Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
زراندودگان را به آتش برند/پدید آید آنگه که مس یا زرند

«سخنی با گمنامِ گمنامیان»

2012 June 09

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

رضا پرچی زاده

دوستِ سابقِ من، جنابِ آقای گمنامیان

 اخیرا جنابعالی دو مرقومه بر ضدِ من نگاشته اید و با ناجوانمردانه ترین شیوه و غیرعلمی ترین روش مرا موردِ اتهام و افترا قرار داده اید. در نگارشِ این دو مرقومه، شما ذره ای مناعتِ طبع به خرج ندادید و حتی حرمتِ دفاعی که من – در این جریان به عنوانِ تنها نویسنده و فعالِ سیاسی با نامِ حقیقی – به تازگی و به حق در برابرِ اتهامِ ناروایِ آقایِ ابراهیم نبوی از شما کرده بودم و شما نیز از آن بهره فراوان برده بودید را نگاه نداشتید؛ و به هوای آن هم که شده، در «نقدِ»تان بر حقیر جانبِ انصاف را نگرفتید – که من نقدِ منصفانه را از دوست و دشمن پذیرا هستم و خوش می دارم. خدمتِ شما عرض کنم که اتفاقا برای بنده اصلا عجیب نیست که شما به عنوانِ یک «جمهوری خواه مجبور بشوید در عرضِ یک هفته، سه مطلب در حمایت از آقای رضا پهلوی بنویسید»؛ زیرا که شما در حقیقت مدتِ مدیدی است که از «درست» گسسته اید و به «نادرست» پیوسته اید، و حاجبِ اندرونیِ خداوندگارِ زر و زور گردیده اید. دقیقا به همین علت بود که در نهایت مرحمتِ پیشنهادی شما در کمک به امرِ سفر به ینگه دنیا را نپذیرفتم، چرا که من نمکدان-شکن نیستم، و نمی خواستم امروزِ روزی که باید از برای دفاع از حقیقت به تمام برخیزم، از شرمِ دِینی که بر سر دارم زبان در کام کشم و گردن زدنِ حقیقت را به نظاره بنشینم. اگر تا به امروز به صراحت کلامی نگفته بودم یا رساله ای ننوشته بودم و تنها به اشاره ای و تنبیهی بسنده کرده بودم، به این خاطر بود که هنوز امید داشتم تا بلکه دوستی قدیمی از راهِ ناراست بازگردد و به راهِ راست هدایت شود. اما زهی خیالِ باطل!

در مرقومه اول تان مرا «دانشمند» خطاب کرده بودید و به تعریف و تمجید پرداخته بودید، اما سپس چنان این «دانشمند» را به چوبِ فلک بستید که مکتب-دارانِ عهدِ قجر تلامذه شرورِ آن عصر را نبسته بودند. چنانکه مشخص است، دانشمند شما بودید و بنده شاگردِ شما. نگاشته مرا تفسیر به رای کرده بودید و نوشته بودید «اشتباه بنیادی آقای پرچی زاده در مقاله یاد شده، داشتن پیش فرضی غلط است. بر اساس نوشته آقای پرچی زاده، نظام جمهوری الزاما دمکراسی [دمکراتیک] است و نظام مشروطه الزاما دیکتاتوری!» اینکه از کجا به چنین نتیجه ای رسیده بودید را من نمی دانم، که این برداشتهای سطحیِ سیاه و سفید نه به مذاقِ من خوش می آید و نه با اندیشه ام جور درمی آید. به گمانم که شما «کارِ پاکان» را قیاس از من گرفته اید. به هر ترتیب، برای روشن کردنِ شما، ایده هایی از تزهای بهمن ام را برای شما می آورم که مطمئنم آن را خوانده اید، زیرا که زمانی درباره آن با هم گفتگوی پرشوری داشتیم: «بدترین عذر جمهوری خواه در دفاع از جمهوری این است که بگوید جمهوری خوب است چون دمکراتیک است/باز، بدترین عذر جمهوری خواه در دفاع از جمهوری این است که بگوید سلطنت بد است/جمهوری، دمکراسی نیست، اما تا به امروز شایسته ترین ظرف برای دمکراسی بوده است».

