Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
هفت‌سنگ

«عکسی از ۲۰ سال بعد»

2012 June 10

رضا حاجی‌حسینی / رادیو کوچه

داستان از یک عکس شروع شد. عکسی که «هومن زندی‌زاده»، پژوهش‌گر و نمایش‌نامه‌نویس جوان، روی صفحه‌ی فیس‌بوکش گذاشت.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

عکس مورد نظر، روز و روزگار دوستانی را نشان می‌داد که 20 سال پیش در کلاس‌شان از در و دیوار بالا رفته بودند تا تصویری ثبت کنند به یادگار از با هم بودن‌شان. این عکس، دست‌مایه‌ی هفت‌سنگی شد که «فرا‌متن بازی» نام گرفت و نام و نمای آن دوستان را به «کوچه» آورد. اتفاقی که آنان دوستش داشتند و گویا برای‌شان خاطره‌‌ای شده‌است که به این سادگی‌ها فراموشش نمی‌کنند.

از سوی دیگر، برخی اهالی رسانه که زبان ساده‌ای دارند با همان زبان ساده‌شان می‌گویند رسانه‌ای موفق است که مردم خودشان یا تصویر خودشان را در آن ببینند و با آن احساس نزدیکی کنند و به این ترتیب اعتماد‌شان به آن جلب شود. این تعریف به‌خصوص در مورد رسانه‌های محلی بیش‌تر مورد توجه است اما در مورد رسانه‌های سراسری و فرا‌سراسری هم می‌تواند درست و قابل اعتنا باشد.

ارتباط میان این دو بحث همان فرا‌متنی است که ذهن خلاق و سازنده‌ی مخاطب آن را می‌سازد و نیازی به حرف و کلامی بیش‌تر ندارد.

آنان که آن روز در آن عکس ایستادند، در هنگام ثبت آن لحظه احتمالن به هیچ کجای‌شان خطور نمی‌کرد که روزی آن عکس سر از یک رسانه در‌بیاورد یا یک شبکه‌ی اجتماعی بتواند دوباره دور هم جمع‌شان کند.

اما حالا در ادامه‌ی آن بازی، زندی‌زاده خودش هم دست به قلم و پا به توپ شده تا از 20 سال پیش به امروز بیاید. او برای ما می‌نویسد:

عکسی از 20 سال پیش را می‌گذارم روی صفحه‌ی فیس‌بوک. تنها دو نفر را در لیست دوستانم دارم که تگ‌شان کنم: «روزبه زیبُد» و «کیا حاج‌ ابوتراب». خاطرات با پتک می‌کوبند فرق سرم. چرا بقیه نیستند؟ یکی دو روزی می‌گذرد و می‌بینم بیش از 20 نفر از بچه‌های کلاس را پیدا کرده‌ایم. «سینا طغیانی»، صفحه‌ی «بچه‌های دبستان جنت» را می‌سازد. بیش‌تر می‌شویم.

قرار می‌گذاریم هم‌دیگر را ببینیم. می‌بینیم. چه دیدنی… به‌قول «ویرجینیا وولف»، «این دیدارها، این بدرودها، عاقبت ما را نابود خواهند کرد.» دیداری که ما را به ‌یک‌دیگر دوخته و ندوخته، زمان وداع را نزدیک‌تر کند، چه حاصل خواهد داشت جز نابودی آدمی؟ ما گذشته را به ‌امروز پیوند زدیم. ما شنیدیم یکی دکتر شده‌است. ما دیدیم یکی زن گرفته‌است. موهای آن یکی ریخته. چین‌و‌چروک‌های صورت این یکی عیان شده‌است. ما دیدیم و شنیدیم، اما چیزی در آن میانه به‌جا ماند: سال‌هایی که گذشت و ما که هنوز ما بودیم، اما نه آن‌قدر. پایش بیفتد، مراعات یک‌دیگر را هم می‌کنیم. مماشات می‌کنیم. به‌روی خودمان نمی‌آوریم. ما هنوز ما هستیم، اما نه آن‌قدر.

شاید وقت این حرف‌ها، جای این حرف‌ها، اکنون نبود، این‌جا نبود. پس کمک کنید جایی برای‌شان پیدا کنیم. وقتی به ‌آن‌ها بدهیم. این حرف‌ها یتیم‌اند، درست مثل احساسات ما که دیگر به ‌هر مصلحتی تن می‌دهند انگار. مجبورشان کرده‌اند این سال‌ها. این سال‌های لعنتی روح ما را محبوس کرده‌اند. من اما آن شب دوستانی را دیدم که به‌رغم تمام این حرف‌ها، به‌کوری چشم تمام آن سال‌ها، واقعن واقعن واقعن از دیدار یک‌دیگر شادمان بودند. بیایید سفری کنیم به ‌آن شب خاطره‌انگیز…

«صلواتی» دارد دکتر می‌شود. فکرش را بکنید! من خودم شخصن حاضرم رساله‌اش را تایپ کنم. «اسدیان» رفته از فرنگ مدرک گرفته، بازگشته. یکی نداند خیال می‌کند چه عشق وطنی است این آقا! «هویدا» هنوز هم یکه‌تاز مجلس است. رهایش کنی تا صبح روی منبر می‌نشیند.

به! این یکی را نگاه کن. جناب «کوپائی»، به‌ چشم برادری عجب قدی کشیده! ما که از بس به ‌تخته زدیم، دست‌مان درد می‌کند. ای به‌حال عشاقت!

