Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
قصه‌های جزیره

«ترانه‌های عاشقانه»

2012 June 18

هادی خوجینیان/  رادیو کوچه

ما همان‌طور که در قهوه‌خانه‌ی «پل» در خیابان «بیکر استریت» منتظر رفیق‌مان «عبدی بهرانفر» بودیم، به خانم ایرانی که روبه‌روی ما نشسته بود نگاه می‌کردیم که مشتاقانه مکالمه‌ی فارسی ما را گوش می‌کرد. برایم خیلی جالب بود که در «لندن» کسی را ببینم که ایرانی باشد و وقتی که بفهمد که یک یا دو نفر فارسی زبان مشغول گفت‌و‌گوی زبان مادری باشند خودش را کنار نکشد و یا وانمود کند که «ایرانی» نیست. خیلی دوست داشتم عبدی کمی دیرتر می‌آمد تا باب گفت‌و‌گو ‌با خانم ایرانی‌ را باز می‌کردم ولی فرصت نشد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«شیوا» و «گوستاو» مشغول نوشیدن شیرکاکائو  بودند و با چه لذتی هم شیرینی کنار دست‌شان را می‌خوردند. کمی به این دو نفر حسودی‌ام شد. اوه، تا یادم نرفته این را بگویم که آن خانم ایرانی چشمان درشت سیاه خیلی غم‌گینی داشت. سفارش یک قهوه و شیرینی مخصوص را دادم تا عبدی که سراسیمه وارد شده بود، نوش جانش کند. خدای من، چقدر من این هنرمند ایرانی را دوست دارم. هنوز رفتارهای ساده و بی‌پیرایه را فراموش نکرده. چند ماه بیش‌تر نیست که به «جزیره» آمده و مشغول کار تحقیقاتی موسیقی عاشقانه‌ی «خراسانی» است و در سکوت مطلقی که در جزیره نصیبش شده است کار نواختن و ترانه‌سرایی‌اش را ادامه می‌دهد. قبلن برای اجرای ترانه‌هایش به دانش‌کده‌ی شهر «ساوت همتون» دعوتش کرده بودیم که خیلی هم خوب اجرا کرد و دانش‌جویان هم‌وطن هم، لذتش را بردند.

«گوستاو» در حالی که مشتاقانه نگاهش می‌کرد از من پرسید: «می‌شه ازش بپرسی که به من گیتار یاد بدهد؟» با تبسم گفتم: «آخه پرنده عزیزم چطور می‌شه به تو نواختن گیتار را آموزش داد؟» با خنده‌ی بچگانه‌ای گفت: «من با قلبم می‌توانم یاد بگیرم.»

با خنده گفتم: «به چشم، پرنده‌ی ناز من، به عبدی خواهم گفت که به تو با قلبش یاد بدهد و تو هم سعی کن این کار را خوب یاد بگیری تا وقتی عشق «افغانی» ات به جزیره بر‌می‌گردد برایش از هیجان عشقی‌ات بنوازی.»

عبدی از سختی‌هایش در ایران حرف زد. از سانسور و فشارهایی که به موسیقی زیر زمینی وارد می‌شود‌. از شور و هیجان جوان‌هایی گفت که عاشقانه کار خودشان را می‌کنند و نمی‌خواهند در هنر خودشان جا بزنند. از خودش گفت که چطور توانسته با مرارت‌های بسیاری به روستاهای دور افتاده‌ای در خراسان برود تا مردی را ببیند که از هنر چهار هزار ساله‌ای بگوید‌ که از طریق «هندی‌های کولی» به ایران وارد شده و سینه به سینه در بین نسل‌ها حفظ شده تا به ما رسیده. از مردی حرف زد که چقدر دوست دارد در هشتاد و چند سالگی‌اش اثری خوش از خودش باقی بگذارد.

به او گفتم از پروژه‌ی خودش چیز بیش‌تری نخواهم نوشت تا که کار تحقیقاتی‌اش تکمیل بشود.

عبدی از گروهی حرف  زد که جاز و سرنا و آموزه‌های موسیقی مدرن و کهن را در هم آمیخته‌اند تا به نسل جدید، کاری را نشان بدهند که با عشق و جنون ساخته شده است.

از «محسن نامجو» حرف زدیم که چطور با او کار کرده‌. او بیش‌تر از این برایم حرف زد که چطور در فضای باز جزیره می‌تواند هنر خودش را گسترش بدهد ولی مثل همیشه کسانی پیدا می‌شوند که دیگران را در سیاه چاله‌ها می‌اندازند. ‌او می‌گفت: «وقتی به جزیره آمدم فکر می‌کردم خیلی راحت‌تر از وطن می‌توانم کارم را انجام بدهم ولی خیلی سخت بود هادی، خیلی.»

عکاس: سمر رحمتی

دستی به پشتش زدم و گفتم: «ای رفیق جان،  ‌ش خوبه که این را حس کرده‌ای و شک نکن که همین حوادث حسی و روحی می‌تواند عامل رشد تو بشود.»

باد شدیدی در بیرون پنجره‌ی قهوه‌خانه می‌وزید. به عبدی گفتم که بیا بیرون زیر باد حرف بزنیم. با شادی گفت: «آخ چه خوب! بیا با هم حرف بزنیم.» دوست داشتم او را محکم بغل کنم و بگویم که: «رفیق جانم چقدر خوب است که تو در جزیره‌ی رویایی ما هستی و ما می‌توانیم به کارهای جدید تو که روح و تن‌مان را آرام می‌کند گوش کنیم.»

گوستاو  روی شانه‌ی چپ او نشست تا با پرهای رنگی‌اش صورت او را نوازش کند.

 ما دوست داریم هر کاری که بشود برای رفیق  ایرانی‌مان انجام بدهیم. هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از این نیست که بشود در میان ملیت‌های مختلفی که در جزیره‌ی انگلستان زندگی می‌کنند به هم‌وطنی آرامش داد که بتواند در کمال متانت و اعتماد به نفس به خلاقیت هنری‌اش بپردازد.

شنونده‌های عزیز «رادیو کوچه» شاید خیلی از شما‌ ندانید که چقدر وجود کسی مالامال از اندوه می‌شود وقتی، هنرمندی در سرزمین غربت، از روح «ایرانی» زخم خورده‌ای حرف بزند که هزاران سال است رنگ آرامش در میهن‌اش را ندیده. لطفن مرا ببخشید اگر شما را غم‌گین می‌کنم ولی دلم می‌خواهد به بهانه‌ی  عبدی بهرانفر از هنرمندانی حرف بزنم که در دوری از میهن‌شان همه‌ی آمال‌شان را ارزانی باد و توفان کرده‌اند.

با وجود باد شدید ما چند نفر عین خیال‌مان نبود. ما با رفیق تازه‌مان به سمت پایین خیابان رفتیم تا حرف بزنیم.

 اجازه می‌خواهم در برنامه‌ی بعدی شرح گفت‌و‌گوی ما با عبدی بهرانفر را با شما به اشتراک بگذارم در پایان با دعوت شما به شنیدن ترانه‌ای زیبا از عبدی بهرانفر آرزوی لحظه‌های خوش بی‌پایان برای‌تان می‌کنم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,