درباره ایده آل بودنِ نظامِ پادشاهیِ مشروطه در بریتانیا و سوئد و به بهانه آن درباره مطلوب بودنِ پادشاهیِ مشروطه در ایران گفته بودید، و چندگاهی است که همیشه می گویید، چنانکه بسیاری از هم مسلکانِ فعلیِ شما نیز بارها گفته اند و می گویند و باز خواهند گفت. این نگاهِ غیرِعلمیِ شما و هم مسلکان تان به مساله نوعِ حکومت که با نزدیک-بینی فاکتورِ حیاتیِ «شرایطِ تاریخی» را قلم می گیرد، در صحنه عمل – بر اساسِ تجربه تاریخی – به مشکلاتِ عدیده ای برمی خورد که نتیجه اش بازگشتِ استبدادِ سلطنتی به ایران خواهد بود. کمااینکه در مجموع قیاسِ شما قیاسِ مع الفارق است. آنچه که هیچ وقت نمی گویید – و نمی گویند – و باید بگویید این است که پادشاهیِ مشروطه در بریتانیا و سوئد – که بندهِ «دانشمند»، متخصصِ تاریخ یکی هستم و در دیگری زندگی می کنم – به چه ترتیب به اینجایی رسید که حالا هست؟ و در تاریخِ نزدیک به هشتصدساله مشروطه در انگلستان (از زمانِ صدورِ مَگنا کارتا در 1215) تا به امروز، چند بار علیه مشروطه کودتا شد که در چهل و هفت سالِ مشروطه در ایران (1285-1332) علیه آن چهار بار (سه بارِ آن کار پهلوی ها بود) شد؟ و آیا مشروطه خود-خواسته و خود-داده شاهانِ سوئد – کارل گوستافِ شانزدهم در سال 1974 تمامِ اختیاراتش را به ریکسداگ (پارلمانِ سوئد) واگذار کرد، به طوری که امروز حتی قوانینِ تصویب شده در پارلمان لازم نیست به توشیحِ شاه برسند – با مشروطه به-زور-داده و باز به-زور-گرفته شاهانِ ایران اصلا قابلِ قیاس است؟ و آیا در انگستان و سوئد، «شاهنشاهی» را با انحصارِ قدرت به زورِ ساواک و ارتش و با سرکوبِ احزاب و تشکل های سیاسیِ مستقل بر سرِ پا نگاه داشتند یا آن را بر مبنای دموکراسی، قدم به قدم به «پادشاهیِ مشروطه» امروز تقلیل دادند؟ از همه اینها مهمتر اینکه امروز که دیگر در ایران پادشاهی بر سرِ کار نیست دیگر چه دلیلی دارد که باز بخواهیم نهادی موروثی را با تمامِ ملحقات و مخلفاتِ مُضر، غیردموکراتیک، و پرهزینه اش بر سرِ کار بگذاریم؟ چنانکه در تزها نوشته بودم: «سلطنتِ مشروطه را وقتی برقرار می کنند که پادشاهی هنوز بر سر کار است، نه سی سال و اندی بعد از اینکه به هوای استبدادش منقرض شده».

هنگامی که در سالِ 1936، ادواردِ هشتم خواست تا بر خلافِ قانونیِ اساسی مشروطه انگلستان، با بیوه آمریکایی، والیس سیمپسون، ازدواج کند، به جایِ درگیری با قانون، با تصمیمی دموکراتیک استعفانامه خود را تسلیمِ پارلمان نمود. تصویرِ بالا، متنِ استعفانامه ادواردِ هشتم از پادشاهیِ بریتانیا می باشد.

