Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
کتاب‌خانه‌ی کوچک من- کتاب «در ستایش نامادری»

«آن‌ها می‌دانستند»

2012 June 12

نهال نوریان/ رادیو کوچه

«هیچ‌کدام این‌ها پیش نیامده بود. آلفونسیتو به او عشق می‌ورزید. بله، این واژه‌ی درستش بود. شاید هم زیاده از حد. لوکرسیا، زیر ملافه با گرمای مطبوع، هم‌چون ماری تنبل به تنش کش و قوس داد. راستی، برای او نبود که شاگرد اول کلاس شده بود؟ یاد چهره‌ی سرخ‌شده، شکوه چشمان آبی آسمانی‌اش افتاد وقتی کارنامه را به دستش داد: «این هم کادوی تولدت، مادرخوانده. می‌توانم ببوسم‌ات؟»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«البته، فونشیتو، ده تا.»

بخشی از کتاب «در ستایش نامادری» از نوشته‌های داستان‌سرای نام‌آشنای پرویی، «ماریو بارگاس یوسا» را با هم مرور کردیم. یوسا در زبان فارسی، نام شناخته‌شده‌ای به شمار می‌آید و در راه شناخت این نویسنده‌ی بزرگ ادبیات آمریکای لاتین، «عبداله کوثری» با برگردان آثار برجسته‌ای چون «سور بز»، «کلیسای جامع»، «جنگ آخرالزمان» و کتاب‌های دیگر او، بزرگ‌ترین نقش را داشته است. البته فارسی‌زبان‌های ایرانی اقبال زیادی نسبت به ادبیات آمریکای لاتین نشان داده‌اند و بارگاس یوسا با ادبیات تاثیرگذار و سبک نویسندگی درخشانش، هم در میان اهل ادب و هم در بین مخاطبان عام، خوانندگان خود را دارد. اگرچه کتاب‌های این نویسنده در ادبیات رسمی از زیر تیغ سانسور می‌گذرند و به‌واسطه‌ی جهان‌بینی خاصش، نگاه ممیزان بر روی آثارش دقیق‌تر می‌چرخد، ولی به‌طور قطع، آخرین کتاب او با محوریت یک مرد هم‌جنس‌گرا و کتاب حاضر که در شمار ادبیات اروتیک یا به‌تعبیر کوشیار پارسی، ادبیات تن‌کام‌خواهانه قرار می‌گیرد، در ادبیات رسمی ایران مطلقن جایی ندارند.

با این‌ وجود، «در ستایش نامادری» از جمله کتاب‌هایی است که کوشیار پارسی پسندیده و آن را با دیگران به اشتراک گذاشته است. متن کتاب ترجمه‌ی رسایی ندارد و از رسم‌الخط یک‌دست و قائل به اصول هم پیروی نمی‌کند، ولی با تمام این‌ها، کوشیار پارسی داستان اروتیکی را به دست خواننده می‌رساند که به چند جهت درخشان است. در جای‌جای داستان، با توصیف و تصویر نقاشی‌هایی روبه‌رو می‌شویم که داستان را به پیش می‌برند، علاوه بر آن، اسطوره‌ها چونان در متن رخنه کرده‌اند که گاهی ماجرا از اسطوره‌پردازی‌ها قابل تمییز نیست، جزیی‌نگری‌ها داستان را به مینیاتور شبیه می‌کنند و در نهایت این عشق‌های دور از تصور ولی آشنا هستند که «در ستایش نامادری» در کنار افسانه می‌نشینند.

«نخستین‌بار با هم آمیخته بودند، در استفاده از فرصت سفر ناگهانی دون ریگوبرتو به یکی از شهرها. دونا لوکرسیا کارکنان را مرخص کرده بود تا خودشان تنها باشند. شب پیش، پس از آن‌که غذا خورده و به انتظار رفتن وستیانانا و آشپز تلویزیون نگاه کرده بودند، بعد به اتاق‌خواب رفته بودند و پیش از خواب عشق‌بازی کرده بودند و یک‌بار دیگر هم، اندکی پیش، در نخستین پرتو صبح‌گاهی، در ابتدای بیداری با هم آمیخته بودند. پشت کرکره‌ی شکلاتی‌رنگ، روز به‌تندی می‌رسید. در خیابان صدای آدم‌ها و اتوموبیل‌ها شنیده می‌شد. به‌زودی کارکنان خواهند آمد. … بعدازظهر با آلفونسیتو می‌رفتند به فرودگاه تا شوهرش را بیاورند. او نخواسته بود، اما هر دوشان می‌دانستند که دون ریگوبرتو، وقتی از هواپیما پیاده شود و آن‌ها را ببیند که براش دست تکان می‌دهند، خیلی شاد خواهد شد.»

فایل پی‌دی‌اف را از این‌جا دانلود کنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,