Saturday, 18 July 2015
07 August 2020
قسمت هشتم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 June 13

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گاز اوین چون از منبع گازوییلی تامین می‌شد‌، هر یک ماه یک بار به مدت ده روز قطع می‌شد و در آن موقع بود که دیگر همه باید غذای اوین را نوش جان می‌کردند.

منوی غذای اوین بسیار متنوع بود‌، مثلن دو روز در هفته غذایی موسوم به قاطی پلو می‌دادند که شامل سیب زمینی‌های سرخ شده یا به‌تره بگم ذوب شده در رب گوجه فرنگی‌، که کاملن چروکیده شده و قابل خوردن نبودند را با برنجی که نظیرش را در هیچ جای دنیا نمی‌توان پیدا کرد‌، می‌دادند که با مخلوط کردن سیب زمینی با طعم روغن سوخته و برنج خشک و تِخرمه شده‌، غذای قاطی پلو را درست می‌کردند. عدسی که می‌شد گفت آب عدس بود یکی دیگر از غذا‌ها بود و خوراک لوبیایی که بوی ربش تمام سالن را در بر می‌گرفت و یا خورشت قیمه که تقریبن می‌شد گفت به‌ترین غذایش بود‌، هفته‌ای دو بار داده می‌شد که بد نبود ولی باید مواظب دندان‌هایت می‌بودی که سنگ و کلوخ‌ها را به جای گوشت گاز نزنی  و…

این رو هم بگم که برای شخصی‌خورها هم همچین تفاوتی نداشت‌، چون پیمان‌کار عزیزی که فروش‌گاه‌های اوین را با پارتی‌بازی گرفته بود‌، اجناسی با مارک‌هایی ارایه می‌داد که فکر می‌کنم کارخانه‌هایش وجود خارجی نداشتند چون اگر بود حتمن وزارت بهداشت صاحبانش را پیش ما می‌آورد‌، تن ماهی‌های سیاه و بدبو ، کنسرو‌های تاریخ گذشته و گم‌نام‌، مرغ‌های یخی که از رنگ‌شان می‌شد فهمید که قریب یک سالی است که در سردخانه‌ها باد کرده‌اند و … که تمام این اجناس را به دوبرابر قیمت بیرون می‌فروختند.

آب اوین که می‌گفتند از کوه‌های شمیران است بدترین آب شرب بود‌، به طوری که خود مسوولان زندان نوشیدن آن را توصیه نمی‌کردند و اگر آب معدنی پیدا نمی‌کردیم مجبور به جوشاندن آب بودیم ولی جالب‌تر از همه این بود که اگر کسی تنها ماهی را در اوین می‌ماند دچار خارش بدن می‌شد و این به خاطر استحمام با همان آب اوین بود. این‌قدر بدن‌ها را می‌خاروندیم که زخم ایجاد می‌شد.

اندرزگاه هشت متشکل از چهار سالن بود: هفت‌، هشت‌، نه و ده. سالن هشت رو به خاطر اغتشاشات بعد از انتخابات 88 وزارت اطلاعات از بقیه سالن‌ها جدا کرده بود و در اختیار خودش گرفته بود و زندانیان ساکن آن سالن را در سالن‌های دیگر پخش کرده بودند و مانده بود سه تا سالن دیگر. من در سالن هفت بودم که دارای نُه اتاق بود و در اتاق شماره دو که بزرگ‌ترین اتاق سالن محسوب می‌شد جای گرفته بودم.

وقتی از آگاهی برگشتم تقریبن تمام کسانی که نوبت تخت گرفتن‌شان بعد از من هم بود تخت گرفته بودند‌، مسوول اتاق می‌خواست به دستور رییس اندرزگاه آخرین نفر را از تخت پایین بیاورد و به من تخت دهد که ممانعت کردم و منتظر ماندم تا تختی جدید خالی شود. روز بیست‌وهفتم اسفند بود که مجددن وارد سالن شدم‌، همه وانمود می‌کردند در حال تدارک تحویل سال هستند.

بوی عید در اوین بویی کاملن متفاوت بود‌، وقتی توی حیاط می‌آمدیم و کوه‌های شمیران که برف و یخ روی آن بود و سبزه‌های باغچه‌های کوچک حیاط را می‌دیدیم که در حال سبز شدن بودند‌، احساس آمدن بهار در درون‌مان زنده می‌شد ولی دیوار‌ها و حصارهای بلند و برجک نگه‌بانی که سربازی بالای آن مشغول دیدبانی بود‌، ناگهان از حال و هوای بهاری خارجت می‌کرد.

همه اتاق‌ها مشغول تمیزکاری و مثلن خانه تکانی بودند‌، برای هر زندانی تختش حکم اتاق شخصی‌اش و اتاق او حکم خانه‌اش و هم‌اتاقی‌هایش حکم خانواده‌اش را پیدا کرده بود.

تمیزکردن اتاق وظیفه شهردار بود و در قبال این کار همه موظف به پرداخت هفته‌ای یک بسته سیگار بودند و به غیر از حقوق شهردار همه موظف به پرداخت یک بسته سیگار به سالن بودند که از منبع آن حقوق کسانی که در سالن مشغول کار نظافت بودند پرداخت می‌شد، تنها افرادی که توان مالی نداشتند (بی‌ملاقاتی‌ها) از این پرداخت‌ها معاف بودند.

کسانی بودند که برای این‌که بتوانند هوس‌های سالانه خود را تامین کنند در قبال هفته‌ای 15 بسته سیگار (پانزده هزار تومان) از صبح تا شب در آن سالن به آن بزگی کار می‌کردند.

دو شب به سال تحویل مانده بود و حال و هوای خاصی تو اوین حاکم بود، بعضی سعی می‌کردند خوش‌حال باشند و با این  فکر که ممکن است با پایان رسیدن سال‌‌، سالی خوش یمن و هم‌راه با آزادی انتظارشان را می‌کشد‌، انرژی مثبت می‌دادند ولی بعضی‌ها که قدمت‌شان بیش‌تر بود و عیدهای زیادی را در بند تجربه کرده بودند چندان تفاوتی برای‌شان نمی‌کرد و دیگر سعی می‌کردند وانمود کنند در خانه خودشان هستند‌، ولی در میان این احساسات متفاوت غم دوری از خانواده و تنهایی سایه غربتی بر روی اوین پهن کرده بود که به راحتی قابل لمس بود.

بالاخره روز عید فرا رسید‌، سال تحویل شب بود و همه در انتظار تحولی در تقدیرشان.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,