آقای «حسینی»! حواسم به ‌شما نبود. از زن و زندگی راضی هستید؟ عکس‌های‌تان را دیدم که با اسدیان رفته بودید جوجه سیخ می‌زدید. ایرادی ندارد. من و هویدا هم می‌رویم کله می‌زنیم، پاچه می‌خوریم. راستی هویدا چاق نشده، اما شکمش به‌طرز مشکوکی جلو آمده. به‌قول دوستی، گمانم شب‌ها دهانش بوی دهان پدر «هاکلبری فین» را می‌دهد! یکی از بچه‌ها – یادم نیست کدام‌شان – برادر ده- دوازده ساله‌اش را هم آورده است. یکی نیست بگوید آخر فلانی، تو خودت در ذهن ما هنوز ده سالت هم نیست، چه‌طور توانستی چنین جسارتی کنی؟! ولی چه برادر اهل دلی دارد.

اگر این «عقیلی» آزارمان ندهد، فحش‌ها و کنایات روز را می‌توانیم از دهان او بشنویم. به‌خدا ما وقتی راهنمایی بودیم، اگر فرهنگ‌نویسی می‌دانستیم، کَلِ «کتاب کوچه‌ی» «شاملو» را خوابانده بودیم. آن‌ وقت این عقیلی هی می‌گوید: «زِشتِس. زِشتِس جلو بِچه. زِشتِس.»

عقیلی جان! زشت پیرزن بی‌دندان است که رکابی صورتی می‌پوشد و در خیابان به ‌پسر مردم متلک می‌گوید! دروغ می‌گویم آقای «اعرابی»؟ راستی! همه در مورد اعرابی متفق‌القولند که فقط طول و عرضش را زیاد کرده‌اند، و گر‌نه این بشر به‌قدر یک ارزن عوض نشده.

به‌به! … جناب «مهاجر» هم آمدند. آمدی جانش به‌قربانت، ولی دیرتر چرا؟ آهان! طفلک خبر نداشته. این هم از مصائب روابط فیس‌بوکی باید باشد. طرف چند صباحی به‌ فیس‌بوکش سر نزده، خبر نداشته. ولی واقعن خوش‌غیرت است. او هم به‌گمانم مثل اعرابی هیچ چیزش تکان نخورده. انگار موهایش را از همان 20 سال پیش نزده باشد. ولی شکر خدا مثل اعرابی زن نگرفته! آخر ما مجردها خوش نداریم رفقامان را به‌ این زودی از دست بدهیم. فقط مهاجر جان شما چه‌طور خاطرت نیست ما این‌قدر با هم از مدرسه راه خانه پیش می‌گرفتیم؟ برادر من، شما که سنی ندارید. نگذارید خاطرات‌مان به‌بوته‌ی فراموشی روند.

بچه‌ها! بچه‌ها! این‌جا را نگاه کنید…. کسی این آقا را می‌شناسد؟ هیچ‌کس…. همه از هم می‌پرسند او کیست؟ نکند نکته‌ی انحرافی محفل ما باشد؟ نکند نفوذی باشد؟ پس همه با هم: «نفوذی، نفوذی/ بپا یه وخ […]» ببخشید. به‌علت پیوند میمون عفت و کلام، از ادامه دادن این شعار معذوریم. راستی بچه‌ها انگار چندان اهل شعار نبوده‌اند این سال‌ها. بگذریم… این آقا را هنوز کسی نمی‌شناسد؟ طغیانی‌ست دیگر. جل‌الخالق! هنوز هم نمی‌شناسیدش؟ طغیانی زیرنویس بده. زیرنویس داد. می‌گوید من همانم که به‌ ناظم مدرسه آن بند سوت معروف را دادم که با آن همه‌مان را می‌زد! دوستان موافقید طغیانی را بزنیم؟ نه، نه، نه! یک لحظه صبر کنید. آرام باشید لطفن! طغیانی می‌خواهد چیزی بگوید. می‌گوید اول خودش را زده‌اند!

عجب شبی بود. تا یادم نرفته یک‌بار دیگر شما را با اسم کوچک‌تان به‌یاد آورم: محمدعلی، سپهر، میلاد، افشین، بابک، کیاوش، محمدرضا، علی، سینا… بچه‌ها، شما همه‌تان عیار آن روزها هستید. شما همه‌تان وقتی کنار هم می‌نشینید، آدم خلأ یک خانم معلم را احساس می‌کند. خلا یک مدیر مدرسه که قدش از شما کوتاه‌تر است. می‌شود با شما نشست و به ‌یاد داشت که تمام آدم‌بزرگ‌ها، روزی کوچک بوده‌اند. روزی می‌گریسته‌اند. روزی در دفترهای 60برگ خط‌کشی ‌نشده، مشق می‌نوشته‌اند. با پول‌ توجیبی‌شان آدامس فوتبالی می‌خریده‌اند. بلیت اتوبوس یک تومانی را یواشکی راننده نگه می‌داشته‌اند. می‌شود با شما بود و به‌‌یاد داشت که می‌شود همیشه و هنوز، گذشته را به‌یاد داشت. گذشته را داشت.

کمی از حرف‌های آن شب می‌ماند برای بعد. منتظر باشید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , 

۱ Comment


  1. Sina
    1

    reZa jan alan file e Soti ro guSh kardam Sedat khaSe ama ajale tuShe 🙂
    babate barnameye ghaShanget mamnoon
    matn hanuZ too Zehne man jaye khodeSho dare hata bi Seda chun kaSi ke neveshtesh az beyne khodemun bood ama age reza ham az jenSe un khatere bood Shayad hese in matn behtar ada miShod 🙂
    baZaam ham taShakor mikonam ham ….. … .. .