Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
قصه‌های جزیره- گفت‌وگو با شیوا شکوری

«شعر یعنی زبان روح»

2012 June 07

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

در برنامه‌ی هشتم قصه‌های جزیره، شما را به دنیای «شیوا شکوری» نویسنده‌ی کتاب «قصه‌های شب» می‌برم .

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شیوا شکوری در سال ۱۳۴۳ در تهران از مادری بیست و یک ساله به دنیا آمده، سال‌هایی را در شاهرود زندگی کرده و از دانش‌گاه الزهرا‌ی تهران مدرک علوم کتاب‌داری و اطلاع‌رسانی گرفته است.

شیوا در جزیره‌ی انگلستان در محیطی آرام و زیبا به کار نوشتن و باز آفرینی رویاهایش مشغول است  در گفت‌و‌گویی که با او داشتم، از زندگی‌اش، از نگاه به جزیره، شعر، داستان و وطن حرف زده‌ است.

در زندگی‌ام همیشه از انسان‌هایی خوشم آمده که خودشان را بدون سانسور بیان می‌کنند. به طرف کسانی جذب شده‌ام که با چالش‌های درونی و بیرونی‌شان با آگاهی روبه‌رو می‌شوند و شیوا شکوری رفیق جان من یکی از آن‌هاست.

صحبت‌های شیوا در پی می‌آید:

من وقتی وارد جزیره شدم اولین چیزی که خیلی به چشمم آمد این بود که این‌جا «احترام» یک معنای دیگر و متفاوتی با ایران داشت. مثلن من می‌دیدم همان طور که  با یک معتاد  در بانک رفتار می‌کنند و جواب سوالش را می‌دهند با یک پول‌داری که سرمایه زیادی در همان بانک دارد نیز همان رفتار می‌شود. با منی هم که زبان انگلیسی را نمی‌توانستم خوب صحبت کنم و خیلی از مفاهیم را متوجه نمی‌شدم هم صبورانه برخورد می‌کنند و با تمام توان‌شان مرا یاری می‌‌کنند تا مطلب را بگیرم.

در این‌جا کسی را به خاطر رنگ لباسش یا مدل من دراوردی موی سرش مسخره نمی‌کنند و به او متلک بار نمی‌کنند. احترام به فضای شخصی بسیار بالاست و این چیزی بود که من اصلن در ایران آن را تجربه نکرده بودم. مثلن در ایران اگر در یک جمع  کوچک‌تر پشتش را به بزرگ‌تر کند و بنشیند  بی‌احترامی است ولی در این‌جا بی‌احترامی نبود. اگر در ایران مادر برود توی آشپزخانه ما و چیزی را به میل خودش جابه‌جا کند بد نیست ولی در این‌جا تجاوز به فضای فردی محسوب می‌شود.

من متوجه شدم که ما در ایران به گداهای گوشه خیابان کمک می‌کنیم ولی در این‌جا این وظیفه سازمان‌های خیریه است که از طرف مردم و دولت حمایت می‌شوند‌. مردم با ارسال چک یا دادن بخشی از مالیات خود به صورت ماهانه یا سالانه به این سازمان‌ها کمک می‌کنند و آن‌ها نیز به بی‌خانمان‌ها و بی‌نوایان کمک می‌کنند و آن‌ها را سقفی می‌دهند و دو وعده غذا و پول مختصر تو جیبی که این‌ها در چشم من که از ایران آمده بودم مفهوم فقر را تغییر داد. من تازه فهمیدم که طبقه متوسط ما در ایران فقیر‌تر از فقیران این‌جا هستند.

من در این‌جا یک روح پذیرش و فهم در دانستن فرهنگ بیگانه دیدم که متاسفانه اصلن در ایران این را ندیده بودم. چون من همیشه شنیده بودم هنر نزد ایرانیان است و بس. ولی وقتی این‌جا آمدم تازه فهمیدم که ما چقدر نژادپرست بودیم و چه رفتار غیر انسانی با آوارگان افغانی و حتا با آوارگان جنگی خرمشهر و آبادان داشتیم.

