Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
هفت‌سنگ

«خاطرات بازی، از فوتبال رو‌میزی تا کانادا»

2012 June 20

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

نزدیک به دو دهه‌ی پیش بود و مثل باد گذشت. کلاس اول دبیرستان بودیم. دبیرستان «جلال آل‌احمد». جایی نزدیکی‌های میدان تجریش. آن روز‌ها دبیرستان بود و بعد مرکز پیش‌دانش‌گاهی شد و حالا دوباره دبیرستان است. تابستان آن سال دست من در فوتبال شکسته بود و هفته‌های اول سال تحصیلی با دست شکسته فوتبال بازی می‌کردم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در تق و لقی‌های اول سال، زنگ‌ها و ساعت‌های بسیاری، بدون معلم می‌ماندیم و اگر نمی‌گذاشتند به حیاط برویم و بازی کنیم، برای سرگرم شدن باید کاری می‌کردیم. بچه‌ درس‌خوان‌ها سرشان را می‌کردند توی کتاب و به پیشواز درس و مشق می‌رفتند. عده‌‌ی دیگری هم به بزن و بکوب و رقص و شادی می‌پرداختند. من هم که عشق فوتبال داشتم، دنبال رفیق و پایه‌ای می‌گشتم تا کنار دست او بنشینم و فوتبال رو‌میزی بازی کنیم.

این گشتن‌ها در همان چند روز اول سال جواب داد و من بغل‌دستی «فرهاد جمالی» شدم. دوست نازنینی که دو سه سالی بغل‌دستی من ماند و بعد ناگهان رفت و مهاجرت کرد. سر از کانادا در‌آورد، دانش‌جوی رشته‌ی پزشکی شد و خیلی زود ازدواج کرد.

او که پس از مهاجرت هنوز با‌معرفت مانده بود، یک‌بار که مادرش به ایران آمده بود، از او خواسته بود هر طور شده من را پیدا کند و مادرش هم از روی نشانی محل کار پدرم، شماره‌ای از ما پیدا کرده و گرفته بود و برده بود تا یک روز صبح که فرهاد از آن سوی آب‌ها به من زنگ زد. همه‌ی اطلاعات فعلی من از او هم محصول همان تماس است که دست‌کم هشت سالی از آن می‌گذرد.

من اما آن روزها در حال و هوای دیگری بودم. لاابالی، افسون زده و سر به هوا. توی خودم بودم و کاری با دنیا نداشتم …. هر صفت دیگری هم که اضافه کنم برای این است که دیر‌تر به بی‌معرفت برسم. بی‌معرفت شده بودم. بی‌معرفتی کردم و بعد از آن تماس، سراغی از او نگرفتم. این بی‌معرفتی البته محصول آموزه‌های جمهوری اسلامی بود که فرهاد از آن‌ها کنده بود و من هنوز در میان‌شان نفس می‌کشیدم. علت دیگر هم دست‌رسی نداشتن من به تکنولوژی و رایانه و این داستان‌ها بود که این یکی هم باز محصول تبلیغات جمهوری اسلامی و اثر‌گذاری آن‌ بر خانواده‌ی من بود.

فرهاد رفت و خاطره‌ی فوتبال رو‌میزی را برای من جا گذاشت. او البته علاقه‌ی چندانی به فوتبال واقعی نداشت اما در فوتبال رو‌میزی صاحب سبک بود. هم او بود که در میان ما، توپ‌های آلومینیومی را در این بازی جای‌گزین توپ‌های کاغذی کرد.

فرهاد مثل من و اغلب بچه‌های آن روزگار، تغذیه‌ی روزانه‌ی مدرسه‌‌اش را از خانه می‌آورد، با این تفاوت که خیلی باکلاس، آن را در ورقه‌ای آلومینیومی می‌پیچید و همین ورقه‌ی آلومینیومی، ناگهان در جرقه‌ای خلاقانه تبدیل به توپ‌هایی برای بازی شد. توپ‌هایی که گاه چنان گرد می‌شدند که با ضربه‌ای کوچک روی سطح صاف میز راه می‌افتادند و نمی‌ایستادند تا از میز پایین بیفتند. این توپ‌ها بازی ما را جذاب‌تر کرده بودند و ما برای این‌که این جذابیت را حفظ کنیم، از چنین توپ‌هایی مثل آثار باستانی حفاظت و حراست می‌کردیم.

ما تا مدت‌ها در فرصت‌های مختلف فوتبال رو‌میزی را ادامه دادیم. اول برای گذران وقت و از سر بی‌کاری، بعد برای بردن و کری‌خوانی و بعد‌تر‌ها برای تجدید خاطرات. این تجدید خاطرات البته تا دو سال بعد هم ادامه داشت و من و فرهاد، گاهی بچه‌ها را جمع می‌کردم و لیگ راه می‌انداختیم. پیش می‌آمد که از سر بی‌حوصلگی نسبت به درس و قایمکی سر کلاس و در حضور معلم هم بازی کنیم. بازی ما حسابی پر‌طرف‌دار شده بود و بچه‌های دیگر هم سر میز ما می‌آمدند و نوبت می‌گرفتند تا «برنده به جا» بازی کنیم.

میز ما جایی در مرکز کلاس بود. کلاس سه ردیف میز داشت و ما در ردیف وسط بودیم. ردیف وسط، میز سوم از پنج میز. میز را تازه بتونه‌کاری و رنگ کرده بودند. توسی بود و صاف صاف. قسمت جلوی آن به اندازه‌ی دو سانتی‌متر بالا آمده بود و همین باعث می‌شد توپ‌ها از آن طرف پایین نیفتند و امکان افتادن تنها از سمت خودمان بود. آن میز را گویا اصلن برای فوتبال رو‌میزی آماده کرده بودند.

بازی پیوسته‌ی ما تا میانه‌های سال ادامه داشت. زمستان شده بود و هوا سرد بود. معمولن با کاپشن سر کلاس می‌نشستیم و اغلب هم سرما‌خورده بودیم. فرهاد هم سرما خورده بود و کاپشن نارنجی به تن، دستمالی جلوی بینی‌اش گرفته بود و با همان وضع داشتیم بازی می‌کردیم. معلم سر کلاس بود اما توی حال و هوای خودش بود و کاری به کار بچه‌ها نداشت. گر‌چه کلاس را هم زیر نظر داشت و این‌طور نبود که هر کس هر کاری دلش خواست بکند. در میانه‌های بازی بودیم که …

هفت‌سنگ بعدی درباره‌ی رابطه‌ی فرهاد جمالی، فوتبال رومیزی، توپ آلومینیومی و آقای معلم خواهد بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,