Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
قسمت هفتم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 June 06

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ظهر بود که افسرم آمد و گف: «بعد از ظهر عودت می‌شی به اوین.‌» خوش‌حال بودم، جوری که انگار دارم آزاد می‌شوم‌، پریسا (همسرم) و مادرم آمدند و دیدم‌شان و لباس جدید برایم آوردند‌، لباس‌هایم را عوض کردم و در انتظار انتقال به اوین بودم‌، تا این‌که پس از ساعتی صدایم کردند و سوار خودرویی شخصی به اوین منتقل شدم.

هر متهمی حتا اگر سالی را هم در اوین باشد ولی شبی را برای بازجویی یا دادگاه به بیرون از اوین رفته باشد بعد از عودت باید شبی را دوباره در قرنطینه بگذراند‌، قرنطینه یکی از بدترین سالن‌های اوین است‌، برزخی بزرگ و کثیف که همیشه دو برابر ظرفیتش جمعیت دارد‌، هیچ وقت فکر نمی‌کردم از دیدن سالن قرنطینه این‌قدر خوش‌حال شوم‌، برای من حکم خلاصی از جهنم را داشت، این‌قدر خوش‌حال بودم که انگار آزاد شدم.

بر خلاف چیزی که فکر می‌کردم تا صبح خوابم نبرد و دایمن روزهای آگاهی جلوی چشمانم بود. صبح که بلند شدیم مثلن صبحانه‌ای دادند که متشکل از چای کافور و نان لاستیکی اوین و بند انگشتی پنیر بود. پس از یک ماه و نیم داشتم گذشت زمان رو می‌دیدم‌، یک‌ ماه و نیم بود که به جز وقت‌هایی که به دادسرا می‌رفتم ساعت ندیده بودم و وقتی تو بازداشت‌گاه بودم نمی‌دونستم صبحه یا شب‌، ظهره یا عصر‌، یک‌بار که بعد از زدن خاموشی مرا برای بازجویی برده بودند هوا هنوز روشن بود و حتا خورشید غروب نکرده بود‌، از دیدن این موضوع دلم خیلی گرفت.

دو ساعتی بود که از صبحانه گذشته بود که عودتی‌ها را صدا کردند که به سالن‌های خودشان بر‌گردانند .

سوار بر مینی‌بوسی قدیمی شدیم و پس از طی کردن مسافتی به درب ورودی مشترک اندرزگاه 7و8 یک‌بار در اون‌جا بازرسی شدیم که البته ساده‌تر از بازرسی درب اصلی زندان اوین بود و وارد محوطه شدم و با تعدادی دیگر که مثل من در اندرزگاه 8 بودند به سمت اندرزگاه راه افتادیم‌، رسپشن سالن 7 که رسول هم‌اتاقیم بود‌، با دیدنم شکه شد و دوید داخل اتاق و گفت: «ببینید کی برگشته‌،» وقتی وارد شدم همه بلند شدند و شروع به روبوسی و احوال‌پرسی کردند، چند نفری جدید بودند و ندای آزادی چند نفر قبلی را می‌دادند .

هفت روز بیش‌تر نبود که با آن‌ها آشنا شده بودم و بعد به آگاهی رفته بودم ولی صمیمیت خاصی بین‌مان به وجود آمده بود‌، اتاق ما شماره 2 بود و بزرگ‌ترین اتاق سالن 7 نیز به حساب می‌آمد‌، دارای 6 عدد تخت سه طبقه بود که مجموعن 18 نفر بر روی آن‌ها می‌‌خوابیدند ولی جمعیت اتاق 25 نفر بود‌، اون شش یا هفت نفر اضافی که به کف خواب موسوم بودند، به نوبت ورود به اتاق می‌خوابیدند تا به ته اتاق برسند و با آزاد شدن یکی از تخت‌دارها‌، به نوبت صاحب تخت شوند.

قوانین حاکم در زندان با قوانین همه جا فرق می‌کند‌، قدیمی و بزرگ یا همان مسوول اتاق کسی بود که قدمتش در زندان بیش‌تر بود .

سن و سال اصلن مطرح نبود. نه این‌که کسی حرمت ریش سفیدان نگه ندارد‌، ولی کسی به خاطر کهولت سن کسی ‌، تخت و یا امتیازی برای وی قایل نمی‌شد و او نیز مثل بقیه باید به نوبت پیش می‌رفت .

قدیمی‌ترین شخص همیشه مسوول اتاق بود که انتخاب آن از طریق وکیل بند انجام می‌شد‌، معمولن وکیل بند را از زندانیان قدیمی و دانا انتخاب می‌کردند که بتواند خانواده بزرگ خود را مدیریت کند‌، البته بماند که بعضی وکیل بندی یک بند زندان را با ریاست جمهوری اشتباه می‌گرفتند و فراموش می‌کردند که خود نیز تنها یک زندانی هستند و به زندانیان دیگر زور می‌گفتند.

اکثر زندانیان سیاسی را تقریبن داخل سالن ما جا داده بودند .داخل بند که شدم دوباره به حمام رفتم و لباس‌هایم را برای شست‌وشو بیرون دادم.

تعدادی سیاه‌پوست آفریقایی که عمدتن به جرم حمل مواد مخدر در فرودگاه دستگیر شده بودند در اندرزگاه ما نگه‌داری می‌شدند و کارشان شستن لباس بود و از این راه برای خود آذوقه تهیه می‌کردند.

واحد رایج در اوین سیگار بود چون پول خلاف زندان (جرم) به حساب می‌آمد. سیگارهایی که به جای پول خرج می‌شدند قیمت‌شان بسته‌ای هزار تومان بود.

غذای زندان‌، غذای قابل خوردن نبود و به‌تر بگم غذا نبود‌، زندانیان که به اسم مددجویان صدای‌شان می‌کردند غالبن به دو دسته تقسیم می‌شدند‌، دسته اول کسانی بودند که غذای زندان را می‌خوردند و می‌گفتند دولتی خور هستند و گروه دوم شخصی خور بودند که یعنی از فروش‌گاه زندان که یک خط در میان باز بود، مواد غذایی می‌خریدند و برای خودشان غذا درست می‌کردند .

آن‌هایی که دولتی خور یا به زبان عامیانه دُلی خور بودند‌، کسانی بودند که یا در بیرون از زندان کسی رو نداشتند که بتواند برای‌شان پول واریز کند و یا از وضع مالی مناسبی برخوردار نبودند و به اجبار تن به غذای دولتی زندان می‌دادند.

کسانی هم که شخصی خوری می‌کردند، با هم در غالب گروه‌های چند نفره هفته‌ای سی هزار تومان پرداخت می‌کردند و یک نفر مسوول خرید و آشپزی می‌شد.

در آشپزخانه هر سالن که معروف به چراغ‌خانه بو‌د، برای هر اتاق تنها یک شعله گاز تعبیه شده بود.

آب جوش رایگان بود و مسوول چراغ‌خانه سماور بزرگ گازی‌اش را دایمن پر می‌کرد‌، هر اتاق به غیر از مسوول اتاق و مسوول خرید‌، شخصی برای نظافت و شست‌وشوی ظرف‌ها و دیگر خدمات داشت که به او شهردار می‌گفتند. شهردار هر اتاق فلاکس‌ها را پر می‌کرد و با ریختن چای خشک در آن چای درست می‌کردند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,