من در این‌جا دیدم که هنر نزد تمام انسان‌ها از هر نژاد و زبان وجود دارد، چه عرب باشد و چه انگلیسی یا هندی یا ایرانی.

در این‌جا کسی برای رسیدن به خواسته‌هایش به آسمان نگاه نمی‌کرد بلکه به زمین نگاه می‌کرد و برای رسیدن به هدفش طرح و نقشه می‌ریخت. زندگی بر مبنای ارکان و قوانین پیش‌بینی شده پیش می‌رفت ولی تجربه من چیز دیگری بود. در ایران من حتا برای دو سال دیگرم نمی‌توانستم برنامه‌ریزی کنم چون همیشه مسایل پیش‌بینی نشده و تورم وحشت‌ناک سرعت بالاتری از قوانین قابل پیش‌بینی داشت.

در نهایت من یک ایرانیم و چیزهای مثبت فرهنگ‌مان را نمی‌توانم منکر شوم مثل روابط گرم و محبت‌های فامیلی و یا مهمان‌نوازی و آداب و رسوم زیبای نوروز و جشن چهارشنبه‌سوری و یلدا را.  آن خون شعر خوانی جاری در زبان عامیانه‌مان را حالا از حافظ خوانی گرفته تا مولوی خوانی و ضرب‌المثل‌های پر معنای عامیانه. من دلم برای نوشته‌‌های پشت کامیون‌ها و اتوبوس‌ها تنگ می‌شود و برای آن صمیمیت  خاصی  که بین مردم ما چرخ می‌خورد.

زندگی شاعرانه

وقتی بچه بودم یک عروسک مو طلایی داشتم که خیلی دوستش داشتم. خواهرم می‌گوید من برای او شعر می‌گفتم. البته من یادم نمی‌آید. ولی یادم می‌آید که «روز مادر» بچه‌های مدرسه عکس بچگی‌شان را روی یک ورق امتحانی می‌چسباندند با چند تا پر طاووس‌، و چند خط هم شعر مادر اثر «ایرج میرزا» را زیر پرهای طاووس می‌نوشتند و به مادر‌ان‌شان هدیه می‌دادند. من هم همین کار را کردم ولی به جای شعر ایرج میرزا چند خط از خودم ساختم و برای مادرم نوشتم. در آن موقع من نهایتن ده یا یازده سالم بود. که البته سال بعدش موقع خانه تکانی عید مادرم آن ورقه را انداخت دور و من شب زیر لحاف گریه کردم. به اصطلاح سانتی مانتال بودم. چیزهایی را که برام ارزش معنوی داشتند حفظ‌شان می‌کردم.

شعر گفتن را خیلی زودتر از انشا و داستان‌نویسی یاد گرفتم. زبان شعری برایم آسان بود و راستش نیازی به یادگیری آن نداشتم. من همیشه فکر می‌کردم که شعر گفتن مثل درست کردن سالاد است ولی داستان نوشتن مثل غذا پختن است که باید مواد لازم در اندازه مناسب و زمان مشخص با چاشنی عشق و حوصله پخته شود.  و البته تجربه نقش بسیار مهمی در به عمل آوردن غذا دارد.

شعر یعنی زبان روح که برای بیان آن باید از فشرده‌ترین شکل کلمات برای رساندن معنا و مفهوم در شکلی موزون یا آهنگی روان استفاده کرد.

من زبان شعر را دوست دارم و البته هر کسی نمی‌تواند با هر شعری ارتباط برقرار کند که این برمی‌گردد به نحوه تفکر خوابیده در پشت شعر و البته شکل بیان نیز. بعضی‌ها غزل و قصیده و دوبیتی دوست دارند و بعضی‌ها هم شعر نو.

