حریم هوایی کانادا، ماموران امنیتی، موضوع را با آژانس در میان گذاشتند و تا رسیدن به مقصد، او را تحت نظر گرفتند. وی در فرودگاه ونکوور، بلافاصله درخواست پناهندگی کرد.

و اما یادداشت‌ها:

آمدم که بمانم. چه‌قدر عجله کردم.

این داستان یک سطری مهاجرانی است که بدون فکر و فقط براساس هیجان یا چشم و هم‌چشمی یا چیزهایی از این قبیل، ناگهان همه زندگی خودشان در وطن را به حراج می‌گذارند که به ‌اصطلاح خارج‌نشین شوند. وقتی می‌آیند اولش همه چیز خوب است اما به مرور می‌فهمند که چه کلاهی سرشان رفته و نباید بدون برنامه چنین کاری می‌کردند. می‌خواهند برگردند اما پل‌های برگشت را شکسته‌اند. این‌جاست که دو دستی بر سر می‌کوبند و می‌گویند: آمدم که بمانم اما چه‌قدر عجله کردم.

من یک مهاجرم، با دو بال خودم.

این قصه مهاجرهایی است که من به شخصه به آن‌ها علاقه دارم. مهاجرهایی با دست خالی و عزمی جزم. این مهاجرها مثل پرنده‌ای هستند که برای سفر، به جز بال‌هایش به چیزی متکی نیست. وقت مناسب را برای مهاجرت می‌داند، هدفش مشخص است، به دیگری اتکا ندارد، و برای پیش‌برد جریان زندگی‌اش در زمانی درست و هماهنگ، دست به مهاجرت می‌زند. و چون تنها به خودش متکی است، عوامل بیرونی نمی‌توانند چندان اثری بر او بگذارند. بیش‌تر افرادی که در مهاجرت موفق می‌شوند، دارای این روحیه هستند.

این‌جا خانه من است، دومی یا وسطی؟

و اما این یکی، قصه مهاجرانی است که در راه رفتن به مقصد اصلی‌شان هستند. کسانی که در حین انتظار برای طی شدن پروسه مهاجرت به کشورهایی مثل کانادا یا آمریکا، برای کسب آمادگی یا آشنایی با زندگی خارج از کشور، به کشور دومی مثل مالزی یا دبی مهاجرت می‌کنند که در واقع خانه موقت آن‌هاست. از طرف دیگر چون نمی‌دانند که پروسه مهاجرت به کشور اصلی چه‌قدر طول می‌کشد، تصمیم‌گیری و یافتن ثبات در کشور دوم برای‌شان آسان نیست. و گاه به گاه از خودشان می‌پرسند: بالاخره کجا خانه من است؟ این‌جا خانه من است؟ کدام خانه؟ دومی؟ وسطی؟ یا شاید آخری؟

شهر من، یادش… یادش به فراموشی

این قصه، شرح حال یک گروه نیست. شرح حال کسانی است که به هر دلیلی نمی‌خواهند خانه و وطن‌شان را به یاد بیاورند. می‌توانند کسانی باشند که برای بازگشت به خانه دچار مشکلات سیاسی هستند. یا کسانی که از نظر اقتصادی هنوز آن‌قدر توان‌مند نشده‌اند که بتوانند به کشور خودشان رفت و آمد کنند. یا کسانی مثل دانش‌جویان که مجبورند برای مدت طولانی، دور از خانه سپری کنند. چنین افرادی گاهی به عنوان مسکن دل‌تنگی، خودشان را به فراموشی خانه دعوت می‌کنند.

من آواره شدم، فقط برای نجات وطن.

این داستان کسانی است که با ژست وطن‌پرستی سعی دارند چهره موجهی برای خودشان دست و پا کنند و از قبل آن هم به منافعی برسند که می‌تواند مالی یا به خیال خودشان شخصیتی باشد. افراد عضو یا مدافع بیش‌تر اپوزوسیون‌ها به‌طور معمول جزو این دسته‌اند. این‌ها که خود را «ناجیان از راه دور» وطن می‌دانند، کارشان به طور معمول، نسخه پیچیدن برای وطنی‌هاست، در حالی که به زحمت چیزی از شرایط وطن را به خاطر می‌آورند.

I am from KHAREJ

این داستان حزب باد است. کسانی که هر جا می‌روند، همان‌جایی می‌شوند. کسانی که هویت‌شان بسته به محیط اطراف‌شان است و ریشه و مرکزیتی ندارند. ایران باشند ایرانی‌اند و خارج باشند، خارجی. هم‌رنگی با جماعت را به هر چیزی ترجیح می‌دهند چون فکر می‌کنند این‌طور می‌توانند منافع‌شان را حفظ کنند. عده‌ای هم اخیرن نه فقط برای هم‌رنگی با جماعت، بلکه برای فرار از محدودیت‌هایی که «ایرانی بودن» و «تصور منفی نسبت به ایرانی‌ها» به وجود آورده، ترجیح می‌دهند خود را خارجی معرفی کنند. این آدم‌ها به‌نظرم مثل نوازنده‌گان ناشی می‌آیند که در یک سمفونی، خارج می‌زنند. بله این‌ها به واقع خارجی هستند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    wh0cd473272 generic cialis