Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
قصه‌های جزیره

«توت فرنگی‌های وحشی»

2012 June 14

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

رویاها فقط دو دقیقه بیش از رفتن به رختخواب، همه‌ی آن‌ها به صورت واقعی در‌می‌آیند. به همین دلیل است که شب‌ها چراغ خواب را روشن می‌گذاریم. دی‌شب با گربه‌ی خانم «میشیگان» و «گوستاو» پرنده‌ام، به شهر«نیو میلتون» رفته بودیم. هوا بارانی بود و ما مثل همیشه چتری با خودمان نبرده بودیم. به اولین باری که نزدیک ایست‌گاه قطار بود، رفتیم تا لبی‌تر بکنیم. «لیزا» پشت میز بار ایستاده بود. با چشم‌های آبی سیرش، انگار با ما حرف می‌زد. مثل اکثر «انگلیسی‌ها» از زیر چشم نگاهش کردیم ولی نشان ندادیم که مشتاق دیدارش هستیم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گربه با خنده گفت: «داری رفتار «انگلیسی‌ها» را یاد می‌گیری‌ها»

دستی به پشتش زدم و گفتم: «متاسفانه درست می‌گویی، ولی باور کن اشتیاق برخورد «ایرانی‌ها» را بیش‌تر دوست دارم.»

لیوان آبجویش را بالا برد و در حالی که پشت لبش نگه داشته بود، گفت: «کاملن می‌فهم رفیق جان، در جزیره اولین چیزی که از تو گرفته می‌شود، گشاده‌ویی واقعی درونت است، ولی چاره‌ای نیست، اجازه بده این روزها هم بگذرد. ساعت از دوازده هم گذشته بود و ما برخلاف شب‌های قبل، خواب را فراموش کرده بودیم. دل ما هوای تازه می‌خواست. هوس عشق‌بازی ذهنی در سرمان بود. من منتظر زنگ تلفن «مارسیا» بودم. گربه‌ی خانم «میشیگان» به گربه‌ی ساکن دو خیابان بالاتر فکر می‌کرد و «گوستاو» پرنده‌ام به عشق «افغانی»‌اش.

لیوان‌های متعدد آبجو مست‌مان کرده بود. در هوای هم‌خوابگی با مارسیا بودم. یاد تکه‌ای از داستان بلندی افتادم که چند سال پیش نوشته بودم. با خودم قرار گذاشتم برای برنامه‌ی بعدی‌ام در «رادیو کوچه» استفاده‌اش بکنم، ولی بعد فکرم را بلند، بلند عوض کردم. چون قرار بود با «لیزا» قرار گفت‌و‌گویی داشته باشم ولی حال «لیزا» خوب نبود. به «چکامه» زنگ زدم که حالش را بپرسم، ولی تلفن‌اش روی منشی بود. قرار گفت‌وگوی خوبی را با او گذاشته بودم، به خوبی می‌تواند از خودش و دنیایش حرف بزند ولی چون تابستان‌ها به «ایران» بر‌می‌گردد، فکر ضبط صدایش را از سرم بیرون کردم. آخ که حکومت «ایران» چقدر ملت ساکن غربت را ترسانده.

لیزا به طرف میز ما آمد. کنار «گوستاو» نشست و از دوست پسرش حرف زد که هم‌خوابگی عاشقانه را با سکس فیزیکی اشتباه گرفته.

خواستم با نهایت نرمی و ادب، گفت‌و‌گویی را از او بگیرم ولی حال روحی مناسبی نداشت. با خودم   گفتم به‌تر است از مارسیا و دنیای عشق بازی‌های عجیب و غریبی که داشته حرف بزنم. این روزها مثل سلمانی‌هایی شده‌ام که از زور بی‌کاری، سر هم‌شغلی‌های‌شان را می‌زنند.

رفیق جان‌های عزیزم، شما را دعوت به شنیدن تکه‌ای از داستان بلند «هوس‌های سکسی مارسیا» نوشته‌ی خودم می‌کنم. امیدوارم تا برنامه بعدی لحظه‌های خوش و شادی داشته باشید.

……………….

 مارسیا هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شود، پرده‌های کلفت اتاق را به کناری می‌زند تا آفتاب بی‌رمق جزیره تمام زورش را بزند تا کمی اتاق را گرم کند. آن‌قدر که صورت در سایه مانده‌اش را روشن کند، تا که چشم‌های سیاه و درشت‌اش بتابد و «مارسیا» شروع به خندیدن کند.

«مارسیا» هر روز با حوله‌ی کوچکی که به رنگ شیره‌ای است از حمام بیرون می‌آید و آگاهانه سعی می‌کند سفت به کمرش بسته نباشد تا با تلنگری به پایین غلت بخورد و سعی هم می‌کند که حواس پرت نشان داده شود. با سشوار سعی می‌کند موهای پر آب‌اش را که به زمین می‌چکد، خشک کند، همیشه‌ی خدا کف اتاق باید خیس از آب موهایش و بدنش باشد. من هم باید روی تخت دراز کشیده باشم و ناظر ساکت حرکات‌اش. با لوسیون‌های مختلف که هر هفته مدل‌اش را عوض می‌کند، به جان پوست تن‌اش می‌افتد و بوی متصاعد شده از چرخش دست‌هایش به روی بدن‌اش حال من و گل‌های داخل اتاق را عوض می‌کند. وقتی هم که حوله از دور کمرش می‌افتد با عشوه‌ی خاصی به روی زمین حوله را حرکت می‌دهد انگار بخواهد رد پای خیس‌اش را خشک و مرتب کند، با دست‌هایش سعی می‌کند قطرات مانده در لابه لای موهایش را به طرف صورتم پرت کند، انگاری بچه‌ای بخواهد آب بازی کند.

