Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
دایره‌ی شکسته- بخش نخست

«زنهار از این بیابان»

2012 June 17

مه‌شب تاجیک/ رادیو کوچه

از خانه خارج می‌شوی، هنوز به خیابان اصلی نرسیده‌ای که به خاطر می‌آوری دسته‌ چکت را با خود نیاورده‌ای. عجله داری ولی باید حتمن دسته‌چک را با خود ببری پس چاره‌ای جز این نیست که دور بزنی و برگردی به‌سمت خانه. دور که می‌زنی آشنایی جلوی راهت سبز می‌شود و جلویش ترمز می‌کنی و او شروع می‌کند به سلام و احوال‌پرسی و آن‌قدر طول می‌کشد که مجبور می‌شوی عذرخواهی کنی و پس از خداحافظی، پا را روی گاز بگذاری ولی درست در معبری که جلوی کوچه‌ی فرعی منزل قرار دارد، کامیونی ایستاده است و تکان نمی‌خورد. دستگیرت می‌شود که جوش آورده و راه را بند آورده است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مجبور می‌شوی همان گوشه ماشین را پارک کنی و پای پیاده سربالایی کوچه را با شتاب طی کنی تا به خانه برسی. کلید را که می‌چرخانی، همسایه‌ی طبقه‌ی پایین راه را بر تو می‌بندد و بنای شکایت را باز می‌کند که باید لوله‌کش خبر کنی تا آن‌ها از نکبت چکه‌ی سقف‌شان که درست زیر حمام تو قرار گرفته نجات پیدا کنند. او را راضی می‌کنی که همین امروز، مسئله را حل خواهی کرد. به هر زحمتی که هست او را ترک می‌کنی و این‌بار نوبت آسانسور است که بازی در بیاورد. از آسانسور که ناامید می‌شوی، پله‌های نوک‌تیز پنج طبقه انتظار تو را می‌کشند. در گرمای هوای مرداد در حالی‌که عرق می‌ریزی پله‌ها را بالا می‌روی تا می‌رسی به در خانه. کلید را می‌چرخانی ولی هنوز کفش‌ها را در نیاوردی که تلفن به صدا در می‌آید. فقط فرصت می‌کنی تا پنجره را باز کنی و کمی هوا عوض شود. تلفن زنگ می‌خورد ولی تو بی‌توجه به صدای زنگ به‌سراغ کولر می‌روی که از آزار گرما خلاص شوی. به‌محض این‌که دستت روی شصتی کلید کولر می‌رود، تلفن می‌رود روی پیام‌گیر و صدای رییس بانک را می‌شنوی. گرما را فراموش می‌کنی و گوشی تلفن را برمی‌داری و نفس‌زنان به او می‌فهمانی که چه شده است و اطمینان می‌دهی که به‌زودی خواهی رسید. گوشی را که می‌گذاری، بوی عجیبی به مشامت می‌رسد، بیش‌تر که دقت می‌کنی، بوی گاز را از آشپزخانه تشخیص می‌دهی که به یاری هوای آزادی که از پنجره می‌آید، کم‌تر شده است. نفس راحتی می‌کشی و به‌سوی آشپزخانه راهی می‌شوی تا گاز را ببندی.

بعد از خوردن یک لیوان آب، در حالی‌که به ‌آرامی به پشتی مبل تکیه می‌دهی، به‌خاطر می‌آوری که به‌خاطر شتابی که داشتی، کتری را از روی گاز برنداشته‌ای و کتری پر از آب روی شعله‌ی روشن مانده است. متوجه می‌شوی که چه اتفاقی افتاده و از این‌که خطر از بیخ گوشت گذشته، نفس راحتی می‌کشی. در حالی‌که دسته چک را از روی میز برمی‌داری، کفش‌ها را می‌پوشی و کلید را در قفل در می‌چرخانی همه‌ی این‌ها را با خود مرور می‌کنی و زیر لب می‌گویی که هیچ‌چیز بی‌حکمت نیست و به‌سمت آسانسور می‌روی و دکمه را فشار می‌دهی.

احتمال این‌که ماجراهایی از این‌دست در زندگی هر کدام از ما رخ داده باشد کم نیست و این احتمال که به چنین نتیجه‌گیری‌ای هم رسیده باشیم، دور از ذهن به‌نظر نمی‌رسد. حتا گاهی با این عبارت‌ها مواجه می‌شویم که «برو ببین کجا دست کی را گرفتی که خدا بهت رحم کرده.»، «حتمن دعای پدر و مادر پشت سرت بوده»، «نان حلال خوردی که شانس آوردی.» یا «خدا بهت رحم کرده.» و جمله‌هایی از این دست. این عبارت‌ها و عبارت‌های دیگری که حتمن با آن‌ها آشنا هستید، در زندگی هر روزه‌ی ما به کرات تکرار می‌شوند، حتا اگر به آن‌ها اعتقاد نداشته باشیم ولی آن‌چنان در فرهنگ ما تنیده شده‌اند و ریشه دوانده‌اند که ربطی به اندیشه‌ی تئوریک ما ندارند. از طرفی، این گونه جمله‌ها را نه صرفن در بافت فرهنگی کشور خود، بلکه در فرهنگ و ادبیات دیگر کشورها هم می‌توان سراغ گرفت، گونه‌ای از باور که بر پایه‌ی مشیت الهی شکل گرفته است و سلسله ‌روی‌دادهای این‌چنینی را که به‌طور تصادفی و در اثر قرار گرفتن در کنار هم منجر به روی‌داد موثر و یا جلوگیری از وقوع روی‌داد تاثیرگذاری در زندگی ما می‌شوند، تحت عنوان مشیت الهی یاد می‌کنیم، آن‌چه که خداوند اگر بخواهد جاری می‌کند و یا از جریان آن، جلوگیری می‌کند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,