Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
قصه‌های جزیره

«خبرنگار زاگربی»

2012 June 11

هادی خوجینیان/‎ رادیو کوچه

با خودم گفتم برای برنامه‌ی نهم، از «ژلنا» برای‌تان حرف بزنم. از رفیق مهربانی که، لحظه‌ای از ذهن و خاطره‌ام نرفته. یک زن محشر که فارسی را قشنگ حرف می‌زند و با دنیایی که در جزیره کشف کرده‌ام، آشنایی کامل دارد. امیدوارم در برنامه‌های بعدی از ژلنا بیش‌تر حرف بزنم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

تا دوساعت پیش انگشت‌های دست راستم کار نمی‌کردند. الانه می‌توانم با انگشت‌های دست چپم برایت بنویسم. تنم دیگر درد نمی‌کند. زانویم بد نیست، می‌توانم خانه را بگردم. از اتاق‌ها، صدایی به گوش نمی‌رسد. هیچ‌کس در خانه نیست. پنجره‌ی اتاق پشتی را می‌بندم، تا باران به داخل خانه راهی پیدا نکند. در خانه را می‌زنند، باز می‌کنم. «ژلنا» دختر اهل زاگرب، به نرمی چمدانش را به داخل می‌آورد.

 می‌گوید: «سلام، من هم خانه‌ی تازه‌ی تو هستم.»

 قد بلند با موهای کوتاه مشکی و صورتی مثل خورشید، درخشان و پر از طراوات. هل می‌کنم و دم درمی‌مانم.

ژلنا با لب‌خند شیرین می‌گوید: «می‌شه پاتو برداری تا بیام تو»

 خودش چمدانش را به طبقه‌ی بالا می‌برد، چون باندهای سفید زانویم را می‌بیند و خندان وسایلش را در اتاق پخش می‌کند. خیلی زود به اتاقم می‌آید و با دیدن لپ‌تاپم فریاد کوتاهی می‌کشد .

 آخ چه خوب، تو خونه اینترنت داریم.»

برایش قهوه درست می‌کنم و معنی اسمش را می‌پرسم.

 می‌گوید: «کسی که منتظرش بودی.»

دهانم باز می‌ماند از تعجب.

می‌گوید: «با لپ‌تاپ چه می‌کنی؟»

می‌گویم: «داستان و شعر می‌نویسم.»

می‌گوید: «من هم نویسنده و خبرنگار هستم. به جزیره آمده‌ام تا یک داستان واقعی بنویسم.»

می‌گویم: «چه خوب»

 می‌گوید: «کمکم می‌کنی؟»

 می‌گویم: «حتمن ژلنا»

می‌گوید: «داستان من داستان زنی هست که مردش را گم کرده. تو چنین زنی را می‌شناسی؟»

می‌خندم و می‌گویم: «من رفیق‌های خوبی دارم و حتمن می‌شه به تو در پیدا کردنش‌، کمک کرد.»

ژلنا دامن قرمز کوتاهی پوشیده بود، با پیراهنی آستین کوتاه و سفید. از اتاق بیرون می‌رود و من صدای زنگ دوچرخه‌ام را می‌شنوم.

می‌گوید: «این مال کیه؟»

می‌گویم: «مال منه.»

می‌گوید: «می‌توانم سوارش بشوم.»

با لب‌خند می‌گویم: «آره می‌تونی.»

 دستی به موهای کوتاهش می‌کشد.

 می‌گوید: «می‌خواهم بروم بیرون، با من می‌آیی؟»

می‌گویم: «نه، می‌خواهم داستانی که در حال نوشتن‌اش هستم را تمام کنم.»

 در یخچال را باز می‌کند و سیب  قرمزی،  بر می‌دارد و به دندان می‌گیرد.

با خنده می‌پرسد: «می‌شه بخورمش؟»

 می‌گویم: «خیلی پررویی، آره که می‌تونی»

با خنده‌ی بلندی بغلم می‌کند. با دوچرخه و سیب از در خانه بیرون می‌‌رود. به اتاقم بر‌می‌گردم تا با معنی صدایش در ذهنم بازی کنم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,