میوه‌ها نقش بسیار مهمی در زندگی روزمره‌ی «مارسیا» ایفا می‌کنند. سیب خیلی سبز و گاه خیلی سرخ. نارنگی آب‌دار و پرتقال‌های اسراییلی باید زیر دست و پایش باشد. آن‌قدر که به روی زمین قل بخورند. پوست پرتقال درشت را با ناخن‌های درشت و بلندش می‌کند، به طوری که ذرات ریز کنده شده از پوست، هوا را معطر کنند. با سلیقه‌ی تمام روی زیر دستی‌های فیروزه‌ای رنگ مرتب‌شان می‌کند و من بی آن‌که تکانی به خودم بدهم، باید دهانم نیمه‌باز باشد و چشم‌هایم به طور کامل بسته. توت فرنگی‌های وحشی هم گاه گداری باید به روی سبد میوه کنار پنجره باشند. ولی خدا را شکر که از فلفل چه سبز و قرمز، خوش‌اش نمی‌آید وگرنه ترکیب مزه‌ی میوه‌ها به کل تغییر می‌داد.

وقتی حوله به زمین به طور عمد انداخته می‌شود، ناز و کرشمه «مارسیا» دو چندان می‌شود. چشم‌هایش تا پایان بازی باید بسته باشند، وگرنه بازی لطف‌اش را از دست می‌دهد. ده نوع مختلف ترانه‌های آرام هم باید به طور مرتب در اتاق شنیده شود، وگرنه «مارسیا» آرامش‌اش را از دست می‌دهد. صبحانه که تمام می‌شود (منظورم مراسم میوه‌خوری است) «مارسیا» صورت من و خودش را با طعم میوه‌ها رنگ‌آمیزی می‌کند تا مراسم عشق‌بازی آغاز شود. قهر و ناز زنانه‌اش حدی برای کامل شدن ندارند. پس از ماه‌ها دیگر عادت کرده‌ام. قرارمان از اول این بوده که کاری به قهر و آشتی‌اش نداشته باشم، چون رفتار پس از عشق بازی‌اش به طور کاملن غریبی فرق دارد. دوباره همان «مارسیا»ی مظلوم و دوست داشتنی می‌شود و چون من هم عاشق بازی‌های تازه هستم حرفی برای اعتراض کردن ندارم. بعضی وقت‌ها به یاد «پل استر» که می‌افتم، فکر می‌کنم کپی کاملی از حرمات «مارسیا» در نوشته‌هایش داشته.

در خیابان و یا «پاپ» و کافه‌ها عادت سکسی «مارسیا» باز هم فرق می‌کند. با لب‌هایش به طور حسی و کاملن مشهود بازی می‌کند و لیوان مشروبش را در لابه لای لب‌هایش قفل می‌کند و شیفته‌وار نگاهم می‌کند. آن‌قدر که خجالت می‌کشم و سرم را پایین می‌اندازم ولی بازی کردن با «مارسیا» قواعدی دارد که اجرا نکردن‌اش قهر و آشتی کوتاه و بلند مدتی را به هم‌راه خواهد داشت. همیشه «تی شرت» با شلواری که او دوست دارد را باید بپوشم و به هیچ عنوان از کفش رسمی نباید استفاده کنم. یا کتانی یا لا انگشتی چرمی بیست و هشت پوندی. کلاه هم نباید به روی سرم باشد، چون نمی‌خواهد شبیه خیلی‌ها باشم. بطری شراب هم باید دو تا باشد. یکی سفید و دیگری قرمز و اگر هم لازم شد بطری بعدی درست شبیه به هم باید باشد.

«مارسیا» عادت به حرف زدن‌های طولانی دارد. وقتی مست می‌شود باید شنونده‌ی خوبی باشم و هر پنج دقیقه هم از من می‌پرسد: «کجا بودم؟» و من باید جمله‌ی کامل بگویم، نه، کوتاه.

 لباسی را هم که می‌پوشد باید دقیقن سلیقه‌ی من باشد و دامن کوتاه و تی‌شرت حلقه‌ای با شلوارک بالای زانو و پیراهن نه خیلی یقه‌باز. صندل پایش هم «ست» با لباس‌هایش. گوش‌واره‌ها نباید خیلی درشت و نه خیلی کوچک باشند. گردن‌بند هم ظریف باید باشد و هم این که به چشم بیاید. موها به هیچ عنوان نباید بسته شود. شلال و باز، با کمی خیسی. روی میز باید شراب بخوریم. روی کاناپه نشستن هیچ شانسی در رابطه نشستن‌مان ندارد. پنجره‌ها باید طاق باز باشد چه در خانه و چه در کافه یا «پاپ» چون دریچه‌ی میترال‌اش کمی گشاد است و برای قلبش اصلن خوب نیست. از انگشت‌هایش برای ارتباط زیاد استفاده می‌کند.

با دوست‌های مردی که می‌شناسد وقتی با من است، زیاد گرم نمی‌گیرد یا راحت‌تر بگویم تحویل‌شان نمی‌گیرد، نه به خاطر من که بیش‌تر این خودش هست که دوست ندارد. با دوست‌های زن‌اش گرم‌تر رفتار می‌کند ولی از مادرش متنفر است. دلیل‌اش را بعدن خواهد گفت. برای عشق بازی کردن به ساعت نگاه نمی‌کند، چون زمان نگه داشتن برای این کار حالش را به هم می‌زند. از لباس حریر برای خوابیدن استفاده نمی‌کند، چون تن‌اش را اذیت می‌کند. عاشق بازی کردن با موهایش است. بیچاره انگشت‌های من تاول می‌زنند، از بس با موهایش ور می‌روم، ولی این هم جزیی از قواعدهای بازی‌های ما دو نفر است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,