من وقتی برای اولین بار عاشق شدم در شانزده سالگی شعر‌های زیادی سرودم ولی خوب وقتی با عشقم ازدواج کردم شعر‌هایم دیگر عاشقانه و نرم نبودند شروع کردند به زبر و تلخ شدن. چون همسرم هم اهل نوشتن بود ولی شعرهای مرا همیشه مسخره می‌کرد. برای همین من سال‌ها دست به نوشتن نزدم ولی گاه گاهی به سراغم می‌آمد و بعد هم آن‌ها را پاره می‌کردم چون احترام و ارزش‌گذاری برای خلاقیت‌های خودم را یاد نگرفته بودم و البته الان خیلی دوست داشتم که آن‌ها را می‌داشتم و متوجه تغییرات روحی و فکریم می‌شدم.

وطن

راستش این کلمه (وطن) من را به گریه می‌اندازد. چون مفهومی که من از آن دارم بیش‌تر از آنی که وابستگی ملی یا فرهنگی و تعلقات دینی و نژادی باشد برایم بیش‌تر یک معنای دردناک است که از این کلمه چقدر تعابیر مختلفی شده‌.  به خاطر این واژه چقدر خون ریخته شده چقدر جنگ برپا شده ولی واقعن اگه بخواهیم در عمق این معنا بریم وطن یعنی چه؟

من می‌بینم که مردم ما وقتی سرود «ای ایران» را می‌خوانند اشک از چشم‌های‌شان سرازیر می‌شود حالا در هر جای دنیا که باشند یا وقتی اسم «خلیج فارس» می‌خواهد بشود عرب چه رگ وطن‌پرستی و ایران پرستی از گردن‌شان بیرون می‌زند.

ما برای حفظ وطن می‌رویم به جبهه‌های جنگ جلوی تجاوزکاران را می‌گیریم کسانی را که می‌خواهند از ایران تجزیه شوند سرکوب می‌کنیم و یادمان می‌افتد که وطن باید یک پارچه در کنار ترک و کرد و بلوچ و عرب و فارس حفظ بشود ولی عملن کم‌ترین توجه برای گسترش زبان و فرهنگ بومی این اقلیت‌ها وجود ندارد یا حتا شهرهای جنگ‌زده که بالاترین خسارات و نیز بالاترین دلاوری‌ها را در جنگ به نام حفظ وطن نشان دادند هنوز آباد نشدند.

راستش من مفهوم وطن را نمی‌فهمم. چون بیش‌تر یک ایده‌‌ال ذهنی است که برای ما ساخته‌اند. تا خود را یک سر و گردن از دیگران بالاتر بدانیم. اگر امروز به من بگویند مسجد سلیمان و خطه جنوب می‌خواهند از وطن جدا شوند و حکومت خود را داشته باشند اولین چیزی که به ذهن من می‌آید این است که وطن برای آن‌ها چه کرده است که آن‌ها تمایل داشته باشند که بخشی از آن باشند در حالی که در کوچه‌های مسجد سلیمان نفت ول است و با آتش زدن از شر بوی آن رها می‌شوند. در حالی که از زیر خط فقر هم زیر‌تر است.

من ایران را دوست دارم چون زبانم فارسی است. در آن کشور به دنیا آمده‌ام، بزرگ شده‌ام، خاطرات خوب و بد دارم ولی با صداقت بگویم آرزوی قلبی‌ام روزی است که ما جهان وطن بشویم. شاید بگویید که این یه رویا یا اتوپیاست ولی چیزی است که به آن اعتقاد دارم. روزی که هیچ‌کس برای رفتن به مرزهای کشوری دیگر نیاز به ویزا و پاسپورت نداشته باشه. زمانی که مفهوم وطن حفظ زمین و دنیا باشد از آلودگی مواد اتمی، شیمیایی، زباله‌های پلاستیکی‌، حفظ میراث فرهنگی و ساختن یک جای امن برای همه انسان‌ها با هر دین و نژاد و عقیده و جنسیت (مرد، زن، بچه…)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment


  1. عبداله عمادی راد
    1

    با سلام.از مصاحبه ای که با شیوا خانم داشتید.بسیار استفاده کردم .لذت بردم.وغمگین شدم…از زحماتتان بابت تهیه این برنامه سپاسگزارم.وارزوی سلامت وموفیت روز افزونتان را دارم..