 در این باره، البته پادشاهی خواهان طبیعتا مخالفند، و به عنوانِ برهانِ خُلف برای بحثِ بنده، مثالِ انگلستانِ پس از عهدِ کرامول را پیش می کشند. این مورد که مربوط به نزدیک به چهار قرنِ پیش است، به نظرِ من در دنیای معاصر موضوعیتِ عملی ندارد، و صرفا بهانه ای است برای پادشاهی خواهان تا دستشان از مثالهای تاریخی خالی نباشد است، و آنها نیز خود می دانند که این بهانه ای بیش نیست، و لذا روی آن زیاد تاکید نمی کنند. اما در زرادخانهِ عهدِ اصغرشاهی شان، آنها سلاحِ چوبیِ دیگری نیز دارند که در هر لحظه آن را بر سرِ مخالفان می کوبند، و آن همانا پادشاهیِ مشروطه در اسپانیای معاصر است. در ادامه توضیح خواهم داد که چرا آن مثال هم مغلطه ای بیش نیست که بر مبنایِ خوانشی نادرست و مغلوط از تاریخ قرار گرفته است. حقیقت این است که سطلنت هیچگاه از اسپانیا رخت برنبست، و پادشاه هرگز به طورِ کامل مخلوع نشد. هنگامی که در سالِ 1931 در اسپانیا بدونِ درگیریِ زیاد «جمهوریِ دوم» اعلام شد و آلفونسوی هشتم به تبعید به ایتالیا رفت، ایالاتِ شمالی، غربی و برخی ایالاتِ جنوبی هیچگاه به طور کامل تحتِ حاکمیت جمهوری درنیامدند؛ از همینجاها هم بود که کودتاچیان در 1936 شروع به حمله به جمهوری کردند. اصولا امیلیو مولا و فرانسیسکو فرانکو به نامِ «حکومتِ سنتی» وارد جنگ شدند، و نیروهای دستِ راستی و مذهبیِ اسپانیا هم پشتیبان ایشان بودند. پس از سرنگونیِ جمهوری هم فرانکو، بدونِ ایجادِ تغییراتِ بنیادی در قانونِ اساسی، به عنوانِ نایب السلطنه حکومت می کرد – کاری در مایه های فعالیتِ رضاخانِ سردار سپه و نخست وزیر در دوره احمدشاه؛ و در سالِ 1969 هم خوان کارلوسِ اول را – که از 1948 به اسپانیا بازگشته بود – پس از خودش به عنوانِ شخص اول مملکت معرفی کرد، امری که پس از مرگِ او در 1975 بدونِ درگیری و خشونت جامه عمل پوشید. بنابراین، ادعای سلطنت طلبان مبنی بر اینکه «اسپانیا به سلطنت بازگشت» مغلطه است، چرا که سلطنت در اسپانیا هیچوقت به طورِ کامل مردود نشد، و فرانکو هم پس از سرنگون کردنِ جمهوری نوپا، بر طبقِ همان سنتِ سلطنتی حکومت کرد، و خانواده سلطنتی هم بدونِ مشکلی به اسپانیا آمد و رفت داشت. به عبارتِ دیگر، در اسپانیا خطِ سلطنت هیچگاه قطع نشد و خانواده سلطنتی هم برای مدتی طولانی از کشور خارج نماند و البته چندان زیاد هم موردِ نفرتِ مردم قرار نگرفت، حال آنکه در ایران همه چیز بالکل – صرفِ نظر از خوب و بدِ آن – زیر و زبر شد. بماند که امروز پادشاهی در اسپانیا تا چه حد برای عموم مطلوب است، و اینکه رسواییِ اخیرِ پادشاهِ اسپانیا درباره دروغگویی اش و خرج و مخارجی که شکارِ فیلش در آفریقا روی دستِ شهروندانِ اسپانیایی گذاشته بود چه تردیدهایی را نسبت به معقولیت و مقبولیتِ نهادِ پادشاهی در اسپانیا رقم زد. با این وجود، خوان کارلوس در این حد شهامت داشت و آنقدر احساسِ مسئولیت می کرد که بابتِ خطایش از ملتِ اسپانیا عذرخواهی کند.

از اینها که بگذریم، حقیقت این است که احیای سلطنتی که پادشاهی خواهانِ دوآتشه ما امروز سودایش را در سر می پرورانند، با توجه به رفتارهای «بت-پرورانه» خودِ آنها و شرایطِ بین المللیِ حاضر که برخی دولِ خارجی به هوای منافعِ خود برای جنگِ با ایران چنگ و دندان تیز کرده اند، شباهتِ عجیبی به احیای سلطنتِ بوربونها در فرانسه در 1814 دارد؛ که اتحادی از نیروهای امپریالیستیِ وقت همچون بریتانیا، روسیه، پروس، اطریش، پرتغال، سوئد، و اسپانیا، از ترسِ اینکه مبادا انقلاب همه گیر شود و جمهوریت، اساسِ سلطنت شان را به خطر بیاندازد، به فرانسه حمله کرده ناپلئونِ دیکتاتور را ساقط نمودند و لوییِ هجدهم را بر تختِ سلطنت نشاندند؛ اما از آنجا که بوربونها در ذات همانی بودند که بودند، و بی توجه به تغییرِ ذهنیتِ ملتِ فرانسه نسبت به امرِ حکومت پس از انقلابِ 1789 و بعد از مطالعه آرا و افکارِ لیبرالیستیِ روسو و منتسکیو و پین و بسیاری دیگر، می خواستند همان نظامِ ارتجاعیِ شاهنشاهیِ عهدِ دقیانوسی با اشرافیت-گراییِ پوسیده ارباب-رعیتیِ آن را علم کنند، در اثرِ فساد و سوءِ مدیریت چنان مردم را خشمگین کردند که در 1830 با انقلابِ دیگری باز آنها را از کار برکنار کرده برای همیشه از فرانسه اخراج کردند.