Saturday, 18 July 2015
23 September 2021
رازهای زنانه

«لطفن مرا خواهر صدا نزنید»

2012 June 18

نعیمه دوستدار/ رادیو کوچه

 1. اصفهان، سال 1990

تابستان است. در خانواده‌ی کوچک ما کسی فوتبال دوست ندارد، و من به تنهایی تا پاسی ‌از شب برای تماشای فوتبال بیدارم. بازار خرید آدامس‌هایی که لای عکس بازیکنان فوتبال پیچیده شده‌اند بسیار گرم است، و من مصرانه مشغول جمع‌آوری مجموعه‌ی کاملی از عکس‌ها هستم. آن‌قدر مصرانه، که تعداد فراوانی آدامس را یکی‌یکی در سوپر محله می‌خرم و همان‌جا باز می‌کنم تا عکس مورد نظر را بیابم. آدامس‌های نجویده بر روی پیشخوان، در برابر چشمان حیرت‌زده‌ی فروشنده جمع شده‌اند و او هم با راه‌نمایی در انتخاب رنگ‌ها‌، تلاش در سهیم شدن در این شوق کودکانه را دارد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

البته راه دیگری هم برای تکمیل مجموعه‌ی عکس‌ها وجود دارد. روشی به نام تاق زدن. استفاده از ضرباتی تند و ناگهانی برای برگرداندن عکس‌ها به طرف دیگر و صاحب شدن آن‌ها. البته هر کس روش مخصوص به خود را دارد. اما چون دختر هستم، کسی مرا در این بازی جدی نمی‌گیرد. حتا این فرصت را ندارم تا از روش‌های آزموده شده در خلوتم سخنی به زبان آورم.

شب فینال تمامی پسرها در خانه‌ی همسایه جمع شده‌اند و البته این بسیار خوب است که کسی از من برای حضور در آن جمع دعوت نکرده است. دیدن اشک‌های بعد از باخت تیم مورد علاقه‌ام می‌توانست موجبات خنده و تفریح پسرهای محله را فراهم آورد.

2. اصفهان، سال 1370

خانم همسایه، که دخترش هم‌بازی من است، با پدر و مادرم صحبت می‌کند: «من ترسم از اینه که فردا که اینا می‌خوان توی این محله سنگین و بانجابت رفت‌وآمد کنند، با انگشت نشون‌شون بدن که این‌ها همونایی نیستن که تا دیروز تو کوچه پس کوچه‌ها دوچرخه‌سواری می‌کردن؟»

پدر و مادر نه حرف‌های خانم همسایه را رد می‌کنند و نه مرا تشویق به ادامه‌ی دوچرخه‌سواری. کلمه‌ی نجابت با آن مرزهای مبهم و نامشخص مرا وادار به تسلیم می‌کند. دوچرخه‌ام را به زیر زمین می‌برم.

3. اصفهان، سال 1376، دانش‌گاه صنعتی

دوران، دوران اصلاحات است و ما دانش‌جویان جدیدالورود شور و شوق غریبی داریم. ترم اول است و استاد، عصبانی از جریانات اخیر، رسمن به اصلاحات توهین می‌کند. هر کس چیزی می‌گوید، اما دخترها آرام هستند. من دوست دارم اظهار نظر کنم و شاید هم خودنمایی. 18سالگی است و آدم عمیق به انگیزه‌ی اعمالش نمی‌اندیشد. پسرها همگی به سمت من بر‌می‌گردند که آخر کلاس نشسته‌ام و حرف‌های نامربوط می‌زنند. بحث برای من جدی است، رو به استاد کلاس خواهش می‌کنم که به آن‌ها تذکر بدهد که وقتی من حرف می‌زنم ساکت باشند. ولی استاد خواهش مرا این‌چنین پاسخ می‌دهد: «وقتی خواهرمون حرف می‌زنند نفس هم نکشید.» همه می‌خندند. بحث فراموش شده است. جو به وجود آمده آزارم می‌دهد. در پاسخ می‌گویم: «لطفن مرا خواهر صدا نزنید که من از این نوع خطاب‌شدن بیزارم» باز همه می‌خندند، این بار بلندتر.

از فردا همه‌جا با انگشت، و دقیقن با انگشت، نشان داده می‌شوم. این وضعیت اصلن خوشایند من نیست. پس سکوت می کنم.

4. تهران، سال 1381، اداره کل نظام وظیفه‌ی تهران

برادر سربازی نرفته‌ام با ودیعه از ایران به هم‌راه پدر خارج شده است. چون میان برگشتن و ماندن مردد است، از من می‌خواهد که پی‌گیر تمدید اجازه‌ی خروجش باشم. آقای «ن» مهربانانه مرا هم‌راهی می‌کند. در سالن نشسته‌ایم که ناگهان سرهنگ «الف» مرا فرا می‌خواند. از رابطه‌ام با آقای «ن» می‌پرسد. جواب می‌دهم: «ایشان دوست من هستند». سرهنگ «الف» این‌بار جدی‌تر، با یادآوری نقش خود به عنوان پلیس، سوال را تکرار می‌کند. من با تاکید می‌گویم: «هر نوع رابطه‌ای که شما فکرش را بکنید با ایشان دارم ولی فکر می‌کنم من تنها موظف به پاسخ‌گویی به سوالات شما در حوزه‌ی اجتماعی هستم. بسیار ساده لباس پوشیده‌ام و هیچ حرکتی مخالف با هنجارهای جامعه‌ی اسلامی انجام نداده‌ام.» ولی این تنها گمان من است. ایشان در پاسخ به این جملات جوابی به ظن خویش گستاخانه دارد که بسیار مرا می‌رنجاند: «شما که در مقر پلیس با رفقایت رفت‌و‌آمد می‌کنی، معلوم نیست در خارج از این‌جا چه می‌کنی؟»

مادرم نیز به مهلکه فرا خوانده می‌شود. با حضور او اهانت‌های سرهنگ «الف» شکل جدیدی به خود می‌گیرد. او به من و مادرم به بدترین شکل ممکن اهانت می‌کند. حتا شغل آموزگاری مادر را هم به باد تمسخر می‌گیرد و برای اشراف به تمامی این تهمت‌ها یک مجوز محکم در دست دارد: «مردهای خانواده ایران نیستند». این را از پرونده‌ی برادرم خوانده است.

هویت ما وجودی مستقل برای دفاع کردن از خود ندارد. حکم از پیش تعیین شده‌ای در انتظار آن است.

5. اصفهان، سال 1382

مراسم ازدواج من است. دوست دارم همه چیز همان‌طور که در ایده‌آلم نقش بسته، رقم بخورد. مهمانی ساده‌ی 10نفری که در آن عروس بار اول بله می‌گوید و مهریه‌ای به جز یک شاخه‌ی گل نطلبیده است. با سرزنش اقوام و دوستان مواجه‌ام: «دختر در جامعه‌ی ما آسیب‌پذیره. مهریه تنها چیزیه که در ازدواج تو دست توست و تو اینم از خودت گرفتی؟ نگفتی دیگران راجع به تو چی فکر می‌کنند؟ نمی‌گن این دختره چه عیبی داشته که به این سبک ازدواج کرده؟»

و البته احتمالن عاقد هم فکر مشابهی کرده است، چون هنگام خواندن مهریه از پشت در اتاق تا نیم‌تنه به داخل خم می‌شود تا عیب و ایراد عروس را مشاهده کند.

این رازها را «سمیرا زمانی» فاش کرده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,